پارتـ¹⁰
صدای قدمهای سریع مهیار در راهرو پیچید. با نگرانی خودش را به بالای سر علی رساند، در حالی که بستهای در دست داشت گفت:«علی داداش، اینها رو بخور تا بدنت جون بگیره برای عمل. هرچی زودتر آماده بشی، زودتر میبرنت.»
علی با لبخندی بیرمق، سرش را تکان داد: «ممنونم مهیار...»
زمان به کندی میگذشت، انگار عقربههای ساعت هم با آنها لج کرده بودند. سه ساعتِ پر از استرس و سکوتِ سنگین گذشت. سرانجام درِ اتاق باز شد و دکتر با چهرهای که حالا کمی تغییر کرده بود، بیرون آمد.
صدای دکتر در فضای راهرو طنین انداخت: «آقای ساعدی؟لطفا بیایید اینجا.»
مهیار بلافاصله بلند شد، ضربان قلبش بالا رفته بود: «بله دکتر. اتفاقی افتاده؟»
دکتر کوتاه و قاطع گفت: «نه، همهچیز طبق برنامهست. سریع آقای یاسینی رو برای انتقال به اتاق عمل آماده کنید. وقتشه.»
مهیار نفس حبس شدهاش را رها کرد: «چشم دکتر. همین الان.»
ماهورا که تا آن لحظه کنار تخت علی نشسته بود، دستش را به آرامی روی دست علی گذاشت و با صدایی لرزان پرسید: «علی میدونستی سوگند چقدر دوستت داره؟»
علی درحالی که نگاهش به درِ اتاق دوخته شده بود، با صدایی که به سختی شنیده میشد، آرام زمزمه کرد: «میدونم... منم خیلی دوستش دارم.»
مهیار وارد شد. نگاهی به علی انداخت و با کمک او، علی را برای لحظهای حساس و سرنوشتساز آماده کرد. حالا علی در مسیرِ اتاق عمل بود؛ جایی که زندگیاش روی لبهی تیغ قرار داشت.
سقوط سࢪد|ᶜᵒˡᵈ ᶠᵃˡˡ
پارتـ¹⁰ صدای قدمهای سریع مهیار در راهرو پیچید. با نگرانی خودش را به بالای سر علی رساند، در حالی که
پـآرتِ دَهُم رمـآن سُقوطِ سَرد
میتونید نظرای زیباتون رو اینجا بگین↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uupd1it&btn=ناشناس.سقوط.سرد