هدایت شده از مَبهوتْ³¹⁵🇮🇷
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تواینوضعیتیکههستم
بهشدتبههمچینآغوشینیازدارم..
#آقاجونم
در خیالات خودم
چای ساز را به برق میزنم، جوش که میآید یک فنجان از Gold coffee های معروفم برایت میگذارم روی همان میز چوبی رو به روی مبل صورتی تک نفره اتاقم
بعد
مینشینم رو به رویت، ترجیح میدهم فعلا مدتی را در چشمانت غرق شوم تا بعد..
تا بعدش شاید همین طور که زل میزنم به تو دست بکشم روی صورتم و
دست هایم را که از روی چشم هایم برمیدارم میبینمت که خیره ام شدی در حالتی که با فنجان سفید قهوه ت بازی میکنی، احتمالا تو هم مثل من خیلی با این چیزها حال نمیکنی
حتما تو هم معتقدی که زندگی ها به اندازه کافی تلخ هستند که نیازی به قهوه ی گلد نداشته باشند نه؟!
دوست دارم در خیالات خودم ببینمت که تو فقط برای منی برای خودم
آره مغرورتر شدم چند وقتی که نبودی که حس نمیکردمت
دلم نمیخواهد که فکر کنم قرار است از من جدا شوی، که تو هم مثل همه، چیزهای دیگری داشته باشی که تو را از من و احوالاتم باز بدارد
بعد که تصور خلد بودن حضورت خیالم را راحت کرد
میخواهم تلخی های دلم را در حضورت حل کنم
مثل نبات هایی که بابا تازه با خودش آورده حل شوي در وجودم سرتاسرش :)
عزیزِ دلم
واضح است کارد به استخوان رسیدنم؟
تو باید خوب بدانی که نوشتن برایم چقدر سخت است نه؟ ولی حالا نوشتم بالاجبار
شب نگاشته های فراق؛ مصادف با آخرین روز دانش آموز زندگیم :)
بنا این بود تا فتح برادر را کند کامل
بیان عشق و شرح غم بماند بعد در وقتش
اسارت رفت فرزند خلیل الله؟ نه هرگز!
بتی در شام بود، زینب رفت سر وقتش :)