من از بیداری ِکابوسوارم سخت میترسم
کسی را میشناسی این حوالی خواب بفروشد؟:)
-امیراخوان🌗
روشنا!
یه باری از امروز رو دوشته که واسش یه عمرِ زمین میخوری همه منتظر تا ببینند کجا تو از جاده #عشق دل م
دهه ی فجر که میشود تیر و ترکش ها خطرناک تر از همیشه، پر قدرت تر و دفعه ای جا خوش می کنند در قلب های هر کسی که ایران را دوست دارد و نشانی از ارادت به امام دارد.
بعد تو، هر لحظه که مرورشان می کنی دلت میگیرد از چی؟ از اینکه یک مشتی به تو حرف زده باشند؟
نه خدا میداند که نه
دلت می سوزد که چرا باید همین قدر جهالت باشد نسبت به ایران و آینده اش، نسبت به #انقلابِ_ناب_ایران...
چرایش را هم میان حرف های آقا جان♥️ می یابی آنجا که می فرمایند:
احساس وظیفه نسبت به انتخابات یکی از کارهای نقد جامعه مجاهد در جهاد تبیین است.
هدایت شده از 🇮🇷اَبــوتــراب؛🏴
خستگی ِ ما از کار نیست!
بلکه از گیجی و بی برنامگی ست!
‹ شهید حسن باقری ›
#رزق_شهدایی
#ابوتراب
هیچ وقت هیچکس باورش نمیشه که منِ قبلیم چی بود نه؟!
ظارا، قیافه، تظاهر به من بودن، بله بله خیلیا یادشونه که من چه شکلی بودم اما دوستای دور و برم الان دیگه حتی نمیتونن باور کنند که این موجود بی احساسِ معمولیِ دور از ما، روزی آن چنان محبت می کرده به کسی
طبیعی این منو میکشونه به سمت جمله ی معروفم که
از همممممه ی آدما متنفرم :) ♥️
چه تو خوشت بیاد چه نیاد!
مدلم اینه و نیاز دارم گاهی اتمام حجت کنم که حس نکنم کسی الکی منو تحمل میکنه
من هیچ وقت نیاز ندارم به موجودات دور و برم هیچ وقت
چیزی که باید تامین بشه اگه از طرف تو نشد از طرف یکی دیگه من هیچ وقت تنها نمیمونم!
گاهی تو بدانجا میرسی که خیلی از دغدغه های ذهنت را پس میزنی آن هم از روی خستگی محض نه؟
برام مهم نیستی راهکار جلب دیگه برای
تحمل، صبر، تاب، توان، طاقت
:)
آشفته تر از آنم که به نظر میرسد!
این روزها نمیدانم چه شده که دوایم را گم کردم یعنی گم کردن که نه بلکه میل به بهره جویی از دوایم ندارم
اصلا این پاهاا نمیتونه سمتش بره نمیتونه
اینکه یکهو نوع نگارش تغییر می کنه آشفتگی ست، خستگی ست.
موجودی رو تو جسمم حس میکنم که خیلی فراتر از اونه فراتر از جسم هی ضربه میکوبه و هی میخواد رها بشه
ولی من؟ منی که چند روزیه خودشو گم کرده، شده یک منِ نگرانِ اخموی بد قلق بی حوصله...
و تو بگو که با او چه می شود کرد؟
گم شده ام میان این همه دغدغه و دلهره
تو فقر معنوی موندم و دست دراز اینجا و آنجا
چند وقتیه که به تنها بودنمون پی بردم
به اینکه هیچکیو تو زندگی نداریم به اینکه چقدر بدبخت میشیم اگه یه لحظه هم دستمونو از دستش بیرون بکشیم
به اینکه تنها بذاریم عزیزش رو
چند وقتیه که همش رنج میبرم و سعیم شده اینکه از این رنج شاید مقدس لذت ببرم
نمیشه و نمیتونم
تحمل، صبر، تاب، توان، طاقت
واژه های تکراری مغزم، احساست مکرر مدرسه، خونه، اجتماع، دوست، رفیق، مامان و بابا، حتی رفیق!
امروز به ناچار رفتم به خاطرات فاطمیه سه چهارسال پیش، فکر کنم 98 بود نه؟
امروز به ناچار دوباره حس مزخرف رفاقت و شکستمو تکرار کردم
امروز مجبووور شدم حس ناتوانیمو نسبت به دوستی، صمیمیت، رفاقت، اهمیت، اعتماد، اطمینان به رخ بکشم تا یکی دیگه مثل من نره ته درهِ بدبختیِ اعتمادِ بیخود به کسی
همین صبحی و هنگامه صحبت دبیر بود که به فاطمه گفتم ببین آدما از توقعشون ضربه میخورن، بعد یاد ضربه هایی افتادم که به من زدی با بی تفاوتی ت اصلا تو منو میفهمیدی؟ اصلا برات مهم بود که سال هایی رو با هم جیک تو جیک بودیم؟ نمیدونم که این شکستم یه طرفه بود یا نه اما به نظرم بزرگترین ضربه ای که خوردی این بود که از چشمم بد افتادی، دیگه خیلی رو راست میگم بهت که متنفرم ازت عزززیزم هر چقدر هم که بالاجبار و برای قائم کردن ناراحتیم برای خراب نشدن حالم لبخند و بزنم و هر ازگاهی پاسخ پیامت را بدهم
تو دیگر برایم مهم نیستی زیبا!
من تورو بعد از اون تصمیمت، بعد از اون همه حماقت پشت هم از زندگیم، ذهنم، قلبم بیرونت کردم :)
اما مرور اینکه روزی دستم در دستت بود، سالی که هر روزش 30 دقیقه پشت تلفن با هم، هم نفس بودیم
حتی آن موقع که بعد از زیارت سرم را به آغوش گرفته بودی و میگفتی
من هیچ وقت نمیخوام تنهام بذاری، هیچ وقت نمیخوام ازت جدا بشم اگرم یه روز خدا خواست و ما ازدواج کردیم البته خدا کنه با هم ازدواج کنیم، از خدا خواستم که بهمون یه خونه دو طبقه عطا کنه تا من طبقه بالا باشم و تو هم طبقه پایین هر جا خواستیم بریم با هم باشیم، من هر روز بیام ببینمت و باهات صحبت کنم
دوست دارم خواهرت باشم، رفیق خیلی واسه منوتو کمه ما با هم خواهیم، من همیشه بهت میگم آبجی و...
اینها همه حرف های تو بود یادته دیگه؟!
نمیدانم تو میفهمی که با تو هستم یا نه و برام هم مهم نیست ولی
دوست دارم بدونی که حالا تو انتخاب کردی و منم تصمیم گرفتم حذفت کنم چون نه تو جنبه داری و نه من حوصله، نیاز نیست از من فرار کنی فقط هر از گاهی که میخواهی احوال بگیری دور منو خط بکش و دوباره ذهنمو با خیال خاطرات مزخرف بودن با تو، بهم نریز عزیزم
خب؟!
روشنا!
سنگ مزاری که با همه متفاوت است! اگر مدت ها بنشینی آن دور و بر ها خواهی فهمید که "ژنرال سایه ها" نه ت
می شود روزی بشوم شبیه تان؟!
با افتخار همه زندگیم را در چند واژه بر دفتری ناب که از جانب معشوق رسیده باشد حک کنند:
نمونه کامل سرباز ولایت
وفادار به فرمانده خویش
خدمت در راه انقلاب
:) ♥️
روشنا!
آقا مصطفی من! امروز که هشتگ ها را زیر نظر گرفته بودم و اینجا چرخ میزدم یک دفعه نگاهم گیر کرد روی یکی
سلام الله و سلامنا علی رسول الله
علي نبي الرحمة و نذير الأمة
.
.
يا حبيب الله اشفعنا في الجنه♥️
عیدتون مباااااااارک!
عيد چه با خود دارد را نمیدانم
کم نیست که
مبعث رسول الله، نبی الرحمة، خاتم النبيين است
دل من ولی این موقع گرفته خیلی بدجور چرایش را کجا پیدا کنم؟
هنگام عدیله خوانی
همان عدیله ای که هر پنجشنبه سر قرار نا نوشته با مامان میخواندیم انگار که او این موقع به یاد من است و من به یاد او
این پنجشنبه ولی از زشت ترین پنجشنبه های عمرم شده
نمیبینمش حتی برای دو روز شش هفت ساعت
کی اینقدر وابسته شدم؟ کی نبودنش اذیتم می کند؟ واقعا اذیتم می کند یا این بغض سخت حاصل چیز دیگری است؟
مثلا دل تنگ ما برای آقا جانمان
می شود که دلم بگیرد یکهو برایتان؟ و شد و می شود...
کاش امشب هم لطفی کنید و بطلبید این منِ جامانده از زیارت بانو معصومه را کاش به سلام گرمی از جانب آقا دل ما را هم جلا بدهید یابن الحسن
هدایت شده از ᴿᵘᶻᵉ 𝙁𝙚𝙠𝙧 | روضهفکر
مبعث، یعنی زمان برانگیختن! هر پیامبری در یک زمانی برانگیخته میشود و برانگیختن یعنی مرده زنده شدن! یعنی برخواستن از گور.. یعنی از رکود و خمودگی و تنبلی و سستی و بطالت و جهالت برخیزیدن... در عید مبعث، از مریدان پیامبر اسلام این انتظار میرود که اینچنین قیام درونی کنند و برخیزند
#عیدتونمبارک🍃
[ @ruzefekr ±∞ ]
و من چقدر خودم را کنار تو حس میکنم عزیزم
و چقدر خوشحالم برای این رسیدنت، این زائر شدنت :)♥️
https://eitaa.com/kongekhalvat/14467
#زیر_سایه_حسین♥️