🤍بھـٰاࢪ عـٰاشقۍ🤍
#پارتصدچهلیکم
+چی شده چرا همتون عجله دارید؟
قبل از من نرگس پاسخ میدهد
+مامان ریحانه بهوش اومده
مادرم به چهره ی خوشحال من زل میزند
+راست میگه؟
چندبار پشت سرهم سر تکان میدهم که مادرم با صدای بلند خداروشکری می گوید
*ریحانه*
چشمانم را آهسته باز میکنم به اطرافم خیره میشوم من در اینجا چه میکردم؟
سعی میکنم از روی تخت بلند شوم که با صدای پرستار توجه ام جلب میشود
+عزیزم مراقب باش یکی از پاهات شکسته
با بهت به پاهایم خیره میشوم درست میگفت یکی از پاهایم در گچ بود به سر باند پیچی شده ام دست میزنم و "آخی"زمزمه میکنم
نمی توانم بفهمم که چه اتفاقی افتاده که با صدایی از پشت سرم برمیگردم
زن میانسال با چهره ی مهربانی وارد اتاق میشود
دهانم از تعجب بسته شده و چیزی نمی گویم که بعد از مدتی مرد مسن و مرد جوانی به همراه یک دختر وارد اتاق میشوند
با تعجب به چهره ی تک تک آنها خیره میشوم بار اول است که این چند نفر را میبینم اما احساس میکنم آنها من را میشناسند
حس عجیبی دارم
بی اختیار با صدای ضعیفی سلام میکنم که با خوشرویی پاسخم را میدهند
دختری که در گوشه ای ایستاده خودش را به من میرساند و دستم را در دستانش میگیرد و کمی نوازش میکند
نگاهش را به چشمانم میدوزد
+دلم خیلی برات تنگ شده بود!
چند ثانیه ای به جمله ی او فکر میکنم دلش برای من تنگ شده بود؟اما چطور؟
آنها که برای من غریبه بودند!
مرد جلوتر می آید که با صدای زن برمیگردم
+ما تنهاتون میزاریم
چشمکی برایم میزند و بعد اتاق را ترک میکنند حال فقط من مانده بودم و مردی که نمی دانستم کیست!
+خوبی؟
سکوت میکنم که در چشمانم زل میزند برای چند لحظه نگاهمان درهم گره میخورد که نگاهم را میدزدم
+چرا ساکتی؟
پاسخی نمیدهم که دستانم را در دستان مردانه اش میگیرد
گنگ به او خیره میشوم و دستانم را به سرعت از دستانش بیرون میکشم متعجب از کار من میپرسد:
حالت خوبه؟
با لکنت می گویم:
_شما...
#رمان
#بهارعاشقی
نویسنده: سرکارخانممرادی
✎Join∞❤️∞↷
@Reyhana_Al_Hosseyn