روشنا!
حق با تو بود گر به دلت مهر من نبود یوسف که پایبند زلیخا نمیشود
عاشق چه شد که یار به حالش نظر نکرد؟!
ای خواجه درد نیست و الا طبیب هست..
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
📝 از اصولیترین امور، اصرار بر اتحاد مقدّس در همهی سطوح است
پرهیز از تفرقه و تنازع وظیفه همگانی است
▪لازم است به شما مردم باوفا و سرافراز ایران عرض شود که از جمله اصولیترین امور در این برهه، اصرار بر وحدت کلمه و اتحاد مقدّس در همهی سطوح مردم و مسئولان و در تمام عرصهها برای تحقّق آرمانهای بلند انقلاب اسلامی و تأمین عزّت و استقلال ایران عزیز خصوصاً در برابر دشمن جنایتکار و حیلهگر امریکایی است.
▪همانگونه که پیش از این مکرّراً و مؤکّداً تذکر داده شد، صیانت از وحدت و پرهیز از تفرقه و تنازع، اختلافات سیاسی و برجسته کردن تفاوتهای اجتماعی وظیفهی همگانی است و البته نقش مسئولان و عناصر دلسوز و دلباختهی انقلاب و امام و رهبر شهید در انسجام و یکپارچگی کشور، مهمتر و حسّاستر است.
✍ بخشی از پیام رهبر معظّم انقلاب دربارهی حماسه عظیم بدرقه آقای شهید ایران و تبیین مسائل مهم کشور | ۲۶/تیر/۱۴۰۵
🔗 rahbar.ir/s/1590
📲 @Rahbar_ir
پیام کوتاه است
و خطاب ماییم، ما که در نگاه مبارکشان، «ملت عظیم الشان و وفادار ایران» نام گرفتهایم :)
سخن گفتنشان حول یک موضوع و «مؤکد» کردن آن در صدر تا ذیل پیام، نشان میدهد دغدغه امام چیست:
ـــ وحدت کلمه مقدس
ـــ همچنان حضور در میدان
ـــ اعتماد به مسئولان دلسوز
اتحاد بین مردم و مسئولان
سهم ویژه مسئولین و اشخاص دلداده نظام و انقلاب در حفظ وحدت
اعتماد به مسئولین و حضور مستمر در میدان وظیفه مردم
مراقبت در انتقاد از مسئولین:
ظلم بر بیگناه نباشد
تفرقه افکن نباشد
شرط پیروزی بر دشمن رعایت این امور است.
نَحنُ كَهفٌ لِمَنِ التَجَأَ إلَينا
ونورٌ لِمَنِ استَضاءَ بِنا
وعِصمَةٌ لِمَنِ اعتَصَمَ بِنا
مَن أحَبَّنا كانَ مَعَنا فِي السَّنامِ الأَعلى
ومَنِ انحَرَفَ عَنّا فَإِلَى النّارِ
ما پناهگاهى هستيم براى كسى كه به ما پناه آورَد
و نورى هستيم براى آن كه از ما پرتو طلبد
و موجب مصونيت كسى هستيم كه از ما پناه جويد.
هر كه ما را دوست بدارد، در مراتب بالا با ما خواهد بود
و هر كه از راه ما كج گردد به سوى آتش ره خواهد برد.
💠آقام، حسنبنعلیالعسکری
به مرحلهای از ... نمیدونم اسمش چیه اصلا چه کلمهای میتونه توصیفش کنه..
جان انسان چطور بالا میاد و تو بغض گلوش گیر میکنه؟! من همونم مادر جان!
دستمو نگیری امروز و قبل از رسیدن به اذان، جان میدم...
التماس دعا اهالی روشنا و ...
اگه تونستید ۳ تا کوثر بخونید
که یه وقت قلبم از کار نیفته!
هدایت شده از ⚫⚫آرتاگراف
عکس او نیز قاب شد و از تو نیامد خبری...
#اللهمعجللولیکالفرج
#یاایهاالعزیز
روشنا!
به مرحلهای از ... نمیدونم اسمش چیه اصلا چه کلمهای میتونه توصیفش کنه.. جان انسان چطور بالا میاد و
نمیدانم چه خیری مدنظر داری ولی در عرض چند روز به حدی قد کشیدم که باور نمیکنم، خودم متعجبتر از همه به خودم نگاه میکنم که واقعا این منم؟!
منی که یک عمر بعضی چیزها را به طنز و محض مسخره بازی گوشهی ذهنم چیده بودم و هر از گاهی نمیدانم چه میشد که کمی جدی دربارهش فکر میکردم و میگذشت، حالا افتادهایم وسط ماجرا
همان مسخرهبازیها را خودم تجربه میکنم، همان چیزها که وقتی جمعی دربارهش حرف میزد یا غیظ میکردم و یا به خودم میگفتم چقدر نگاهشان متفاوت با من است
من اعتراف میکنم که در دل همان چیزها قرار گرفتهام نه اینکه نگاهم با نگاهشان یکی شده باشد، هنوز نه
ولی دورویی چرا امروز یک چیزهایی را از زاویه آنها که نگاه میکنم میفهمم چرا دیروز به نقد و عریضهم ایراد میگرفتند
بگذریم که این خودش درس مفصلی است از دنیا، آمدهام که از قد کشیدن برای خودم بنویسم، از اینکه دوباره همان گر گرفتن سر تا پا را مثل همان انتخابات انجمن تجربه کردم، دوباره با واقعیتهایی رو به رو شدم که نمیخواستم واقعیت بدانمشان
و عجیب مدد رساندی که از زیر این فشار واقعیتها زنده و متمسک به خودت بیرون آمدم و حتی از کنار بعضیهایش راحت گذر کردم
حالا که توانستم از اتاق عمل ویژهت مرخص بشوم و لرزان لرزان قلم به دست بگیرم و آن همه اضطراب و گیجی را روایت کنم اگر اشتباه نکنم سه روز گذشت تا حالم جا بیاید، سه روزی که ساعتهایش همه فکر بود گاهی با اشک و گاهی با خنده گاهی با حیرت به ساز و کار دنیا و گاهی ملتمس به درگاه مولای دلبریده از دنیا
هیچ زمان اینقدر از ذهنیتهایم به سمت واقعیت حرکت نکرده بودم آن هم با این شتاب!
و تمام آن ۴۴ دقیقهی آن نیمکت پارک، شده بزرگترین مواجههم با سیستم دنیا و زندگی کردنش آخه من، همان دختر دردانهی مامان و زیربالشتی بابا کجا و این حرفها کجا!
هیچ وقت اینقدر صریح و تنها به مصاف دنیا نرفته بودم، هیچ وقت در این ۱۹ سال و چندماه اینطور یکه و تنها با واقعیت چشم در چشم نشده بودم حتی وقتی که کیلومترها دور از خانوادهها و دوست و دلسوختههایم درس میخواندم اینبار با همه فرق داشت، فرق دارد که این دفعه جز خودم و خالقم از دست آدمها هیچ کاری برنمیآید
برای همین است که سکوتم زیاد شده انگار مرگ را تجربه کردهام تنهاییش را دیدهام
بعضی روزها خودم از حالت خودم شگفتزده میشوم، گاهی دستهایم قرآن را محکم به آغوش میکشند در حالی که فکرم انگار دارد تمام سلولهایش را به کار میگیرد تا یک واقعیت را هضم کند و به نتیجهای برسد
گاهی که بقیه کارها نیستند تا مشغولم کنند، فکر کردن زیاد اضطراب بالا میزند و راه گلویم را میبندد که تشنگی هست ولی توان نوشیدن نیست، ضعف دارم اما میل به خوردن نیست
اشتباه میکنم خودم میدانم حلقه گمشدهی این ماجرا تویی که دائم گم میشوی نه گم نمیشوی من تو را گم میکنم، باید دل بدهم و پس نگیرم باید خیالم را تخت کنم و به عظمت و رأفتت تکیه کنم یادم میرود، از بدی نیست عزیزدلم از غفلت است به قول آقای سین، شیطون گولم میزنه!
روشنا!
حال خوب؟! دراز کشیدن زیر لوستر های بززززرگ حرم بابا حیدر :)
اینو یادتونه؟
دوباره همون، دوباره محبت از حضرت والا و بیمعرفتی از ما