eitaa logo
سقوط سࢪد|ᶜᵒˡᵈ ᶠᵃˡˡ
51 دنبال‌کننده
17 عکس
80 ویدیو
0 فایل
دآستآنی از تقآبلِ عشقِ غمگینِ علی و سوگند🫦! سقوط سرد|در حآل پآرتگذآری💞. در انتظآر کد... پل ارتباطی مآ؟! @B13aran #تابع‌قوانین‌ایتا #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا لففف؟😭
هر کی رمان دوست داره بیاد https://eitaa.com/Roman_BBAARRAANN
امروز پارت داریم
پارتـ¹¹ یک ماه بعد یک ماه از آن روزهای دلهره‌آور می‌گذشت. علی به‌طور کامل سلامتی‌اش را بازیافته بود، هرچند سایه‌ی آن حادثه و کسی که به او حمله کرده بود، هنوز مثل معمایی حل‌نشده در ذهن همه باقی مانده بود. اما در میان این ابهام، زندگی جریان داشت؛ پیوند عاطفی میان علی و سوگند، و همچنین مهیار و ماهورا، روزبه‌روز عمیق‌تر می‌شد. عصر یک روزِ آرام، صدای زنگ خانه‌ی علی سکوتِ خانه را شکست. علی که با سوگند در حال گپ زدن بود، با تعجب به سمت در رفت: «کیه؟» صدای آشنای مهیار از پشت در شنیده شد: «علی، منم. در رو باز کن.» علی لبخندی زد و در را گشود: «عه! بیایید تو، خوش اومدید.» مهیار و ماهورا وارد شدند. مهیار با چهره‌ای که برق خاصی داشت، به مبل‌ها اشاره کرد: «خب، همگی بشینید که یه خبر خیلی خوب دارم.» علی بی‌صبرانه پرسید: «چیشده؟ زودتر بگو، نکنه باز می‌خوای غافلگیرمون کنی!» مهیار نگاهی عاشقانه به ماهورا انداخت و دست او را گرفت: «ما به این نتیجه رسیدیم که واقعاً همدیگه رو می‌خوایم. تصمیم گرفتیم با هم... ازدواج کنیم.» علی و سوگند از خوشحالی نیم‌خیز شدند: «ای‌ول! مبارک باشه! واقعاً خبر غافلگیرکننده‌ای بود