کاش عاشقی کردن عین شعرهای مولوی و حافظ و شهریار بود اما خیلی سخت تر از این حرفاست، نه؟!
تغییر بده واقعا؟!
يا شایدم خوبه اما خودمون میخوایم که بد جلوه اش بدیم
اگر میدونستم که از همون زمانی که پا به دنیا گذاشتم باید تغییر میکردم و بزرگ میشدم، لحظه ی تولدم خیلی بیشتر جیغ میزدم خییلی
محاسبه ها گاهی کار دست آدم میده
گلوم از بغض حسرت که کاش بزرگ نمیشدم و بزرگ نشم پره
به نظرتون این محبت خدا بود که من شدم یه آدم و اومدم تو این دنیا؟ خب نمیتونم بگم نمیخواستم چون او سکان داره اما اگه یه آدمی رفت تو جاده خاکی چی؟ اونوقت محبت خدا رو تبدیل کرده به خشم خدا
من از خشم خدا میترسم، از خلافی رفتن و پیچیدن تو جاده خاکی
دوست داشتم خدا یه اپ میداد که ماها کل زندگیمونو لحظه به لحظه ثبتش میکردیم بعد با معیاری که خودش اندازه میگیره مقایسه میکردیم ببینیم چطوره؟ خراب کردیم،؟ خوب رفتیم؟
این روزا خیلی به مدل زندگی کردن آدما فکر کردم تقریبا اکثر دور و بری هام؛ از هیچ کدومش خوشم نیومد چه اونی که خیلی مثلا مذهبی بود و چه کسی که کلی boy friend داشت و دریده بود
خیلی زیر نظر گرفتم زندگی و رفتارهاشونو، شخصیتشونو هیچ کدوم قشنگ نیست حتی نوع زندگی خودم...
گاهی، از نگرانی، در اوووج خستگی، بعد از یه امتحان سنگین و مهمونداری پيچيده
بی خوابی میزنه به سرت :)
من یه نوجوونم اونم از جنس دخترش که خیلی حساس تر و ریزبین ترم
نگرانی آینده، زندگیم، آخرِ آخرِ کار دنیا، خوابُ ازم گرفته