پارتـ⁷
در همان لحظه، دکتر با عجله از راهرو گذشت و رو به آنها گفت: «ببخشید، سوگند نصیری، ماهورا آزاد، آقای ساعدی جناب یاسینی به هوش اومدن. خودشون گفتن حتماً بیاید پیشش.»
نیلا با قلبی که در سینه میکوبید، پرسید: «من هم میتونم بیام؟ دوست دارم ببینمش...»
دکتر با بیخیالی پاسخ داد: «بله، بفرمایید.»
اما به محض اینکه نیلا قدم به اتاق گذاشت، با طوفانی از خشم روبرو شد. علی، با چشمانی که انگار او را نمیشناخت، فریاد زد: «نیلااا! اینجا چیکار میکنی؟ کی بهت اجازه داد بیای؟ من دیگه هیچ رابطهای با تو ندارم! گمشو بیرون، اصلا نمیخوام ریختت رو اینجا ببینم!»
سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. سوگند با نگرانی جلو آمد و آرام پرسید: «علی، خوبی؟»
در یک چشمبهمزدن، تمام آن خشمِ علی ذوب شد. او با لحنی که انگار هزار سال است عاشق است، لبخندی زد و گفت: «آره عشقم، خوبم. اصلا نگران نباش، قربونت برم.»
پـآرتِ هـفتُـم رمـآن سُقوطِ سَرد
میتونید نظرای زیباتون رو اینجا بگین↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uupd1it&btn=ناشناس.سقوط.سرد