هوا سـرد بود
روے موتور بودیم و موڪب به موڪب توی شهر میچرخیدیم
صحبت در مورد سادگے و معمولے بودن شهدا بود از این حرف میزدیم ڪه شهدا هم یه آدمای معمولے بودن مثل ما و یڪ حلقه وصل پیدا ڪردن و به این مقام رسیدن :)♥
مدتها برام سوال بود ڪه اصلا حواسشون هست؟!
ما ڪه از قدیم حســین رو میشناختیم و رفاقتمون به خیلی سال پیش بر میگشت
به رفیقم گفتم
« ببین توروخدا حسین شهید شده و انگار نه انگار هر چی میریم طرفش نه حاجتی نه محلی انگار هیچ کاری نمیکنه»
رو موتور با خاطراتش و دوران مسجد و هیئت و اردوها یه ڪلے ذڪر خیرش شد
شب برگشتم خونه 🏠
خوابیدم و به خواب دیدمش
توے خواب حالم خیلے بد بود و مضطر و چشام خیس اشڪ ڪه بعد از مدتها دیدمش بغلش ڪردم و چهارشونه بودنشو به آغوش ڪشیدم 🥀
بدنش گرم بود و آرامش خاصے بهم میداد
بعد ڪلے احوالپرسے بهش گفتم دو سوال خیلے ذهنمو مشغول ڪرده حسین، با استقبال و طبع شوخے ڪه داشت گفت بگو ببینم چته باز ؟😄
با همون حالت اشڪ و بغضے ڪه داشتم بهش گفتم حسین خیلے تو فڪر دنیامم و اصلا شماهم انگار حواستون نیست 😔
با خنده جوابمو داد و گفت حواسمون به لحظه لحظه هاتون هست
بهش گفتم حسین، قیامت رو چے ڪنم اگه ڪسے به دادم نرسه و دستمو نگیره ڪه به فنا میرم 💥
با آرامش نگاهے ڪرد و گفت:
تو اصلا فڪرشو ڪن ما (شهدا) یڪ درصد بتونیم شفاعتتون ڪنیم ڪم نمیذاریم براتون 😉💚
آرومم ڪرد با حرفش و وقتی بیدار شدم هنوز گرمے آغوشش و خیسے چشام رو حس میڪردم
آرامش خاصے داشتم
و واقعا شهدا زنده اند و حواسشون به تڪ تڪ لحظاتمون هست
📝 از دوستان شهید ولایتےفر
#شهید_حســــــــــین_ولایتی_فر🕊
#شهیدحملہڪورتروریستےاهواز💔