eitaa logo
روشنا!
27 دنبال‌کننده
328 عکس
118 ویدیو
1 فایل
آنقدر شلوغ شده ایم که درنگ برای نوشتن را لازم نمیدانیم در جستجوی مکثِ بزرگِ من و صرفا دفترچه ای برای ضبط صدای قلم ها ... کپی؟ دوست نمی داریم(:
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ملجا‌ قلبی .
ای ضریح ِ‌حسنم ، زود مُشبك‌ شده‌ای‌ در حرم با تو دم ِ‌[واحســنآ] افتاده..
دوباره رسیدم! شبِ آخرِ آخر دلم الان شده یه چینی ترک خورده ی عمیق که منتظرم با یک نسیم، از هم بپاشم... انگار که امام هم میدونه اینو و محکم درآغوش گرفته انگار که فقط او میدونه که این بغض هنوز نشکسته انگار که میدونه هنوز نرفته دلم تنگه دلم خونه میدونه که دور از او بهم میریزم، لِه و لَوَرده میشم، داغون میشم، زمین می خورم و دوباره سر زانو هام زخم میشه اما امام! من باز دلم رو با وعده آروم کردم، وعده های نه چندان دور باز بر می گردم یه روزی یه روز که اقتضای تکلیف منو از آغوشتون جدا نکنه باز میام تا مرهم بذاری تا در آغوش بگیری تا مثل همیشه بیدار کنی دست بگیری و راه نشان دهی و سلام خدا بر شما أيها الاَدِلاءُ علي مرضات الله :)
آنقدَر حرف زیاد است ،خودم خسته شدم خوب شد حوصله‌ی پنجره از فولاد است..
روشنا!
بعضی وقتا بعضیا بعضی جاها باید ثبت بشند باید بمونن ولی دلیل بر تداوم روندشون نیست میدونی چی میگم؟! م
دوباره همون کنج همون شبستان همون همیشگی دوباره مرور مرور رفاقت ها مرور روشنا همه ش برای اینکه یادم بماند کی بودم و کی هستم دوباره دیوانگی، دلتنگی، دلهره، بی قراری، تا صبح خیر شدن به یک کنج، و دوباره در نهایت منتهی شدن به خواندن وداع
ساعت ٠ و اینجا از هر گوشه ی حرم صدای روضه بلنده دل ِ من فراموشش نکن؛ ذخیره ش کن پس فردا که سیلی خوردی از دنیا اینو یادت بمونه یادت بمونه یه روزی آنقدر خوشبخت بودی که شب هفتم، شب رو زدنِ امام حسین برای یه قطره آب، تو بغل ش نشسته بودی شب نگاشت؛ ١١ تیر ماه مصادف با ۶محرم الحرام
هدایت شده از أسيرالله
چیزی به غیر بوسه ندیده‌‌ ست حنجرت 💔
اربا اربا دل بابای علی‌اکبر بود 💔😭
ـــ الحَمْدُ لِــللّٰه في کُلِ ساعَةٍ، عَلىٰ کُلِ حال :)
روشنا!
اربا اربا دل بابای علی‌اکبر بود 💔😭
اگر چه بردن جسمت به عهده ی پدر است نگاه کردم و دیدم که کار صد نفر است
- صدای اذان توی گوشم پیچید. دست بردم مهر بردارم. دستم توان نداشت؛ ساق پاهایم و نوک انگشت دستم، یکهو سست شد. نگاه کردم به مهرهایی که در هم تنیده بودند. یکی کوچک‌تر، یکی بزرگتر. یک مهر گوشه‌اش پریده بود و مهر دیگری از وسط نصف شده بود. چشم‌م به ته جامهری خورد. خاک‌های چند مهر پودر شده را دیدم. دستم نرفت که یکی‌شان را بردارم. نمی‌دانم از کجا توی دلم گذشت که شاید دوست نداشته باشند از آغوش هم جدا شوند. شاید خواهر برادرانی بودند که دل‌شان نمی‌آمد از هم دور باشند. احتمالا همه‌شان از یک خاک بودند. از یک‌جا گِل‌شان را برداشته بودند و حالا هرکدام‌شان تکه‌ای شده بود جدا از باقی مُهرها. شاید هم در هر مهر چیزی باشد که ریز ریز شده و قسمتی از آن در هر مهر است. مثلا پری از یک گُل که قطعه قطعه شده روی خاک و حالا هر قسمت پر گُل، مهری شده که در جامهری بهم رسیده‌اند و در آغوش هم، بهم چسبیده‌اند. یا شاید هم هولناک‌‌تر. مثلا قطعه قطعه‌هایی بوده‌اند که پیوندشان خونی بوده. مثلا درون یک مهر تکه ریزی از پوست بدنی باشد و در مهر دیگری، یک تکه گوشت نوک انگشت، از همان بدن. یا مثلا لابه‌لای خاک‌های پودر شده‌ی ته جامهری، ذره ذره‌ای از یک قسمت پای آن بدن باشد. می‌گویند مهر تربت خاکش از کربلاست. می‌گویند سال‌ها قبل در کربلا عده‌ای خاندان پیغمبر را کشتند. و نه فقط کشتند بلکه روی پیکرهای‌شان اسب دواندند و گوشت و پوست و استخوان‌شان را با خاک یکی کردند. در مقاتل نوشته‌اند علی‌اکبر حسین ‹ع› را روی خاک کربلا اول ارباً اربا کردند و بعد اسب روی پیکرش دواندند. دلم نمی‌رود مهر بردارم. نمی‌خواهم سر روی مهر تربت بگذارم. از کجا معلوم؟! شاید قطعه‌ای از علی‌اکبر حسین ‹ع› لابه‌لای مهر‌های تربت باشد ... مهدی شفیعـے
هدایت شده از کنجِ‌خلوت...!
در عقل نمی‌گنجد این نکته که در عالم لب تشنه کسی مانَد با مَنصبِ سقایی!..