شنبه ای که داشتیم برنامه میچیدیم، رسیدیم به فرجه ی این روزها
خانم به من گفت که این ماهی، این فُرجه خیلی فرصت خوبیه برا جبران برای سبقت از بقیه
بعد انگار که یک چیزی یادش اومده باشه نگام کرد گفت راستی تو که امسالو نمیری گلزار نه؟!
گفتم حالا ببینیم چی میشه یکم فکر کنم..
آدم خوبیه خانم اهل نمازه، خوبه ولی حق میدم بهش که سخت باشه دنیای منو درک کنه حق میدم که بهم بگه: یه امسالی رو بچسب به درس برو دنبال موفقیت به جای شهادت!
جا خوردم؟
راستش نه، انتظار داشتم که مقایسه ی ذهنی ش او را مجبور به اظهار نظر میکند منظورم مقایسه میان من و آن هایی است که محکم مینشینند خانه تا مبادا تیری از جایی در برود و از بیخ گوش شان بگذرد، این ایام از جا شون تکون نخورند
من فقط موضع نشان دادم که
مگه با هم فرق میکنن؟!
ولی او یک لحظه جا خورد چند ثانیه ای نگاهم کرد و سریع بحثش را عوض کرد، خوب کرد خانم، خوب کرد!
من با خودم خیلی فکر کردم برای انتخاب
انتخاب بین شهادت و موفقیت؟ نه بابا
انتخاب میان اینکه اون وظیفه ای که حاجی ازش می گوید امسال کجاست؟ اون راه کدوم طرفیه؟
و حالا رسیده م به انشعابات
همان بحث رود و دریا، همان بحث شور و غوغا که حاجی هر سال در این شهر، بین تک تک دل گنده های این شهر راه میاندازد :)
گفتم شهر؟
نه ببخشید، شهر نه، استان؟ نه ایران، لبنان، عراق، سوریه بگذارید بگوییم اهالی طریق قدس اینطور بهتر است نه؟!
حس میکنم میان این مسیر چند کیلومتری از آن گنبد جبليه ی زخمی پارسال
تااا
خود مزار یعنی دقیقا تا کنار سنگ سفید حرم دوست، ماجرایی است نهفته مقصود این است که آن راز نه خیلی دور در بین تک تک آدم های جاری در این مسیر شنیدنی است، باید کسانی باشند آن ها را روایت کنند باید این کوچولو کوچولو ها را گفت تا آن بزرگ را شناخت شما هم موافقید نه؟!
من تا الان فکر میکردم که رفیقام منو میپیچونند برا خودشون رفیق جدید پیدا میکنن
امروز فهمیدم مامانمم منو می پیچونه برا خودشم دختر جدیدِ پایه پیدا کرده و صداشم در نمیاره😐
اینقدر سرمون تو کتاب و درس و مدرسه بود هیچی گیرمون نیومد، مامانمونم پرید اَه 😶🌫
#نه_به_چغندر_فروشی