🤍بھـٰاࢪ عـٰاشقۍ🤍
#پارتصدچهلچهارم
مبینا با ناله روبه زنی که کنارش ایستاده میکند و در آغوشش گریه میکند
نمی دانم دلیل این گریه های گاه و بی گاه آنها چیست سردرگم نگاهشان میکنم
زنی که در کنار مبینا ایستاده بود خودش را به من میرساند و دستم را میفشارد که بلافاصله بعد از آن پسرجوانی در کنارم ظاهر میشود و مشتی به بازویم میکوبد
به چهره اش نگاه میکنم و میپرسم:
تو..دیگه کی هستی؟
با غرور پاسخ میدهد
+ اولا تو نه و شما دوما من خان داداشتم،ماهان
_داداش من؟
مبینا اخمی میکند و می گوید:
خیلی چیزا هست که نمی دونی اما خودت به موقعش به یاد میاری من مطمئنم
به لبخند کوچکی اکتفا میکنم چقدر دلم میخواست در این موقعیت من را تنها بگذارند تا بتوانم فکر کنم
درباره خودم درباره سرنوشتم!
با حرف ماهان چهره ی همه درهم و عصبی میشود
+راستی مهدی احسان چی شد؟
با واکنش جمع کنجکاو نگاهم را به ماهان که انگار از حرفش پشیمان شده میدوزم
+ببخشید
زنی که احتمال میدادم مادر مبینا باشد با چشمانش به من اشاره میکند
سکوت را میشکنم:
_چرا کسی حقیقت رو به من نمیگه؟
چه اتفاقی افتاده؟
مهدی دستی به صورتش میکشد و از اتاق خارج میشود
💞💞
با کمک نرگس ومادرش از روی تخت بلند میشوم
حال خوبی نداشتم و نمی دانستم امروز من را کجا میبرند
بعد از انجام کارهای ترخیص من از بیمارستان داخل ماشین مینشینم و نگاهم را به روبه روی ام میدوزم که نگاه های مهدی معذبم میکند
چه اتفاقاتی افتاده بود که انقدر همه را ناراحت و غمگین میکرد
با توقف ماشین نرگس از شانه ام میگیرد و با کمک او وارد خانه ی بزرگی میشویم که حدس میزنم خانه ی پدر ومادر مهدی باشد
با دقت به اطرافم خیره میشوم! از نرگس جدا میشوم و با عصا حرکت میکنم
عصارا در دستم جابه جا میکنم که مهدی دستم را میگیرد
با تعجب به چهره اش چشم میدوزم
_چکار میکنی؟
خونسرد لب میزند
+هیچی.
تلاش میکنم که دستم را از دستانش بیرون بکشم اما بی فایده است
_ولم کن!
متعجب می گوید:
+یعنی تو میگی..
#رمان
#بهارعاشقی
نویسنده: سرکارخانممرادی
✎Join∞❤️∞↷
@Reyhana_Al_Hosseyn