جدی چه امیدی داریم واسه ی زنده موندن؟
چند روز پیش رفتیم خونه ای که نی نی داشتن خیلیییی کوچولووو بود
یه لحظه تمام سلولام جا زدن!
روشنا!
جدی چه امیدی داریم واسه ی زنده موندن؟ چند روز پیش رفتیم خونه ای که نی نی داشتن خیلیییی کوچولووو بو
+يعني قراره این بچه هم کم کم و آروم و پیوسته ثانیه به ثانیه لحظه به لحظه رو بگذرونه، یه گوشه بیفته و فقط به در و دیوار نگا کنه تاااااااا
بزرگ شه؟! و بعد اون موقع شاید کاری کنه
خیلی وحشتناکه پس منم یه روز همینقدر ذره ذره بزرگ شدم
حالا اگه پشت سرمو نگاه کردم و دیدم راه زیادی اومدم هیچی
قراره که واقعا همینقدر راه با سختی های دوچندانُ طی کنم؟
:)
لحظه های زندگی ایشون، همیشه واسم عین چراغ قوه ایه که پرده های تاریک و ناپیدای قلبم رو نمایان میکنه
روشنا!
دلم میخواد ته ته تهم بهترین هایی باشه که خدا انتخاب کرده بود برام و لایق خلیفه الهی بشم
دلم واسه این روشنا تنگه!