eitaa logo
روشنا!
26 دنبال‌کننده
326 عکس
118 ویدیو
1 فایل
آنقدر شلوغ شده ایم که درنگ برای نوشتن را لازم نمیدانیم در جستجوی مکثِ بزرگِ من و صرفا دفترچه ای برای ضبط صدای قلم ها ... کپی؟ دوست نمی داریم(:
مشاهده در ایتا
دانلود
روشنا!
يه کار دیگه آماده کردم حقیقتا دیشب بدجور داغون بودم و اخيرا...اینجوری شدم که باید بنویسم حتما تا از
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
هنر دختر داشتن! واسه اینکه ماها دخترای خوبی باشیم یه عالمه کتاب و پند و نصیحت تولید کردن تا اثر بگیریم و به قول بابام آدم باشیم😁 اما من جز دو سه بار دیگه ندیدم جایی به پدر و مادرها تشر بزنن که آهای حواستون جمعِ رحمت خونتون♥️ باشه..
هدایت شده از کنجِ‌خلوت...!
رفته‌ای‌ اما گذشت ِ‌عمر تاثیری ‌نداشت من‌ که ‌دلتنگِ‌ توئم ‌امروز، فردابیشتر..
هدایت شده از علیرضا زادبر
هنوز ندیدن؟ جالب است گفتگوی من با دکتر محمدی سیرت و دکتر مددلو درباره آیت الله شریعتمداری در یوتیوب بدون اینکه تبلیغ کنیم بیش از 4k بازدید داشته است. مخاطبانی که عموما توده هستند. کاری به ناسزاها ندارم. این یعنی جامعه چقدر تشنه است و ما چقدر کم کاری کرده ایم. لینک یوتیوب: https://youtu.be/HIh7ncrORP4 کامنت و انتشار فراموش نشود https://eitaa.com/Politicalhistory
انسان زمانی که پایه و همراه ندارد، چه کند؟؟! . . . هیچ.. جز اینکه خودش پا به پای خودش در تمااام مراحل قدم بگذارد! 😕
هدایت شده از بیست و هشتمِ اسفند:)!
احساس میکنم نوشتن جانم را می‌گیرد و دوباره آن را بعد از تمیز کردن در قالب قدرت برایم هدیه می آورد...
اول هوس و شیطنتی پر هیجان بود نوعی طپشِ قلب شبیهِ ضربان بود کم کم همه ی دغدغه ام دیدن او شد انگار که جذاب ترین فردِ جهان بود هی رفتم و هی دیدم و هی آه کشیدم دلبستگی ام بیشتر از تاب و توان بود میخواستم اقرار کنم عاشقم اما... «چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود؟» فهمید که دیوانه و دلبسته ی اویم «از بسکه اشارات نظر نامه رسان بود» القصه گرفتار دل هم شده بودیم روزی که جوان بودم و او نیز جوان بود از آنچه میان من و او بود چه گویم؟ مجنونِ زمان بودم و لیلای زمان بود اما وسط آنهمه دلبستگی و عشق... معشوقه ام انگار کمی دل نگران بود خوردیم به یک مشکلِ معمولیِ ساده من زاغه نشین بودم و او دختر خان بود کم کم به خودش آمد و فهمید چه کرده حق داشت که پا پس بکشد،... بحثِ زیان بود! اصلا تو بگو، دختر خان با دک و پوزش... هم شانِ منِ پا پتیِ غاز چران بود؟! البتّه که نه!، رفت... خدا پشت و پناهش اصرار چرا؟ قسمتِ او با دگران بود او رفت و غمش شعله به جان قلم انداخت من ماندم و یک دفتر و طبعی که روان بود یک مشت غزل شد همه ی دار و ندارم دیوانِ بزرگی که پر از آه و فغان بود بیش از دو دهه دور خودم گشتم و گشتم دل در گروِ عشق و سرم در دوران بود گفتم که بدانید، وفا... عشق... دروغ است من تجربه کردم، به همین قبله چخان بود حُسنش همه گفتند و منِ سر به هوا را... آگاه نکردند به شرّی که در آن بود ویروسْ، خطرناک تر از عشق ندیدم یک قاتل بالفطره اگر بود، همان بود هی ریشه زد و ریشه زد و ریشه کنم کرد این توده ی بدخیم گمانم سرطان بود @t_ghalam
دل‌ِ من کرده‌‌ هوس‌ شعر‌ِ غزل‌ از‌ رُخ‌ِ یار؛ دل‌ِ من‌ کرده‌ غلط‌ چونکه‌ ندارد‌ هیچ‌ یار =)
‌ ‌دلـم را سـپـردم بـه بـنـگاه دنـیا، و هِی آگهی دادم این‌جا و آن‌جا و هر روز، برای دلم مشتری آمد و رفت و هِـی ایـن و آن، سرسری آمد و رفت ولی هـیـچ‌کـس، واقـعاً، اتاقِ دلم را تماشا نکرد! دلم قـفل بود کسی قـفلِ قـلب مرا وا نکرد... یـکـی گـفـت: چرا این اتاق پر از دود و آه است؟ یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است! یکی گفت: چـرا نـور ایـن‌جـا کـم است؟ و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش فقط از غم و غصّه و ماتم است! و رفـتـند و بعدش، دلم ماند بی‌مشتری و مـن تـازه آن‌وقـت گـفـتـم: خدایا، تو قلب مرا می‌خری؟! و فردای آن روز، خدا آمد و توی قلبم نشـست و در را به روی همه پـشـت خـود بـسـت و من روی آن در نوشتم: بـبـخـشــیـد! دیـگـر، برای شما جا نداریم! از این پس به جز او، کـســی را نـداریـم... ✍🏼 عرفان نظرآهاری