🤍بھـٰاࢪ عـٰاشقۍ🤍
#پارتصدپنجاهسوم
چقدر تغییر کرده بود در این چندماهی که زندان بوده به مدت چندسال پیرشده
روی صندلی مینشیند و آهسته سلام میکند
سرش را پایین انداخته و مدام پاهایش را تکان میدهد
_چرا باهام اینکارو کردی؟
سکوت کرده و پاسخی نمیدهد
_چرا جوابمو نمیدی؟
جوابی نداری بدی نه؟
دستم را محکم روی میز میکوبم که از جا میپرد و بهت زده نگاهم میکند
_بگو
چرا اینکارو کردی؟چرا بدبختم کردی
حالا انتقامتو گرفتی؟ خوشحالی
خیلی ذوق زده ای که به هدفت رسیدی نه؟
+من نمیخواستم..بلایی سر کسی بیاد فقط..
_فقط چی لعنتی
اشک هایم فرصت حرف زدن را از من میگیرند
+تقصیر من نبود فقط میخواستم بترسونمت..نمیخواستم بلایی سر تو یا عمه بیاد ریحانه باور کن..
میان حرفش میپرسم و با عصبانیت فریاد میزنم:
اسم منو به دهن ک*ث*ی*فت نیار!
دیگر طاقت نمیاورم و از روی صندلی بلند میشوم
_اومدم اینجا که بهت بگم
من ..رضایت میدم!
من مثل تو نیستم که با انتقام دلم خنک شه
نمیخوام خانواده ی دیگه ای رو بدبخت کنم گرچه هرخانواده ای با وجود تو بدبخته
بدون اینکه منتظر عکس العملش بمانم محوطه را ترک میکنم نگاهم را به مهدی که به ماشین تکیه داده و با لبخند نگاهم میکند میدوزم
از ته دل لبخند میزنم حس بهتری داشتم امیدوار بودم به اینکه کار درستی کرده باشم.
نگاهم را به ماشین هایی که با سرعت حرکت میکنند میدوزم
موتوری که هر لحظه به مهدی نزدیک میشد دلم را میلرزاند
نه قرار نبود اتفاق بدی برای مهدی بیافتد..
چادرم را محکم در دستانم میفشارم و با تمام قدرتم به سمت مهدی میدوم
مهدی هراسان به من نگاه میکند و هنوز متوجه ی موتور سوار که قصد جانش را کرده نشده
خودم را جلوی مهدی میاندازم و به سمت او پرتاب میشوم
چهره ی موتور سوار آشنا بود ناگهان با ترس لب میزنم:
شاه..رخ
رنگم مانند گچ سفید میشود و ضربان قلبم هرلحظه بیشتر از قبل بالا میرود
اسلحه حالا قلب من را هدف گرفته بود و روح مهدی را
گلوله به سمتمن شلیک میشود روی زمین میافتم مهدی من را روی دو دستانش میگیرد که صدای زمین خوردن موتور سوار و آژیر ماشین پلیس بلند میشود
برای آخرین بار به چهره ی مهدی نگاه میکنم که فریاد میزند و کمک میخواهد
دستم را روی قلبم میگذارم نفسم ضعیف تر میشود
اسمش را صدا میزنم:
م..مهد..ی
مهدی به پهنای صورت اشک میریزد از چشمان اشکی مهدی دلم میگیرد
+دورت بگرده مهدی حرف نزن الان آمبولانس میرسه
لبخند میزنم که بعید میدانم متوجه لبخند محو من شده باشد
صدایم از قبل هم آرام تر شده و نفس هایم کم کم در حال قطع شدن است
_دو..ست..دا..رم
قطره ی اشکی از چشمانش میچکد
در آخرین لحظه چهره ی مهدی را به یاد میسپارم
دنیا دربرابر چشمانم تاریک و تار میشود
#رمان
#بهارعاشقی
نویسنده:سرکارخانممرادی