eitaa logo
روشنا!
27 دنبال‌کننده
328 عکس
118 ویدیو
1 فایل
آنقدر شلوغ شده ایم که درنگ برای نوشتن را لازم نمیدانیم در جستجوی مکثِ بزرگِ من و صرفا دفترچه ای برای ضبط صدای قلم ها ... کپی؟ دوست نمی داریم(:
مشاهده در ایتا
دانلود
روشنا!
أشهدُ أنکَ سمیعٌ :)
مرا هزار امید است و هر هزار تویی :)
بی دلی در همه احوال، خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدا را می کرد
بگو كه نامه نوشتى به دست من نرسيده…!
در خیالات خودم چای ساز را به برق میزنم، جوش که می‌آید یک فنجان از Gold coffee های معروفم برایت می‌گذارم روی همان میز چوبی رو به روی مبل صورتی تک نفره اتاقم بعد می‌نشینم رو به رویت، ترجیح می‌دهم فعلا مدتی را در چشمانت غرق شوم تا بعد.. تا بعدش شاید همین طور که زل میزنم به تو دست بکشم روی صورتم و دست هایم را که از روی چشم هایم برمیدارم میبینمت که خیره ام شدی در حالتی که با فنجان سفید قهوه ت بازی میکنی، احتمالا تو هم مثل من خیلی با این چیزها حال نمیکنی حتما تو هم معتقدی که زندگی ها به اندازه کافی تلخ هستند که نیازی به قهوه ی گلد نداشته باشند نه؟! دوست دارم در خیالات خودم ببینمت که تو فقط برای منی برای خودم آره مغرورتر شدم چند وقتی که نبودی که حس نمیکردمت دلم نمی‌خواهد که فکر کنم قرار است از من جدا شوی، که تو هم مثل همه، چیزهای دیگری داشته باشی که تو را از من و احوالاتم باز بدارد بعد که تصور خلد بودن حضورت خیالم را راحت کرد میخواهم تلخی های دلم را در حضورت حل کنم مثل نبات هایی که بابا تازه با خودش آورده حل شوي در وجودم سرتاسرش :) عزیزِ دلم واضح است کارد به استخوان رسیدنم؟ تو باید خوب بدانی که نوشتن برایم چقدر سخت است نه؟ ولی حالا نوشتم بالاجبار شب نگاشته های فراق؛ مصادف با آخرین روز دانش آموز زندگیم :)
بماند اینجا به امانت از آخرین هدیه ی دانش آموزی :) چقدر صورتی‌ش، صورتیه وووییی
چشم وا کردی و دنیای علی♥️ زیبا شد باز تکرار همان سوره‌ی اعطینا شد :)
بنا این بود تا فتح برادر را کند کامل بیان عشق و شرح غم بماند بعد در وقتش اسارت رفت فرزند خلیل الله؟ نه هرگز! بتی در شام بود، زینب رفت سر وقتش :)
من وقتی فکرتان مهمانم می شود آن هم در break times نه ببخشید آقا گفته بودند اینطور بگوییم: در زمان استراحت هایم، با خیالتان می‌گویم حالا چه کاری بود عزیزجان؟! چه کسی یک فرمانده ی قدیمی را که حسابی خسته ی جنگ است می‌خواهد؟ یعنی از خودتان نپرسیدید که ای بابا حالا منِ خسته ی جنگ را که می خواهد؟! احتمالا قبل از اینکه به قدس بروید مثل خیلی ها باید میگفتید که ما سهم مان از شکوفایی انقلاب را گذاشته ایم حالا بدنمان تحلیل رفته به خاطر آن جهیدن ها، دویدن ها نشستن ها و برخاستن ها، ما را بس است، نوبت ما نیست دیگر من امروز از خیال شما میپرسم شما بدنتان تحلیل نرفته بود؟ تحلیل نمی‌رفت؟ سهم تان از انقلاب بیشتر از فرماندهی سپاه ثارالله کرمان با آن همه دشواری بود؟! عزیز دلم چرا شما دِینت را به انقلاب اسلامی ادا شده نمی‌دانستی؟ مگر شماها چه فرقی با بقیه همرزمان تان داشتید؟! می نشستید آنجا و آن ده ها خمپاره ی جاری در تمام بدنت میشد سهمیه ی کنکور بچه ها... جان ما! شما هم باید مثل بقیه پدر بزرگ های جنگ رفته و نرفته می نشستید در خانه کنار خانم تان با هم چایی می‌خوردید، با هم گلدان می کاشتید ظهر که می‌شد می‌رفتید مهد کودک دنبال نوه ها دوست نداشتید اینها را؟ ... پشت پا زدن شما به دنیا تان شماها، حسن باقری ها، طهرانی مقدم ها، خمینی ها... اصلا ته تهش مقتدای تان امیرالمومنین _روحی و ارواحنا له الفدا_ که بایستد در اوج قدرت و بگوید یا دنیا غرّی غيري :) همه شان تعجبم را بر می انگیزید شماها که دو دو تا هایتان چهارتای آدم معمولی ها نیست، هیچ وقت نمی‌شود
به یاد یار سیه موی سیمین بر :) به یاد یار کمان ابروان شیرین کار