چون احتیاج داشتم که دوست بدارم و دوستم بدارند، تصور کردم که عاشق شده ام، به عبارت دیگر خودم را به حماقت زدم."
سقوط؛ آلبر کامو
-ࢪوحاء !:)
گفتى: «به تو گر بگذرم از شوق بميرى.»
قربان قدت؛ بگذر و بگذار بميرم!(:
من چیزی از تو نمیخواهم
جز یک آغوش برای نفس کشیدن
و یک دوستت دارم برای نمُردن !
من گمان میکردم که
برای دلباخته کردنش باید لبخند بر لبانش بنشانم، ولی هربار که میخندید این من بودم که عاشقش میشدم!