دلم میخواد مسئولین آموزش دانشگاهمون رو به رگبار ببندم. همه جا مجازی کردن امتحانات رو، ما میگن نه باید حضوری بیاید. مسخره ها.
وای خیلی ترسناکه تا یه پیام میذارم ۱۰۰ تا سین میخوره. کی انقد زیاد شدید.
الان قشنگ گرخیدم.
اگر تروماهایی که توی زندگی تجربه کردم یه کتاب بود. هیچ وقت فکر نمیکردم فصل "جنگ" بهش اضافه بشه.
اگه شماهم حوصلتون سر رفته و نمیدونید چیکار کنید برید کامنتای مایکت رو بخونید.
من و راحیل یک ساعته داریم از خنده زمینو گاز میزنیم.
مامان زنگ زده بود به بابا داشتن صحبت میکردن مامان میخواست بگه ریز پرنده گفت ریزگرد. بابام تا قطع کردن زنگ زدن به من گفتن ریحان مامانت میگه ریزگرد. بعد دوساعت داشتیم به این موضوع کاملا پرت میخندیدیم. دلم تنگ شده بود واسه این خندیدن به چرت ترین موضوعات.
این یک هفته گذشته انقد فشار روی هممون بود که ناخودآگاه عصبی بودیم. درسته که عادت کردن به جنگ اصلا چیز خوبی نیست ولی حداقل بهتر از فشار الکیه چون درهرحال کاری از دست ما برنمیاد.
کم کم داشتم با این موضوع که قراره از اصفهان بریم کنار میومدم. میگفتم اشکال نداره من حداقل تا آخر تیر اصفهانم و همهی دوستام رو میبینم قبل از رفتن. ولی با کنسل شدن امتحانات الان باید زودتر بریم و این خیلی ناراحت کنندست. ناراحت کننده تر اینکه برنامه هایی که واسه شمال داشتم هم احتمالا نمیتونم انجام بدم چون الان اونجا خیلی شلوغه و خیلی از جاهایی هم که میخواستم برم بخاطر جنگ تعطیل شدن. و واقعا نمیدونم میخوام تابستونی که در پیش داریم رو تنهایی شمال چیکار کنم.
بعد از چند روز روزمره ننوشتن یه احساس غریب بدی دارم. خصوصا اینکه انقد یهو زیاد شدید.
تو این قسمت از تد لاسو یه جاییش بود که تد به بازیکن ها گفت:
I believe in believe.
از وقتی دیدمش هعی دارم با خودم تکرار میکنم و بنظرم خیلی از جاها میتونه کمک کننده باشه و خیلی قشنگه.
هیچ وقت فکر نمیکردم وجود تلگرام انقدر توی زندگیم ضروری باشه.
درس نمیتونم بخونم. ارتباط نمیتونم با دوستام برقرار کنم. فیلم نمیتونم ببینم. و همه اینا بخاطر اینه که تلگرام قطعه. بعد همه هم هعی توی کانال هاشون مینویسن از این قطع بودن، داغ دلم تازه میشه.