CQACAgQAAxkBAAEIyhle8VLEK0VVdWTMaRmsJa_L8t0chQACDgkAAiCrYVPRgpcNVco5ehoE.mp3
3.09M
🎧 اسارت خانواده
🎤 حجت الاسلام عالی
#سخنرانی_مذهبی
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🦋 خدایا؛
هرکسی به دنبال گمشده خود میرود
هرکسی برای نجات خود راهی میاندیشد
هرکسی به امیدی زندگی میکند
اما من امید و آرزویی ندارم
جز تو گمشدهای نمیشناسم
و جز تو راه نجاتی نمییابم
همه را فراموش می کنم و
یکه و تنها به سوی تو میآیم ...
#مناجات
مصطفی_چمران
#شهدا_را_با_صلوات_یاد_کنیم
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✨﷽✨
❤️✨بعضی دعاها عجیب به دل می شینه:
⬅️ خداوندا:
نه آنقدر پاکم که مرا کمک کنی
و نه آنقدر بدم که رهایم کنی …
میان این دو گم شده ام
هم خودم و هم تو را آزار می دهم …
هر چه تلاش کردم نتوانستم
آنی شوم که تو می خواهی
و هرگز دوست ندارم
آنی شوم که تو رهایم کنی …
⬅️ خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین میرسد بلندم کن ...
🌷 " امین یارب العالمین "🌷
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌺🌿ماجرای کسی که برای محافظت از #آیت_الله_بهجت امده بود و جواب جالب توجه آیت الله بهجت به او
Join🔜
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
CQACAgQAAxkBAAEIycFe8VJzqLZtKj4H1Ry0t9V6aD8evgACTAEAApezTAal2cSojmUoFRoE.mp3
432.7K
#دعای_سلامتی_امام_زمان_عج
امام زمان عج
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
#شعر_و_شعور
🦋راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نیست
🦋هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✨✨✨🌹
✨✨🌹
✨🌹
#قران
✨اعْلَمُوا أَنَّ اللَّهَ يُحْيِي الْأَرْضَ
✨بَعْدَ مَوْتِهَا قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الْآيَاتِ
✨لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ ﴿۱۷﴾
✨بدانيد كه خدا زمين را پس از
✨مرگش زنده مى گرداند به راستى
✨آيات خود را براى شما روشن گردانيده ايم
✨باشد كه بينديشيد (۱۷)
📚سوره مبارکه الحديد
✍آیه۱۷
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
✨🌹
✨✨🌹
✨✨✨🌹
#هروز_یک_حدیث
🌹امام على عليه السلام:
دلت براى تو سالم نخواهد شد، مگر آن گاه كه براى مؤمنان همان پسندى كه براى خود مى پسندى
📗ميزان الحكمه جلد۹ صفحه۵۱۰
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست... #قسمت_169 سرمو بلند کردم. _نمیسوزه نه؟؟
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست...
#قسمت_170
سرش رو تکون آرومی داد و دستم رو کشید تا جلوتر از خودش رو به روی در قرار بگیرم. دستم رو
روی درِ چوبی رنگ کشیدم .
_ولی اینجا که بستست!
وقتی جوابی نشنیدم به پشتم برگشتم .. نبود!... به جز راه پله ی تاریک و خوفناک و درِ نیمه بازِ
خونه ی خاتون هیچ چیز دیگه ای نبود. نگاهی به اطراف کردم و با صدایی که از زور ترس میلرزید
صداش کردم:
_پارسا؟؟
اشکام سرازیر شد.. دستم رو تند تند روی چشمم کشیدم و بلند تر صداش کردم:
_پارسا؟؟
بی حرکت و کم جون.. همونجا جلوی در بسته خشکم زده بود! پاهام از ترس قفل شد.. در نیمه باز
کامال باز شد و سامیار با عجله بیرون اومد.. خاتون هم پشت سرش بود..دستش رو دور شونه هام
گذاشت و منو داخل برد.. سرمو باال کردم و با صورت خیس از اشک بهشون نگاه کردم.
_اومده بود... بازم اومده بود!
سامیار نفس عمیقی کشید.. خاتون با تاسف نگاهی بهش انداخت و رو به من گفت:
_بازم کابوس دیدی مادر.. دارم نگران میشم.. شاید بهتر باشه بریم دکتر.
منظورش رو از کابوس درک نمیکردم.. سامیار فشار خفیفی به شونم وارد کرد و منو سمت اتاقم
برد. سرمو چرخوندم و نگاه حسرت باری به در بسته چوبی انداختم. خاتون در خونه رو بست و
پشت سرمون راه افتاد. روی تختم نشستم. نگام به رو به رو بود.. به همون نقطه نامعلومه معروفِ
این روزا!خاتون دستای سردمو گرفت.
_رنگت مثل گچ شده مادر... خدا باعث و بانیشو نبخشه که یکیشم خودمم.. تا کی میخوای تو
خواب راه بری و بری جلوی درِ اون خراب شده؟ دستات یه تیکه یخن.. بازم فشارت افتاده!
دستمو روی سرم گذاشتم.. مثل وزنه سنگین شده بود.. سامیار عصبی طول و عرض اتاق رو قدم
میزد
_سام مادر؟ پاشو ببریمش دکتر.. دست و پاش یخه وسطِ تابستون... آخه مگه با دکترِ پرحرف و
روانشناس مشکلِ این بچه حل میشه؟؟ دستمون امانته.. اگه یه شب بره زبونم الل از پله ها...
دستش رو جلوی دهنش گذاشت و شروع کرد به گریه کردن.. سامیار از حرکت ایستاد و با نگرانی
به من و خاتون چشم دوخت.
_درو قفل میکنیم.. دکترش گفت طول میکشه.. نمیخوام قرص اعصاب بخوره خاتون.. میبینی که
هر چی میگیم نمیشنوه!
واقعا نمیشنیدم؟؟ نه! میشنیدم... میشنیدم که با نگرانی و پریشون هر شب این بساط رو تحمل
میکردن.. درست از شبی که با خودم کنار اومده بودم.. با خودم و رفتنِ پارسا.. درست از بیست
روز پیش که مامان اینا رفته بودن گریه های روزانه و کابوس های شبانه شب و روزم بودن.
کابوس هایی که برام شیرین تر از عسل بود.. چون حد اقل برای چند دقیقه هم شده من رو به
وصال اون دوتا شبِ یلدا میرسوند!
با صدای برخورد قاشق به لیوان شیشه ای چششم رو از رو به رو برداشتم.. خاتون کنارم نشست
و لیوان رو دستم داد.. لیوان آشنا که هر شب تو همین ساعت همون مایع غلیظ و شیرین رو وارد
معدم میکرد! تدبیری که برای گرم کردن تن یخ بستم در نظر گرفته بودن . بدون اینکه بدونن این
یخ دیگه هیچ وقت آب نمیشه.. این دستا.. این بدن.. این پاهای ضعیف ، بدون بودنِ پارسا دیگه
هیچ وقت گرم نمیشدن! لیوان رو نزدیک دهنم بردم و مایع خنک و شیرین که امشب خوش بو هم
شده بود واردِ معدم شد.
_بخور مادرجون.. گالب هم ریختم توش.. خوبه واسه فشارت!
تمامِ عضالت معدم منقبض شد.. مایع شیرین، با همون سرعت که وارد معدم شده بود رو به باال
به حرکت دراومد.. چشمم رو بستم و صورتم رو جمع کردم.. لیوان رو پس زدم و با سرعت خودمو
به دستشویی رسوندم! تقه ای به در خورد.
_نیل؟ .....خوبی؟
مشت آبی به صورتم پاشیدم و توی آینه به چهرم خیره شدم.. صورت بدفرم و بی جونم هیچ
تفاوتی با رنگ زرد کاشی های دستشویی نداشت.. قفل درو باز کردم و دستم رو به دیوار گرفتم تا
نیفتم. سامیار زیر بازوم رو گرفت و آروم منو داخل اتاقم برد.
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: ناشناس
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
@Reyhaneh_show
پارت جدیدمونه😍☝️☝️
#در_آسمانم_برایت_جایی_نیست...
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺