بنا این بود تا فتح برادر را کند کامل
بیان عشق و شرح غم بماند بعد در وقتش
اسارت رفت فرزند خلیل الله؟ نه هرگز!
بتی در شام بود، زینب رفت سر وقتش :)
من وقتی فکرتان مهمانم می شود آن هم در break times نه ببخشید آقا گفته بودند اینطور بگوییم: در زمان استراحت هایم، با خیالتان میگویم حالا چه کاری بود عزیزجان؟!
چه کسی یک فرمانده ی قدیمی را که حسابی خسته ی جنگ است میخواهد؟ یعنی از خودتان نپرسیدید که ای بابا حالا منِ خسته ی جنگ را که می خواهد؟!
احتمالا قبل از اینکه به قدس بروید مثل خیلی ها باید میگفتید که ما سهم مان از شکوفایی انقلاب را گذاشته ایم حالا بدنمان تحلیل رفته به خاطر آن جهیدن ها، دویدن ها نشستن ها و برخاستن ها، ما را بس است، نوبت ما نیست دیگر
من امروز از خیال شما میپرسم
شما بدنتان تحلیل نرفته بود؟ تحلیل نمیرفت؟ سهم تان از انقلاب بیشتر از فرماندهی سپاه ثارالله کرمان با آن همه دشواری بود؟!
عزیز دلم چرا شما دِینت را به انقلاب اسلامی ادا شده نمیدانستی؟
مگر شماها چه فرقی با بقیه همرزمان تان داشتید؟! می نشستید آنجا و آن ده ها خمپاره ی جاری در تمام بدنت میشد سهمیه ی کنکور بچه ها...
جان ما!
شما هم باید مثل بقیه پدر بزرگ های جنگ رفته و نرفته می نشستید در خانه کنار خانم تان با هم چایی میخوردید، با هم گلدان می کاشتید ظهر که میشد میرفتید مهد کودک دنبال نوه ها دوست نداشتید اینها را؟
...
پشت پا زدن شما به دنیا تان
شماها، حسن باقری ها، طهرانی مقدم ها، خمینی ها...
اصلا ته تهش مقتدای تان امیرالمومنین _روحی و ارواحنا له الفدا_ که بایستد در اوج قدرت و بگوید یا دنیا غرّی غيري :)
همه شان تعجبم را بر می انگیزید شماها که دو دو تا هایتان چهارتای آدم معمولی ها نیست، هیچ وقت نمیشود