eitaa logo
روشنا!
26 دنبال‌کننده
326 عکس
118 ویدیو
1 فایل
آنقدر شلوغ شده ایم که درنگ برای نوشتن را لازم نمیدانیم در جستجوی مکثِ بزرگِ من و صرفا دفترچه ای برای ضبط صدای قلم ها ... کپی؟ دوست نمی داریم(:
مشاهده در ایتا
دانلود
آشفته تر از آنم که به نظر میرسد! این روزها نمی‌دانم چه شده که دوایم را گم کردم یعنی گم کردن که نه بلکه میل به بهره جویی از دوایم ندارم اصلا این پاهاا نمیتونه سمتش بره نمیتونه اینکه یکهو نوع نگارش تغییر می کنه آشفتگی ست، خستگی ست. موجودی رو تو جسمم حس میکنم که خیلی فراتر از اونه فراتر از جسم هی ضربه میکوبه و هی میخواد رها بشه ولی من؟ منی که چند روزیه خودشو گم کرده، شده یک منِ نگرانِ اخموی بد قلق بی حوصله... و تو بگو که با او چه می شود کرد؟ گم شده ام میان این همه دغدغه و دلهره تو فقر معنوی موندم و دست دراز اینجا و آنجا چند وقتیه که به تنها بودنمون پی بردم به اینکه هیچکیو تو زندگی نداریم به اینکه چقدر بدبخت میشیم اگه یه لحظه هم دستمونو از دستش بیرون بکشیم به اینکه تنها بذاریم عزیزش رو چند وقتیه که همش رنج میبرم و سعیم شده اینکه از این رنج شاید مقدس لذت ببرم نمیشه و نمیتونم تحمل، صبر، تاب، توان، طاقت واژه های تکراری مغزم، احساست مکرر مدرسه، خونه، اجتماع، دوست، رفیق، مامان و بابا، حتی رفیق! امروز به ناچار رفتم به خاطرات فاطمیه سه چهارسال پیش، فکر کنم 98 بود نه؟ امروز به ناچار دوباره حس مزخرف رفاقت و شکستمو تکرار کردم امروز مجبووور شدم حس ناتوانیمو نسبت به دوستی، صمیمیت، رفاقت، اهمیت، اعتماد، اطمینان به رخ بکشم تا یکی دیگه مثل من نره ته درهِ بدبختیِ اعتمادِ بیخود به کسی همین صبحی و هنگامه صحبت دبیر بود که به فاطمه گفتم ببین آدما از توقعشون ضربه میخورن، بعد یاد ضربه هایی افتادم که به من زدی با بی تفاوتی ت اصلا تو منو میفهمیدی؟ اصلا برات مهم بود که سال هایی رو با هم جیک تو جیک بودیم؟ نمیدونم که این شکستم یه طرفه بود یا نه اما به نظرم بزرگترین ضربه ای که خوردی این بود که از چشمم بد افتادی، دیگه خیلی رو راست میگم بهت که متنفرم ازت عزززیزم هر چقدر هم که بالاجبار و برای قائم کردن ناراحتیم برای خراب نشدن حالم لبخند و بزنم و هر ازگاهی پاسخ پیامت را بدهم تو دیگر برایم مهم نیستی زیبا! من تورو بعد از اون تصمیمت، بعد از اون همه حماقت پشت هم از زندگیم، ذهنم، قلبم بیرونت کردم :) اما مرور اینکه روزی دستم در دستت بود، سالی که هر روزش 30 دقیقه پشت تلفن با هم، هم نفس بودیم حتی آن موقع که بعد از زیارت سرم را به آغوش گرفته بودی و میگفتی من هیچ وقت نمیخوام تنهام بذاری، هیچ وقت نمیخوام ازت جدا بشم اگرم یه روز خدا خواست و ما ازدواج کردیم البته خدا کنه با هم ازدواج کنیم، از خدا خواستم که بهمون یه خونه دو طبقه عطا کنه تا من طبقه بالا باشم و تو هم طبقه پایین هر جا خواستیم بریم با هم باشیم، من هر روز بیام ببینمت و باهات صحبت کنم دوست دارم خواهرت باشم، رفیق خیلی واسه منوتو کمه ما با هم خواهیم، من همیشه بهت میگم آبجی و... اینها همه حرف های تو بود یادته دیگه؟! نمی‌دانم تو میفهمی که با تو هستم یا نه و برام هم مهم نیست ولی دوست دارم بدونی که حالا تو انتخاب کردی و منم تصمیم گرفتم حذفت کنم چون نه تو جنبه داری و نه من حوصله، نیاز نیست از من فرار کنی فقط هر از گاهی که می‌خواهی احوال بگیری دور منو خط بکش و دوباره ذهنمو با خیال خاطرات مزخرف بودن با تو، بهم نریز عزیزم خب؟!
روشنا!
سنگ مزاری که با همه متفاوت است! اگر مدت ها بنشینی آن دور و بر ها خواهی فهمید که "ژنرال سایه ها" نه ت
می شود روزی بشوم شبیه تان؟! با افتخار همه زندگیم را در چند واژه بر دفتری ناب که از جانب معشوق رسیده باشد حک کنند: نمونه کامل سرباز ولایت وفادار به فرمانده خویش خدمت در راه انقلاب :) ♥️
روشنا!
آقا مصطفی من! امروز که هشتگ ها را زیر نظر گرفته بودم و اینجا چرخ میزدم یک دفعه نگاهم گیر کرد روی یکی
سلام الله و سلامنا علی رسول الله علي نبي الرحمة و نذير الأمة . . يا حبيب الله اشفعنا في الجنه♥️ عیدتون مباااااااارک!
عيد چه با خود دارد را نمیدانم کم نیست که مبعث رسول الله، نبی الرحمة، خاتم النبيين است دل من ولی این موقع گرفته خیلی بدجور چرایش را کجا پیدا کنم؟ هنگام عدیله خوانی همان عدیله ای که هر پنجشنبه سر قرار نا نوشته با مامان می‌خواندیم انگار که او این موقع به یاد من است و من به یاد او این پنجشنبه ولی از زشت ترین پنجشنبه های عمرم شده نمیبینمش حتی برای دو روز شش هفت ساعت کی اینقدر وابسته شدم؟ کی نبودنش اذیتم می کند؟ واقعا اذیتم می کند یا این بغض سخت حاصل چیز دیگری است؟ مثلا دل تنگ ما برای آقا جانمان می شود که دلم بگیرد یکهو برایتان؟ و شد و می شود... کاش امشب هم لطفی کنید و بطلبید این منِ جامانده از زیارت بانو معصومه را کاش به سلام گرمی از جانب آقا دل ما را هم جلا بدهید یابن الحسن
مبعث، یعنی زمان برانگیختن! هر پیامبری در یک زمانی برانگیخته می‌شود و برانگیختن یعنی مرده زنده شدن! یعنی برخواستن از گور.. یعنی از رکود و خمودگی و تنبلی و سستی و بطالت و جهالت‌ برخیزیدن... در عید مبعث، از مریدان پیامبر اسلام این انتظار می‌رود که اینچنین قیام درونی کنند و برخیزند 🍃 [ @ruzefekr ±∞ ]
امان از بغض قدیمی که بترکد و جمع نشود... امان از نبود تو...!
و من چقدر خودم را کنار تو حس میکنم عزیزم و چقدر خوشحالم برای این رسیدنت، این زائر شدنت :)♥️ https://eitaa.com/kongekhalvat/14467 ♥️
ـ⁣⁣⁣⁣☘️🌺☘️🌺☘️ ـ⁣⁣⁣⁣🌺☘️🌺☘️ ـ⁣⁣⁣⁣☘️🌺☘️﷽ ـ⁣⁣⁣⁣🌺☘️ ـ⁣⁣⁣⁣☘️ شرکت در راهپیمایی‌های ۲۲ بهمن و روز قدس واجبه؟ یعنی اگر شرکت نکنیم، گناه کردیم؟ 📚 رهبری: شرکت نکردن در راهپیمایی، اگر باعث ضعیف شدن کشور اسلامى‌مون بشه حرامه و واجبه شرکت کنیم. 📚 آیت‌الله مکارم: بله شرکت در راهپیمایی‌های بزرگ واجبه. 📚 آیت‌الله نوری: با توجّه به اوضاع روز در تمام عرصه های اجتماع اسلامی حضور پیدا کردن علامت رشد سیاسی ماست که امروز لازم و واجبه. 📚 آیت الله سیستانی: ایشون درباره این مساله نظری ندادن، بنابراین مقلدینشون می‌تونن به نظر بقیه مراجع مراجعه کنن. 🔺 اجوبة‌الاستفتائات، آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای؛ مکارم سایت؛ سایت احکام جامع ⬅️ احکام به زبان خیلی ساده/عضو شوید ·—————··𑁍··—————· https://eitaa.com/joinchat/1924136962Cb1c8fdf901 ·—————··𑁍··—————· 🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️🌺☘️
هدایت شده از نجویٰ خط
🇮🇷 هستی همین حوالی ... .
"فراموش نشود" امروز از سر ناراحتی که به خاطر خاطرات دیشب بچه ها با ماماناشون و مقایسه ذهنیم با مامان خودم داشتم، شروع کردم در قالب خنده و شوخی هی گله کردم و هی نالیدم دائم گفتم و گفتم از اینکه مامان فلانی اینجوره و شما اینجور فلانی مامانش اینکاری میکنه و اینجور میگه شما چی؟ من چی؟ . . اول چیزی نگفت و نگاهم کرد دوباره گفتم و دوباره چیزی نگفت و ساکت شد دست گذاشتم روی خط قرمزش و بحث را کشاندم همانجا که دوست ندارد یعنی خط قرمز، یک جمله گفت و نمازش را بست: من هیچ وقت اونجور که تو میخوای نمیشم هیچ وقت حتی نزدیک اینجور مامانایی که گفتی نمیشم حتی دوست ندارم به شبیه شدنشون فکر کنم. منم حرف زدنم را ادامه دادم ناراحت بودم و تاثیر پذیرفته از این مقایسه ظواهر دیگری با باطن خودمان بحث کشدار شد تا جایی که بابا با منطق درست و حسابی ش آمد میان و من آنجا رسیدم به اینکه حتی این شوخی ها، حتی این گله ی دلی چه با خنده چه صریح و محکم دل می شکند خیلی هم بد دل می شکند آن هم دل کی؟ مادر! دست و پایم لرزید و ترس مرا درآغوش گرفت ولی شاید بدترین احساس، فراتر از ترس آن بود که ندانسته دهان به شکوه ای باز کرده بودم که عواقب افتضاحش را به سرعت می پیمودم یاد تو افتادم عزیزم و به هر ضربی که شده اینجا نوشتمش تا فراموش نشود که چه حساس است مادر! روز نگاشت ١١/٢١؛ تجربه دردناک ولی ناب