امروز عیدی خوشمزه گرفتم از سادات!
منتها به نقلی سادات شون از این مشتیا ست
حسم اینه که مثل سلمان و ابوذر خیلی زرنگم😎😁 که تونستم عیدی معنوی بگیرم
هدایت شده از ‹ خیال خاک خورده ›
زندگی تمام همان لحظاتی بودند
که آرزوی تمام شدنش را داشتیم
اگر جای خودم بودم...
.. حرم میموندم و واسه مهمونی رفیقم از حرم بیرون نمیزدم.
..اگر جای خودم بودم الان یه کنج خنک خالی از هر نوع موجودی زیر نور ماه می نشستم و.. اصلا میخواستم غصه های خاک خورده ی روی طاقچه ی تاریک قلبمُ گردگیری می کردم یا دور میریختم.
..اگر جای خودم بودم با بی رحمی تمام نمیذاشتم کسی بهم ترحم کنه
چقدر سخته فهمیدن فرق ترحم و محبت رو.. مگه نه؟
.. اگر جای خودم بودم از این ثانیه ها و این فکرای درهم و پر از درد ذهنم فرااااار میکردم الي الحسين!
.. اگر جای خودم بودم سعی میکردم یاد بگیرم راه کِیف دنیا رو بردن و بیخیال حرفا و فکرای بیخودی، بیخیال ترم هایی که با بی محبتی تمااام زهرمار آدم می کنند.
روشنا!
اگر جای خودم بودم... .. حرم میموندم و واسه مهمونی رفیقم از حرم بیرون نمیزدم. ..اگر جای خودم بودم الا
اگر جای خودم بودم...
لفت میدادم
از همه چیز
یک امشبی که تو آمده بودی به خواب ِمن
من از غم ِفراقِ تو خوابم نبرده بود!...
مثلا اینقدر عزیز دل و نور چشم امام بشی که جلوی همه در آغوشت بگیره با پرچم گنبدش
.
.
اصلا کی گفته امام وقتی ظهور کرد پاسخ تلاشهاتو میگیری
همینکه به اسم او شناخته بشی واسه کل دنیات بسه
نه؟؟!
پ.ن: خانم جنگروی مدیر هیات دختران انقلاب، بعد از اینکه راهکار هایی بهمون دادن، پرچم اباعبدالله رو هدیه آورده بودن براشون!