eitaa logo
Ronesha | رُنِشا
1.7هزار دنبال‌کننده
686 عکس
67 ویدیو
19 فایل
"یادَلیلَ‌الْمُتَحَیِّرینَ" 💡رُنِشا: روشنگری نسبت‌‌ به شبهاتِ وارده‌ به اسلام - اینجا دیگه خبری از جوابای سخت برای سوالای دینی تو ذهنت نیست! 🕶 - ارتباط با ما: @RoneshaAdmin - نشر مطالب با ذکر آیدی کانال مجازه‌
مشاهده در ایتا
دانلود
Ronesha | رُنِشا
نمی‌دونم حسی که دارمو چجور وصفش کنم. ولی، این شبهه یه طرف، تمام شبهات دیگه یه طرف‌. چون با این شبهه من زندگی کردم، خوب یادمه از شدت شک بین تشیع و تسنن، کسیو نداشتم درست و صاف و ساده جوابمو بده.. کتابای سخت سختم که سردرنمیاوردم و بدتر گیج می‌شدم... نمی‌دونم...ولی خوب یادمه بعضی دلایل همین شبهه، اولین دلایلی بود که شیعه نگهم داشت و کم‌کم قلبم آروم گرفت. خوب یادمه اون زمانی که به دوستم طیبه زنگ زدم و اشک اومده بود تو چشام و بهش می‌گفتم طیبه؟ می‌دونی سبک شدن قلب چه شکلیه؟ می‌دونی نفس کشیدن چه مدلیه؟ کاش پیشم بودی تو یه کوه و با هم از ته دل جیغ و داد می‌زدیم... رو ابرا بودم... چون شک و شبهاتم و اون برزخ اثبات خدا تموم شده بود، شیعه برام اثبات شده بود، یقین آوردم...دلم...دلم...دلم آروم شد...رقیق شد...سبک شد...دیگه اثری از سنگینی و لرزش چارستون بدن نبود...دیگه اثری از خودخوری نبود...دیگه اثری از اضطراب و تنش ذهنی تا جایی که هیچ کاری نمی‌تونستم بکنم، نبود... انگار مثل یه برگ پاییزی، تو یه نسیم خنک رها شدم... دیگه رهایِ رهایِ رها... رهایی، برای یه نفر که تا قعر جهنم و برزخِ تنگ و تاریک شبهات رو چشیده، نمی‌دونی چه لذتی داره...آره... الانم خوشحالم...چون همون محتوا رو کاملترشو زدم برای تو... تویی که شاید مثل قبلا منی...ولی...می‌دونم تو، تنها دلیل زدن رنشایی. نه فاز ثواب و جهاد تبیین داشتم، نه دغدغه بهشت... فقط، آروم شدنِ تو، واسم مهمه... تویی که مثل قبلا منی...و یه منبع ساده‌گو و کامل و منطقی تو یه قالب جذاب در دسترست نبود و نیست... ببین منو؟ ته توانمو واقعاً برات گذاشتم که دردِ چندسال پیشِ منو نکشی... امیدوارم، امیدوارم به هدفم رسیده باشم. کاش می‌شد قلب و روحِ تمام شبهه‌زده‌ها رو بغل کرد و نوازش، و بعد آروم شدنش، پا به پاش اشک بریزی و بعد، ذهنشو با استدلال آروم کنی... چرا یهو فاز احساسی برداشتم؟ اها...غدیره‌. خوشحالم شبهه زده دیروز برای شیعه، الان با یه نمه سوادش و کمک دوستای هم سن و سالش، یه قدمی برداشت...ولی کاش می‌شد این محتوا رو به دست تموم شبهه‌زده ها و شکاکا برسونم...شاید، فقط شاید، یه کوچولو، دلش آروم شه‌، همین واسم کافیه...همین. شب بخیر شیر بچه‌های حیدر کرار💛
‌ خودشون هم که تو این روابط بودن، تایید می‌کردن و تو فکر می‌رفتن. یکیشون پرسید: «یعنی طـــلبه‌هـا رل نمی‌زنن؟» جــواب دادم: «یـه طـلبه‌‌ی واقعـی نـــه بــابــا!» دوباره پرسید: «یعنی با حــاج‌آقـاهـا هم رل نمی‌زنن؟؟؟»😕 دیگه این‌قدر خندیدم که یکی باید می‌اومد و جمعم می‌کرد!😂 با خنده‌ی زیاد گفتم: «نه‌بابا حاج‌آقا یه راست می‌ره ازدواج می‌کنه. تو روابط بی‌سر و ته و پرضرر نمی‌ره!» (دیشب از بس خسته و کوفته بودم و از این روابط حرف زدم که خواب دیدم تو همون مسجد داریم عقد بچه‌ها رو می‌گیریم!😂🔥 یعنی چهار صبح بلند شدم هی می‌خندیدم به خوابم.😂) بعضی‌هاشونم با روایتگری از شهدا متحول شدن و اون‌قدر گریه کردن که با خودم گفتم یکیشون الان بیهوش می‌شه. اون‌قدر حالش بد شده بود که گرفتمش تو بغلم و پابه‌پای هم گریه کردیم و مداحی گوش دادیم. صبحشم یه شهید گمنام اوردن که دیگه تیر آخر بود! :)💘 خلاصه که این‌قدر همه با خادم‌ها (که خودمونم یه اکیپ بودیم) رفیق شده بودن که مدام ابراز محبت می‌کردن و می‌گفتن خیلی خوش گذشت. به یه اکیپ گفتم: «سال دیگه اعتکاف میاین؟» گفتن: «اگه تو هم میای، آره حتماً. پس لطفاً بیای ها!» هیچی دیگه... قند تو دلم آب شد و بعد با بغض خداحافظی کردیم. :) وقتی مسجد خالی شد، عجیب دلم گرفت. چون تک‌تکشون واقعاً آماده و پاک بودن... واقعاً حیف بودن. خیلی خیلی خوب! :) الآن هم داریم یه اردوی خفن به شلمچه و راهیان نور براشون جور می‌کنیم و خیــلـی خوش‌حالن. :) آهان راستی! اونی که بعد صحبت قرار شد کات کنه و چادری شه، هی تو پی‌وی درد دل می‌کنه و توی بد وضعیتیه. براش دعا کنیم؟ برای روحیه‌ی قوی، استقامت و پاکیش، ۳ تا صلوات بفرستیم لطفاً. :)🍃 ‌ اعتکاف دانش‌آموزی_۱۴۰۱💛