روشنا!
هنوز ندیدن؟ جالب است گفتگوی من با دکتر محمدی سیرت و دکتر مددلو درباره آیت الله شریعتمداری در یوتیوب
جامعه چقدر تشنه است
و..
ما هنوز کاری نکردیم!
انسان زمانی که پایه و همراه ندارد،
چه کند؟؟!
.
.
.
هیچ.. جز اینکه خودش پا به پای خودش در تمااام مراحل قدم بگذارد!
😕
هدایت شده از بیست و هشتمِ اسفند:)!
احساس میکنم نوشتن جانم را میگیرد و دوباره آن را بعد از تمیز کردن در قالب قدرت برایم هدیه می آورد...
اول هوس و شیطنتی پر هیجان بود
نوعی طپشِ قلب شبیهِ ضربان بود
کم کم همه ی دغدغه ام دیدن او شد
انگار که جذاب ترین فردِ جهان بود
هی رفتم و هی دیدم و هی آه کشیدم
دلبستگی ام بیشتر از تاب و توان بود
میخواستم اقرار کنم عاشقم اما...
«چیزی که عیان بود چه حاجت به بیان بود؟»
فهمید که دیوانه و دلبسته ی اویم
«از بسکه اشارات نظر نامه رسان بود»
القصه گرفتار دل هم شده بودیم
روزی که جوان بودم و او نیز جوان بود
از آنچه میان من و او بود چه گویم؟
مجنونِ زمان بودم و لیلای زمان بود
اما وسط آنهمه دلبستگی و عشق...
معشوقه ام انگار کمی دل نگران بود
خوردیم به یک مشکلِ معمولیِ ساده
من زاغه نشین بودم و او دختر خان بود
کم کم به خودش آمد و فهمید چه کرده
حق داشت که پا پس بکشد،... بحثِ زیان بود!
اصلا تو بگو، دختر خان با دک و پوزش...
هم شانِ منِ پا پتیِ غاز چران بود؟!
البتّه که نه!، رفت... خدا پشت و پناهش
اصرار چرا؟ قسمتِ او با دگران بود
او رفت و غمش شعله به جان قلم انداخت
من ماندم و یک دفتر و طبعی که روان بود
یک مشت غزل شد همه ی دار و ندارم
دیوانِ بزرگی که پر از آه و فغان بود
بیش از دو دهه دور خودم گشتم و گشتم
دل در گروِ عشق و سرم در دوران بود
گفتم که بدانید، وفا... عشق... دروغ است
من تجربه کردم، به همین قبله چخان بود
حُسنش همه گفتند و منِ سر به هوا را...
آگاه نکردند به شرّی که در آن بود
ویروسْ، خطرناک تر از عشق ندیدم
یک قاتل بالفطره اگر بود، همان بود
هی ریشه زد و ریشه زد و ریشه کنم کرد
این توده ی بدخیم گمانم سرطان بود
#محمد_رضا_نظری
@t_ghalam
دلِ من کرده هوس شعرِ غزل از رُخِ یار؛
دلِ من کرده غلط چونکه ندارد هیچ یار
=)
روشنا!
کاش بتونیم به اندازه ی یک قلم زدنِ #شهید_بروجردی پای کار و بدرد بخور باشیم نه؟؟
میتونم؟!
...
میتونید؟؟
دلـم را سـپـردم بـه بـنـگاه دنـیا،
و هِی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز،
برای دلم مشتری آمد و رفت
و هِـی ایـن و آن،
سرسری آمد و رفت
ولی هـیـچکـس، واقـعاً،
اتاقِ دلم را تماشا نکرد!
دلم قـفل بود
کسی قـفلِ قـلب مرا وا نکرد...
یـکـی گـفـت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است؟
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت:
چـرا نـور ایـنجـا کـم است؟
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصّه و ماتم است!
و رفـتـند و بعدش،
دلم ماند بیمشتری
و مـن تـازه آنوقـت گـفـتـم:
خدایا، تو قلب مرا میخری؟!
و فردای آن روز،
خدا آمد و توی قلبم نشـست
و در را به روی همه
پـشـت خـود بـسـت
و من روی آن در نوشتم:
بـبـخـشــیـد! دیـگـر،
برای شما جا نداریم!
از این پس به جز او،
کـســی را نـداریـم...
✍🏼 عرفان نظرآهاری
هدایت شده از کنجِخلوت...!
ای که بر خاک رها بود تنِ بیکفنت . .
کاش باشد کمی از تربتِتو در کفنم (: