ریحــانہ شــ🌙ــو
بسم الله الرحمن الرحیم✨ رمان #سرگرد_سهند #قسمت_32 سرگرد به لاله اشاره کرد و لاله همراه همسر مهندس ب
بسم الله الرحمن الرحیم✨
رمان #سرگرد_سهند
#قسمت_33
راه برگشت را همین طور با دقت نیما و سرگرد نگاه کردند. از چند مغازه دار دیگر هم سوالاتی پرسیدند اما کسی ، نوجوانی با مشخصات یاشار را یادش نمی آمد. به خانه که رسیدند، افرادش داخل حیاط منتظرش بودند. سرگرد رو به علی پرسید: -بچه ها همه چیز حله؟ علی که با سر تایید کرد، به سمت خانه راه افتاد: -خوبه .. همین جا باشین تا من برگردم.. مهندس شریفات در هال بزرگ خانه، قدم می زد و همسرش با نگرانی روی یکی از مبل ها نشسته بود. با دیدن سرگرد، هر دو به سمتش رفتند. مهندس شریفات پرسید: -چیزی پیدا کردین سرگرد؟ ابروی سرگرد کمی بالا رفت: -من شبیه غول چراغ جادو هستم؟ منتظر تاثیر حرفش، چند لحظه مکث کرد و وقتی جوابی نشنید، ادامه داد: -کاری بیشتر از این نمی تونم کنم . من خطوط تلفن خونه و موبایل شخصی شما رو وصل می کنم مرکز که اگر موردی پیش اومد، در جریان باشم . شاید باهاتون تماس بگیرن . ممکنه مراحل قانونیش تا فردا طول بکشه، اگر باهاتون تماس گرفتن توی این وقت، با من تماس بگیرین .. هر تهدیدی کردند نترسین . اول با من تماس بگیرین.. خواهش می کنم، مراقب رفت وامد هایی باشین که دارین. فکر کنید این چند وقته مشکل خاصی با کسی نداشتین که بخواد اذیتتون کنه . احتمال اخیلی زیادن . باید همه در نظر بگیریم . لطفا با من و تیمم، همکاری داشته باشین .
مهندس سرش را چند بار تکان داد: -بله حتما .. همسرش، روبروی سرگرد ایستاد و خیره به چشمانش گفت: -سرگرد پسرم رو بهم برگردونین . من به بچه هام وابسته م لحن زن غمگین و مهندس شریفات با اخم به صورت زن خیره شده بود! نگاه مهندس شریفات، کمی عجیب به نظ رش رسید. برعکس چیزی که از مهندس دیده بود، نگاهش کمی خشن بود! سرگرد با روز بخیر آرامی که گفت، از خانه بیرون رفت. با دست به نیما اشاره کرد و تا خودش از پله ها پایین بیاید، ماشین پایگاه از در حیاط خارج شد. نیما کنار در منتظرش بود با دیدنش، گفت:
-سرگرد می ریم پایگاه .. سرگرد همان طور که به سمت ماشینش آرام می دوید، گفت: -بشین .. نیما از دستورش اطاعت کرد و وقتی ماشین سر کوچه به جای اینکه دنبال ماشین پایگاه برود، به جهت مخالف پیچید، دوباره پرسید: -می خواین دوباره ببینین ؟ سرگرد تنها به تکان دادن سرش بسنده ک رد و با آرامش از کنار خیابان ، حرکت کرد. مسیر را دوباره با دقت می دید. کاری که نیما هم انجام می داد. سر خیابان مدرسه که رسیدند، خیابان را
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
نویسنده: سارا هاشمی
ڪپے با ذڪر نام نویسنده بلامانع است🌹
🍂 @Reyhaneh_show 🍃
پارت جدیدمونه😍☝️☝️
#سرگرد_سهند...
😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍♥️😍
پرش بھ قسمت اول رمان👇👇
https://eitaa.com/Reyhaneh_show/31283
🌺 @Reyhaneh_show
🍃🌺
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
با نام خـــدا پنجشنبه 30
اردیبهشت ماه را آغاز میکنیم🌸
ياد خــدا
آرام بخش دلهاست
امروزت را متبرك كن
با نام و ياد خدا
کہ خدا صداى
بنده هايش را دوست دارد
اخر هفته تون بخیر و خوشی🌸
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍃آخرین پنجشنبه اردیبهشت تون بخیر
🌼الهی روزتون پربرکت
🍃خانه دلتون گرم
🌼حضورتون سبز
🍃زندگیتون عاشقانه
🌼ودست مهربون خدا
🍃همیشه یاورتون باشه
🌼صبحتون به زیبایی گل
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
بسم الله
عــــــشــــــق ... ❤️
عشق چون دامان کسی را گرفت، مانند عَشَقه آرام آرام به سرتاپای وجود او می تند و می پیچد و از او تغذیه می کند تا آنجا که تمام هستی وی را بسوزاند و خشک گرداند و درآخر چون به او نگاه میکنی میبینی که تمام آن وجود عَشَقه است و عشق، و کس دیگری به جای نیست.
🖌شهید دکتر بهشتی
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
🌷ﻣﺮﺩﻯ ﻧﺰﺩ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺍﺯ ﻧﻮﻋﻰ ﺑﻴﻤﺎﺭﻯ ﺷﻜﺎﻳﺖ ﻛﺮﺩ. ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺑﻪ ﺍﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻳﻚ ﺩﺭﻫﻢ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ ﺯﻧﺖ ﺑﮕﻴﺮ ﻭ ﺑﺎ ﺁﻥ ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﻋﺴﻞ ﺧﺮﻳﺪﺍﺭﻯ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺁﺏ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﺨﻮﺭ؛ ﺑﻴﻤﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺁﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻋﻤﻞ ﻛﺮﺩﻩ ﺷﻔﺎ ﻳﺎﻓﺖ .
✅ﻛﺴﺎﻧﻰ ﺭﺍﺯ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﻣﺎﻡ ﭘﺮﺳﻴﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ: ﺁﻳﺎ ﺩﺭ ﺍﻳﻦ ﺧﺼﻮﺹ ﺭﻭﺍﻳﺘﻰ ﺍﺯ ﭘﻴﺎﻣﺒﺮ ﺧﺪﺍ(ص)ﺷﻨﻴﺪﻩ ﺍﻳﺪ؟
🌷ﺣﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﻮﺩ: ﻧﻪ ،ﻭﻟﻴﻜﻦ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺁﻳﺎﺕ ﻗﺮﺁﻥ ﺍﺳﺘﻨﺒﺎﻁ ﻛﺮﺩﻡ ﻛﻪ ﻣﻰ ﻓﺮﻣﺎﻳﺪ:
🦋ﻓﺎﻥ ﻃﺒﻦ ﻟﻜﻢ ﻋﻦ ﺷﻰ ﺀ ﻓﻜﻠﻮﻩ ﻫﻨﻴﺌﺎ ﻣﺮﻳﺌﺎ؛ (نساء/4) ﻭ ﺍﮔﺮ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﻘﺪﺍﺭﻯ ﺍﺯ ﻣﻬﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻃﻴﺐ ﺧﺎﻃﺮ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺑﺨﻮﺭﻳﺪ ﺧﻮﺵ ﻭ ﮔﻮﺍﺭﺍﻳﺘﺎﻥ ﺑﺎﺩ.
🦋ﻭﻧﻴﺰ ﻣﻰ ﻓﺮﻣﺎﻳﺪ: ﻳﺨﺮﺝ ﻣﻦ ﺑﻄﻮﻧﻬﺎ ﺷﺮﺍﺏ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﺍﻟﻮﺍﻧﻪ ﻓﻴﻪ ﺷﻔﺎﺀ ﻟﻠﻨﺎﺱ ؛ (نحل/69) ﺑﻴﺮﻭﻥ ﺁﻳﺪ ﺍﺯ ﺷﻜﻤﻬﺎﻯ ﺁﻧﺎﻥ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺍﻯ ﻛﻪ ﺭﻧﮕﻬﺎﻯ ﺁﻥ ﮔﻮﻧﺎﮔﻮﻥ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺮﺩﻡ .
🌹ﻭ ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻣﺎﻳﺪ: ﻭﻧﺰﻟﻨﺎ ﻣﻦ ﺍﻟﺴﻤﺎﺀ ﻣﺎﺀﺍ ﻣﺒﺎﺭﻛﺎ؛ ﺍﺯ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺁﺑﻰ ﺑﺎﺑﺮ ﻛﺖ ﻓﺮﻭﺩﺁﻭﺭﺩﻳﻢ .
ﭘﺲ ﺑﻪ ﺣﻜﻢ ﺁﻳﻪ ﻫﺎﻯ ﻣﺬﻛﻮﺭ ﮔﻮﺍﺭﺍﻳﻰ ﻭ ﺷﻔﺎ ﻭ ﺑﺮﻛﺖ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﺳﺘﻮﺭ ﺟﻤﻊ ﺷﺪﻩ ، ﺍﻣﻴﺪﻭﺍﺭ ﮔﺮﺩﻳﺪﻡ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺑﻬﺒﻮﺩﻯ ﺣﺎﺻﻞ ﺷﻮﺩ.
📚پیشگوی امام علی(ع)
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
وقتی حضرت موسی (ع) از نزد خضر برگشت و آن حوادث عجیب مثل سوراخ کردن کشتی و تعمیر دیوار و کشتن آن نوجوان به وقوع پیوست، برادر او هارون از موسی در مورد دانش خضر پرسید.
🦋حضرت موسی (ع) فرمود: این امر، دانشی است که نداشتن آن ضرر ندارد ولی حادثه ای عجیب تر روی داد! هارون پرسید: چه حادثه ای؟ حضرت موسی (ع) گفت: من و خضر کنار دریا ایستاده بودیم که پرنده ای شبیه به چلچله ظاهر شد. با منقار خود قطره ای آب برداشت و به طرف مشرق پرتاب کرد. بار دوم قطره ای دیگر برداشت و آن را به طرف مغرب انداخت. بار سوم آن را به طرف جنوب و بار چهارم به طرف شمال پرتاب کرد. و در دفعه پنجم به طرف آسمان و دفعه ششم به خشکی و دفعه هفتم به دریا انداخت و سپس پرکشید و پرواز کرد.
ما دو نفر حیرت زده ماندیم و سر این کار را نفهمیدیم تا اینکه خداوند فرشته ای را به صورت آدمی فرستاد و به ما گفت: چرا شما را متحیر می بینم؟ گفتیم: در کار این پرنده متحیریم. گفت: منظور او را نمی دانید؟ گفتیم: خدا بهتر می داند.
🧚♂فرشته گفت: این پرنده با عملش می گوید: به حق آنکه شرق و غرب زمین را آفرید و آسمان را بر پا داشت و زمین را به حرکت آورد و بگستراند، بطور قطع خداوند در آخرالزمان پیامبری را خواهد فرستاد که نامش محمد (ص) است. او را وصیی است بنام علی (ع) که علم شما دو نفر روی هم در مقابل دانش او همانند این قطره است در مقابل این دریا.
📚بحار الانوار، ج 40، ص 177.
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
#داستان_کوتاه
✍یکی از سرمایه داران مدینه وصیت کرد که انبار خرمای او را پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به بینوایان انفاق کند. پس از مرگ او، رسول خدا تمام خرماها را به فقرا داد، آن گاه یک عدد خرمای خشکیده و کم مغز برداشت و به مسلمانان فرمود: سوگند به خدا که اگر خود این مرد، این یک دانه خرما را به بدبخت و گرسنه ای می داد، پاداش آن نزد پروردگار بیش از همه این انبار خرما بود که من به دست خود که پیامبر خدا هستم، به فقرا و بینوایان دادم.
لذا در یک حدیث دیگری پیغمبر اکرم(ص) می فرماید: اگر مرد در زمان حیات خود یک درهم صدقه بدهد، بهتر از یکصد درهم صدقه در موقع مردنش است
📙نمونه معارف اسلامی، ص 419
📗جامع احادیث شیعه، ج 8
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
#شهیدانه
اردوی جهادی بودیم ساعت نه صبح بود که به روستای تلمادره رسیدیم.
به خاطر باریدن برف هوا به شدت سرد بود.
متوجه شدم که محمد بلباسی در حال باز کردن بند پوتین است.
با تعجب پرسیدم : چکار می کنی؟
گفت : می خواهم وضو بگیرم.
گفتم : الان نه صبح، چه وقت وضو گرفتنه؟! اونم توی این سرما؟!
محمد وضو گرفت و همینطور که داشت جورابش را می پوشید گفت:
علامه حسن زاده میگه: تموم محیط زیست و تموم موجودات عالَم مثل گیاهان و دریاها همه پاکن و مطهرن، پس ما هم که داریم به عنوان یک موجود زنده روی این کره خاکی راه می ریم باید پاک و مطهر باشیم و به زمین صدمه نزنیم.
📕 برای زین أب صفحه 166
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
دکتر الهی قمشهای :
اجازه ندهید کلمات دیگران باعث دردتان شوند. سخنان دیگران باعث رنجش تان شوند. اعمال دیگران زنجیرهایی برای زندانی کردن تان شوند. نابینایی دیگران هدف تان را پنهان کند. ناباوری دیگران عشق تان را لکه دار کند. اجازه دهید کلماتتان باعث قوت قلب دیگران شود, الهام بخش شان باشد و مسیرشان را روشن کند. اعمال تان زنجیرهای دیگران را باز کند. دست هایتان چشم بند را از دید دیگران کنار بزند. عشق تان یک نمونه ی درخشان برای دیگران باشد، الهام بخش باورشان شوید و در پایان اجازه دهید محبت شما نمایشی از محبت خدا باشد...
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•
میگفت:
در عالمرویا به شهید گفتم
چرا برای ما دعا نمیکنید
که شهیـد بشیم..؟!
میگفت ما دعا میکنیم
براتون شهـادت مینویسن!
ولی گنـاه میکنید
پاک میشه..
#حاجحسینیکتا🌱
°•کپی با ذکر #صلوات آزاد است•°
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•