خدا_کیست_؟.mpeg
23.55M
❤️🍃خدا کیست؟
زیبا و دلنشین و فوق العاده #آرامبخش👌🌺🍃
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌿🌺﷽🌿🌺
🦋آیا زندگی بدون مشکلات
میتوانست عالی و بینقص باشد؟!
مردی یک پیله کرم ابریشم پیدا کرد و با خود به خانه برد. یک روز پیله کمی باز شد. مرد ساعتها نشست و پروانه را تماشا کرد. پروانه خیلی تلاش میکرد تا بدن خود را از شکاف ایجاد شده خارج کند. بعد از مدتی پروانه دست از تلاش کشید و حرکتی نکرد. به نظر میرسید که او تمام سعی خود را کرده است و دیگر قادر به ادامهی کار نیست.
مرد تصمیم گرفت به پروانه کمک کند. او با یک قیچی پیله را باز کرد و پروانه راحت از آن بیرون آمد. اما بدن پروانه متورم بود و بالهایش کوچک و چروکیده بودند. مرد مدتی به پروانه نگاه کرد و انتظار داشت بالهایش بزرگ شوند و او پرواز کند، اما هیچ یک از این اتفاقها نیفتاد.
در واقع پروانه تا آخر عمرش همانطور روی شکم خود میخزید و بدن متورم و بالهای چروکیدهاش را به این طرف و آن طرف میکشید. مرد با نیت خیر این کار را انجام داده بود و نمیدانست چرا عاقبت آن چنین شد. پیلهی کرم ابریشم محکم بود و سعی و تلاش پروانه برای خروج از آن شکاف باریک، قانون طبیعت بود. برای آنکه آب اضافی از بدن پروانه خارج شود و او موفق به رهایی از پیله گردد.
🌺🌿گاهی تلاش کردن برای زندگی لازم و مفید است. اگر قرار بود بدون هیچ مانع و مشکلی زندگی را سپری کنیم ناتوان میشدیم، آن چنان که باید قوی نمیشدیم و هرگز قادر به پرواز نبودیم...🦋
┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌺🌿🌺🌿
💌 چه چیزی آرامش ما را از بین میبرد؟
🦋ما به آرامش نیازمندیم ولی معمولا زمانی متوجه این نیاز می شویم که بسیار ناآرام شده باشیم. نیاز ما به آرامش بسیار بیشتر از آن است که از خود و دیگران توقع داریم، چون فواید و برکات آن بیش از حد تصور ماست.
هر گناهی انسان را ناآرام می کند و هر لحظه دوری از خدا بر ناآرامی ما می افزاید.
#استادپناهیان
┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌺🌿🌺🌿
#موفقیت
دو ویژگی تعیینکننده افراد #موفق :
🌺 افراد موفق هنگام مواجهه با موقعیتهای جدید و تغییرات بزرگ به خود میگویند: "میدونم این موقعیت ترسناکه، اما انجامش میدم" و شعارشان این است: "بترس، ولی انجام بده".
🌼 افراد موفق هنگام روبرو شدن با چالشهای بزرگ و موقعیتهای مبهم به جای اینکه بگویند: " اگر نشد چی؟ " به خود میگویند: " اگر شد چی؟" " اگر این بار موفق شدم چی؟" " اگر جواب مثبت بود چی؟"
💥 این تغییر رویکرد و تغییر نگرش شما را از یک فرد منفیگرای ناخودآگاه به فردی #مثبت_اندیش تبدیل میکند. یادتان باشد وقتی میترسید، احتمال گرفتن تصمیمهای #اشتباه زیاد است.
┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌺🌿🌺🌿
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ...
🦋ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ﺑﻪ خداوند ﮐﻪ ﯾﻮﻧﺲ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﯾﺮ ﺁﺏ،
ﻧﻮﺡ ﺭﺍ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺁﺏ
ﻭ ﯾﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﻌﺮ ﭼﺎﻩ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺁﺏ ﺣﻔﻆ ﮐﺮﺩ
🦋ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ..
ﺑﻪ خداوند ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺿﺮﺑﻪ ﻋﺼﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺩ ﻧﯿﻞ
ﻧﻮﺍﺧﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺧﺸﮑﯽ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻨﺪ
ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﻋﺼﺎ ﺩﺭ ﺟﺎﯼ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﻪ ﺳﻨﮓ ﺑﺨﻮﺭﺩ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ
ﺩﻭﺍﺯﺩﻩ ﭼﺸﻤﻪ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﻮﺩ .
🦋ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ...
ﺑﻪ خداوند ﮐﻪ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ ﻓﺮﻋﻮﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﺏ ﻭ ﻗﺎﺭﻭﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ
ﺧﺎﮎ ﻏﺮﻕ ﮐﻨﺪ
ﺍﻣﺎ ﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻢ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺁﺗﺶ ﺳﺎﻟﻢ ﻧﮕﻪ ﺩﺍﺭﺩ؛
🦋اﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﻦ ..
ﺑﻪ خداوندی که تنها حکیم و بینا و دانا و توانای عالم است
┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌺🌿🌺🌿
🍃دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
💕🌿💕🌿
8.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 از کجا بفهمیم خدا هر امتحان رو با چه قصدی از ما میگیره؟
#استادپناهیان
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست... #قسمت_216 نیل سرش را دوباره پایین انداخ
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #در_آسمانم_برایت_جایی_نیست...
#قسمت_217
_میگه همه چی مرتبه و جایی برای نگرانی نیست!
سام جلو آمد. سرش را نزدیک نیل برد و بدون اینکه پلک بزند در چشمهایش زل زد.
_واقعا مرتبه؟
احساس خفگی میکرد. به یاد نداشت هیچ گاه سام او را اینچنین بپاید و در منگنه قرار دهد.
پلکهای لرزانش را با اطمینان روی هم گذاشت.
_شک نکن!
***
نسیم بادکنک آخر را هم به دستِ بردیا داد.
_خالصه گفته باشم.. همه ی این کارا تالفی داره.. بعدا از من دلخور نشو غولِ بی شاخ و دم!
بردیا نگاهی به چهره ی شاکی و باد کرده اش انداخت و خنده بلندش را سر داد.
_نسیم بخدا خیلی بچه ای.. کِی میخوای بزرگ شی تو؟
اخمای نسیم ناخودآگاه درهم شد. دست به سینه روی مبل نشست.
_باشه نگو.. به درک به جهنم!
بردیا با خنده از نرده بان فلزی پایین آمد و با دو انگشت لپش را کشید.
_حاال قهر نکن بابا بچه ننه. قول بده امشب بچه ی خوبی باشی و خوب ازم پذیرایی کنی منم قول
میدم آخر شب بهت بگم!
هلن ظرف بزرگ میوه را روی میز گذاشت و با لبخند به کل کلِ بچه گانه اشان خیره شد. از وقتی
که نسیم آن بسته ی کادوپیچی کوچک را در جیبِ بردیا یافته بود اوضاع همین بود.. اصرار های
بیش از حدِ نسیم و مقاوت بردیا در مقابل اعتراف صاحبِ بسته ی کادو!
تا ساعتی دیگر قرار بود بهار به خانه بیاید. سام به این مناسبت میهمانیِ بزرگی ترتیب داده بود.
صدف و فرامرز دیشب رسیده بودند و تمام دوست و آشناهای سام به این میهمانی دعوت بودند.
دستِ خاتون روی بازویش نشست. برگشت و با لبخند به چهره ی مهربانش خیره شد.
_تو چیزی نیاز نداری مادرجون؟ صدف داره میره بازار. اگه دوست داری باهاش برو!
صدف با شتاب از پله ها پایین آمد. هلن نگاهش را از او گرفت و با اطمینان گفت:
_نه خاتون جون. من چیزی نیاز ندارم. خیالتون راحت!
چشمهای خاتون غمگین بود. دلش میخواست دلِ دخترک را بشکافد و پی به غم بزرگ و دردناکِ
درونش ببرد.. چیزی که او را از درون چنین و چنان میکرد اما دم نمیزد!
_باشه مادر.. پس برو کم کم حاضر شو. دوش بگیر. به کارات برس. اینجا دیگه کاری نیس. مابقی
کارا رو رزا میرسه!
نسیم از روی کاناپه ها پرید و با جیغ بلندی سمتِ راه پله دوید. بسته ی کادوپیچ شده ی کوچک
در دستانش بود. بردیا با اخم دنبالش میدوید. با دو خودش را به اتاق خالی طبقه ی باال رساند ولی
همین که خواست در اتاق را ببندد بردیا وارد شد. با شتاب روی تخت پرید و مشغولِ باز کردن
بسته شد. بردیا با حرکتی آنی روی تخت پرید و مچ دستش در دست گرفت!
_اینجا اون جاییه که فضول و میبرن!
سعی کرد دستش را از دستان قوی بردیا خارج کند.
_به خدا کاریش ندارم.. فقط میخوام ببینمش.. آآی دستم!
با دستِ دیگرش بسته را از دستِ نسیم گرفت و داخل جیب شلوارش فرو برد. مچ دست نسیم
هنوز هم در دستانش محصور بود. هر دو روی تخت بزرگ و دو نفره ایستاده بودند. فاصله ی
بینشان کمتر از چند سانتیمتر بود. جدی تر از هر زمانی به چهره اش خیره شد.
_اگه فوضولی داره میکشتت باید بگم اونی که دنبالشی امشب بین مهموناست. اگه یه ذره دندون
رو جیگرت بذاری باهاش آشنات میکنم!
قلبِ نسیم مثل کنجشکی به درو دیوار کوبید. گزینه های ممکن همچون نواری باریک از جلوی
چشمش میگذشتند.
"هلن.. ؟.. صدف..؟ سپیده؟... یا شاید هم کسی از میان مهمانهای سام! چگونه تا به امروز نفهمیده
بود؟"
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: ناشناس
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
@Reyhaneh_show
پارت جدیدمونه😍☝️☝️
#در_آسمانم_برایت_جایی_نیست...
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
https://eitaa.com/Reyhaneh_show/5950
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺
با نام خدا چهارشنبه
۲۲ مرداد ماه را آغاز میکنیم🌷
پروردگارا
امروز اُمید مان
بہ رحمت توست
هر آنکہ چشم گشود
قلبش سرشار از امید
و زندگیش سرشار
از رحمت و برکت تو باد
چهارشنبہ تون سرشار بهترین ها🌷
🎀 @BakLasBashim 🎀