روشنا!
شیرین ترین لحظه این ایام زندگیم؟ شب عاشورا تو بغل حاج قاسم، روضه ی علمدار...
ماها یه بار با عمق جان روضه ی علمدارُ درک کردیم،
همون یه باری که علمدارمون، مایه افتخار و آرامش کشورمون رو اربا اربا، سوخته و با دست بریده ش توی غربت یافتیم...
همون یه باری که تا سال ها، نه اصلا تا خودِ خودِ ظهور گرد یتیمی و غم و ترس و وحشت و حسرتُ توی دلمون نشوند
همون یه باری که دلمونُ آنقدر شکست که هر چه اشک روان شود و هر چه ناله بلند شود باز... داغداریم
.
.
.
سخته که زینب باشی و ببینی امامت، تنهاست...
سخته که نفهمی بعد او دقیقا باید چه کنی...
سخته که نگرانی و غصه و غم و حسرت بشود بخش بزرگی از یاد علمدارت، علمدار نه پناه، تکیه گاه، امنیت اصلا #دلخوشی_حقیقی
سخته که زار و نزار خم شدن قد حسین زمانت بشی
سخته که از شکستن بغض تو گلوش، قلب کوچیکت تکه تکه شه
سخته...
الحمدلله علي نعمه
الحمدلله الذي خلق الحسین
اکرم الاکرمین!
...
یه زیارت ناحية مقدسة حاج منصور
روضه ی باز... 😭
یکی از بزرگترین نعمت هاست!
روشنا!
ما بی تو خسته ایم حسین♥️ تو بي ما چگونه اي؟!
من میگم شاید اون لحظه که من تو خیمه شون نشسته باشم، یه خیمه ی سبز با صفای دوست داشتنی:)
بعد این جمله رو از ذهنم بگذرونم، از میون اشک شوق هایی که بغض چندین ساله ی گلو رو وا میکنن نگاه ميندازم به چهره ی حسین علیه السلام..
بعد شاید آقای مهربون امام حسین، یه لبخندی بزنه و نگاه بندازه به حبیبم عجل الله تعالی فرجه الشریف و بفرمایند که
.
.
خدا میدونه ما چقدر شما رو دوست داریم
چقدر به هدایت شما مشتاقیم
چقدر...
بعد من؟
نمیدونم تصورش خیلی قشنگه خیلی..
روشنا!
غروب ِ عاشورا، گذشت...
امروز حسین علیه السلام ♥️، علی اکبر، عباس، قاسم، حبیب و زهیر داد...
امروز حسین کمرش شکست، قلبش جریحه دار شد و نگران زینب و وظیفه سنگینش به شهادت رسید مذبوحاً و عطشاناً و عریاناً و غریباً
امروز امام تنها ماند..
اما
قرار است باز هم تنها بماند؟
باز هم غريب بماند؟
ما چه کاره ایم ؟
تنها می گذاریم؟
می گذارم؟؟!
هدایت شده از کــولهگرد | بیرون پراکنی درونییاتم
ای مسلمانان!
آرامتر سر به سجده بگذارید؛
لابهلای خاک مهر، اجزای تن حسین (ع)
خوابیدهاند . . .
روشنا!
غروب ِ عاشورا، گذشت... امروز حسین علیه السلام ♥️، علی اکبر، عباس، قاسم، حبیب و زهیر داد... امروز حسی
میدونم شکست میخورم..
ولی
ته ته قلبم میگه دلیل بر تنهایی امام نیست
اینکه بگی دوباره امتحان کردم و نشد خیلی قانع کننده تره تا اینکه بگی ترسیدم شکست بخورم و اسبمُ دادم به امام خودم از کربلای زمونه ام در رفتم
بیاید بهش فکر کنیم
نمیتونیم که بیخیال حسین شیم؟
این غروب عاشورا یعنی تو باید تکلیفتُ مشخص کنی..
چند چندی؟
نشون بده با کوچکترین حرکت
زیارت آل یاسین صبح ها..
هدایت شده از کــولهگرد | بیرون پراکنی درونییاتم
ساعتها کلمات و جملات رو توی ذهنت بسازی. بچینیشون کنارهم. بهشون فکر کنی. لابهلای جملات نقش بسته توی ذهنت، ذوق کنی. بخندی. نَمی اشک بریزی اما نتونی بنویسیشون ... وای که چقدر این لحظه درد آوره ...