پارتـ¹¹
یک ماه بعد
یک ماه از آن روزهای دلهرهآور میگذشت. علی بهطور کامل سلامتیاش را بازیافته بود، هرچند سایهی آن حادثه و کسی که به او حمله کرده بود، هنوز مثل معمایی حلنشده در ذهن همه باقی مانده بود. اما در میان این ابهام، زندگی جریان داشت؛ پیوند عاطفی میان علی و سوگند، و همچنین مهیار و ماهورا، روزبهروز عمیقتر میشد.
عصر یک روزِ آرام، صدای زنگ خانهی علی سکوتِ خانه را شکست. علی که با سوگند در حال گپ زدن بود، با تعجب به سمت در رفت: «کیه؟»
صدای آشنای مهیار از پشت در شنیده شد: «علی، منم. در رو باز کن.»
علی لبخندی زد و در را گشود: «عه! بیایید تو، خوش اومدید.»
مهیار و ماهورا وارد شدند. مهیار با چهرهای که برق خاصی داشت، به مبلها اشاره کرد: «خب، همگی بشینید که یه خبر خیلی خوب دارم.»
علی بیصبرانه پرسید: «چیشده؟ زودتر بگو، نکنه باز میخوای غافلگیرمون کنی!»
مهیار نگاهی عاشقانه به ماهورا انداخت و دست او را گرفت: «ما به این نتیجه رسیدیم که واقعاً همدیگه رو میخوایم. تصمیم گرفتیم با هم... ازدواج کنیم.»
علی و سوگند از خوشحالی نیمخیز شدند: «ایول! مبارک باشه! واقعاً خبر غافلگیرکنندهای بود.»
سقوط سࢪد|ᶜᵒˡᵈ ᶠᵃˡˡ
پارتـ¹¹ یک ماه بعد یک ماه از آن روزهای دلهرهآور میگذشت. علی بهطور کامل سلامتیاش را بازیافته بود
پـآرتِ یآزدَهُم رمـآن سُقوطِ سَرد
میتونید نظرای زیباتون رو اینجا بگین↓
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_uupd1it&btn=ناشناس.سقوط.سرد