eitaa logo
روشنا!
27 دنبال‌کننده
328 عکس
118 ویدیو
1 فایل
آنقدر شلوغ شده ایم که درنگ برای نوشتن را لازم نمیدانیم در جستجوی مکثِ بزرگِ من و صرفا دفترچه ای برای ضبط صدای قلم ها ... کپی؟ دوست نمی داریم(:
مشاهده در ایتا
دانلود
روشنا!
تنها راه تحمل هستی این است که در ادبیات غرق شوی، هم‌چنان که در عیشی مُدام.
تنها راه تحمل هستی؟! .. امشب غرق شدیم به اتفاق مامان و بابای پایه ی غزل دوست :) محفل قشنگی بود با غزل حامد عسکری شروع شد و با مدح امیرالمومنین جان گرفت در نهايت هم.. حالا که می روی، همراه جاده ها...
امشب با مورچه ها انس گرفتم :) و چقدر این مورچه ها میفهمن😐 فتبارک الله
چی بدتر از اینکه یه آدمیزاد داره تغییر میکنه ولی نتونه قبول کنه یعنی نخواد بپذیره که داره تغییر میکنه؟!
مَهَم را لطف در لطف است از آنم بی قرار ای دل! دلم بر چشمه ی حیوان، تنم در لاله زار ای دل
شیوه ی گل دل ستانی، رسم بلبل نغمه خوانی چون بخندد چون نگریم، چون بنالد چون ننالم؟!
برخلاف میل ما نیاز به پرسش نیست دنیا ناجوانمردانه بر خلاف میل ماست، یک چند روزی می شود که به کام ما خوش نیامده و این بدجوری آشفته مان کرده بدجور انگار که کسی را در آغوش بگیری و بعد... به قول بچه ها یکی بخوابونی زیر گوشش میخندم از این مدل نوشتن ولی حال خرابم هنوز مانده نثرم خنده دار شده بعد مدتی ننوشتن، بیشتر به چشم می‌آید که یک جایی رسمی می شود و جایی لفظ رایج تزئینش می کند ولی قصدم این نبوده که نثرم را به رخ بکشم حال خراب و فکر بی حالم امر فرموده برای قلم گرفتن که از دنیای بر خلاف میل بنالم؟! نه که آرام بشوم که حداقل با حواس پرتی درد این سیلیِ پریشان حالی را کمتر کنم داشتم میگفتم دنیا به کام مان نیست و آشفته شده ایم و حالا این آشفتگی را نگار ♥️ به رخمان می کشد انگار که می خواهد لاف زدن مان را بهمان اثبات کند :) عجب دنیایی شده جلوی نگار، سکه ی یک پولمان کرده چنان درگیر شدیم تا به کام خودمان خوشش کنیم که سنگ های غفلت به چشممان نیامده و.. به کله زمین خوردیم، حالا هم سر زانو هایمان خراشیده و نای سر بلند کردن در برابرش نداریم! او این ها را می بیند، لبخند ملیح ش را احساس می کنیم حتی حرف پشت چشمانش را که از جنس "بهت نگفتم" هاست انگار می خواهد واقعا به رخمان بکشد که لاف ِ عشق زدیم که فرهاد نبودیم که بی محلی پیشه کنیم مقابل خسروهایِ ناکامی، که به قول بچه ها، به کم اهمیت ترین نقطه ی ذهنمان می گرفتیم این ناخوشی ها را که حواسم شش دانگ جمع میشد: ای آقا، اگر او می بیند بگذار همه چیز برعکس شود اصلا بگذار دنیا بترکد و خاکستر شود روی سرمان مگر مهم میشد؟! بنیاد هستی تو چو زیر و زبر شود در دل مدار هیچ، که زیر و زبر شوی (: بعد؟ پیغامش را می رساند و جالب اینکه می‌داند ما هم میگیریم پیغامش را انگار که به ذکاوت مان ذره ای شک هم نداشته باشد و گویا می‌داند في الحال دو دستی بر سر می کوبیم و در محضرش رنگ رخ مان سرخ می شود : که اصلا رویِ گلایه از ناخوشی ها را نداریم عزیز! می گذارد زمان جلو برود و ما همین جا، پیش چشمهایش بمانیم مبادا دوباره زمین بخوریم، بعد کم کم مثل همیشه او ما را به جلو هل می دهد نمی گذارد ناامید شویم ، خیلی بدش میاید خیلی؛ حداقل محض ناراحت نشدنش هم که شده اشک هایمان را پاک می کنیم دوباره می رویم بازار، بازار را مقدمه می کنیم تا به مسجدش برسیم، در دنیا زندگی می کنیم و از دنیا می گذریم که به امید این دست و پا زدن ها که نه، به امید همان لبخند ملیح ش روزی برسیم چه رسیدنی! -شب نگاشت ١٧ دی ماه ٧ روز مانده به میلاد امیرالمومنین :)
خدایا؟! یعنی از کل جهان و اهلش، یه حرم امیرالمومنین به ما نمیرسه؟ برحمتک يا أرحم الراحمين!