داشتم از خونهی خودمون میرفتم خونهی راحیل اینا، دیدم دختر بچه ها تو حیاط نشستن دارن خاله بازی میکنن. پسرا دارن فوتبال بازی میکنن و همشون هم تو آفتابان. بعد من همون دو دقیقهای که میخواستم از خونه خودمون برسم خونه راحیل اینا از شدت گرما میخواستم خودکشی کنم.
بعد داشتم فکر میکردم اونموقع هایی که خودمم میرفتم تو کوچه بازی میکردم همینطور بود. تو سرما، تو گرما، اصلا مهم نبود هوا چجوری بود ما میرفتیم بیرون و بازی میکردیم. یادمه از گرمای زیاد کل صورتم قرمز میشد و بازم مقاومت میکردم. چرا اونموقع انقدر تحملمون زیاد بود و چیشد که الان انقدر کم؟!
[ریــح]
خدا جون سلام به روی ماهت.
کل امروزم با این کتاب گذشت و خوشحالم که حداقل الکی توی اینستا نچرخیدم.
طی یک حرکت کاملا پیش بینی نشده اینستام رو پاک کردم. چون فهمیدم تمام تمرکزی که از دست دادم بخاطر الکی اسکرول کردنه. امیدوارم بتونم دوباره این تمرکزی که ذره ذره جمع کرده بودم رو پیدا کنم.
من مدت ها بود که وقتی کتابی رو شروع میکردم حداقل یک هفته طول میکشید که تمومش کنم. ولی وقتی این یکی رو دست گرفتم زمینش نذاشتم تا همین الان.
خیلی دلم واسه رمان نوجوان خصوصا از نوع ترسناکش تنگ شده بود.
خب قطعا که اونقدر ترسناک نبود که بترسم. ولی همون حال هوایی که داشت رو دوست داشتم و به شدت پیشنهادش میکنم.
#کتابو
هدایت شده از یاسهاسبزخواهندشد ؛
حالم بد شد و غصه خوردم و اعصابم به هم ریخت. چون منم دقیقا شبها از یه مسیری بر میگردم خونه که اگر به تاریکی هوا بخورم، برام ترسناک میشه. که اگر کلاس تخصصی داشته باشم قبلش و با خودم لوازمِ حرفه ای حمل کنم، برام خیلی ترسناک تر میشه. خودم رو جاش گذاشتم. چون بعد از یک سال که رفت و آمدم مستقل شده، هنوزم وقتی یک ساعت برگشتنم دیر میشه مامان زنگ میزنه و نگران میپرسه کجایی؟ چون یکبار نگرانی خیلی بدجورِ مامان رو دیدم. چون مامان بابایِ یه دختر بودن خیلی سخته.. و چونکه هر آدمِ عزیزی برای من، ممکن بود جایِ الهه باشه. پس غمگینم و ناراحت و عصبی.