روشنا!
آقای حاجی، سلام
خیلی وقته که دلم نیاز داره به یکی مثلتون تا بیادُ توش و با های و هوی ش
با گردگیری ش، تار عنکبوتاشو بگیره...
اعتراف میکنم که جوری نبودم که از نوشتن درباره ی حال و هوام نترسم
من خودمو گرم دنیا کردم
من چی میخوام از این دنیا
يعني اینقدر مطمئن بودی ازش که حتی با اینکه دشمنش بهت وفت که من نمیذارم بهت برسه تو گفتی:
هیییس، اون از پست برمیاد!
خب آهای مهربونی که تنها مخاطب من و تنها فالوور این دقیقه هایی!
تویی که اینقدر اختیار بهم دادی، خواستم بدونم چقد بهم اعتماد داری؟
چقدر؟ برام عجیبه
درونم خیلیییی شلوغه در حالیکه اصلش این بود که کانون عدسی ذره بینمو روی خود خود خودت تنظیم کنم تا از اوج گرفتن نور توجهم به سمتت، وجودم آب بشه و پاره ی آتش درست کنه :-)