eitaa logo
روشنا!
26 دنبال‌کننده
326 عکس
118 ویدیو
1 فایل
آنقدر شلوغ شده ایم که درنگ برای نوشتن را لازم نمیدانیم در جستجوی مکثِ بزرگِ من و صرفا دفترچه ای برای ضبط صدای قلم ها ... کپی؟ دوست نمی داریم(:
مشاهده در ایتا
دانلود
روشنا!
اینجا آزادی است یعنی صحن آزادی همو که هر کس اینجا میاید سرش را بالا بگیرد دلش هری می‌ریزد از این همه زیبایی گنبد طلا بعد سر درد و دلش باز می شود و اشک است که نمی گذارد این زیبایی ها را ببینی♥️
روشنا!
چایخانه غدیر و روضه هایش :) پ.ن: با کمی حاشیه 😁
بعضی وقتا بعضیا بعضی جاها باید ثبت بشند باید بمونن ولی دلیل بر تداوم روندشون نیست میدونی چی میگم؟! من از مروز تک تک پست و نوشته هام اینجا لذت میبرم من وقتی حال خوش میخوام وقتی میخوام خود قبلمو مرور کنم وقتی میرم سراغ پژوهش برای فرایند تغییر شخصیتم برمیگردم اینجا و میخونم. میخونم و حال میکنم میخونم و کیف میکنم که یه روزی این بودم میخونم و انرژی میگیرم که شاید در آینده اینطور و حتی بهتر از این باشم گاهی تو دست به یک مدل ارتباط با کسایی زدی که اون ایام نیاز بوده احتمالا اما حالا با مرور هر کدومش شرمنده تر میشی و میری تو برزخ که من؟! دنیاست دیگه تلخ و شیرین، تر و خشکش درهمه بعد دستت میاد سمت "حذف تاریخچه" اما میلرزه چرا؟! چون اینها باید بماند باید ثبت شود: ان هذا تذکرة... الانم فکر میکنم نظر امام رضایی اینه که فعلا نیاز نیست اینجا و این روند این نوشتن گاهی و با نیات گوناگون ادامه دار بشه تا ته مونده زلالی م هم محو بشه پس به قول مجری: با تشکر از همراهیتون، التماس دعای خاص يا علی! طلوع صبح دوشنبه آخرین روز بهمن ماه ١۴٠٢؛ گوهرشاد، آغوش امام رضا♥️
روشنای من؟ سلام امروز این ساعت شاید در این 8 دقیقه ای که فرصت دارم بشود دِینم را ادا کنم، بتوانم خدا را شاهد بگیرم که اینجا مخاطبانی بودند و من سکوت نکردم؛ میفهمیم؟ نباید ساده از کنارش گذشت! امشب یکی از بزرگترین و عجیب ترین شب هاییه که ترس دارم ترس زیااااد دلم میلرزه نگرانم و این دلهره بی خوابی را مهمانم کرده! یک روزی قبل تر ها که زل زده بودم به صفحه تلویزیون نمی‌دانم چند اینچ مهمان خانه مان و با حرکت دست محمد بروجردی مردمک چشمانم جا به جا میشد و از شدت شوق به او و حیرت در وجود او محکم سرجایم میخکوب شده بودم؛ دستانم لرزید و مثل همین لحظه ها تایپ کردم : ایران عزیزم! قسم به بروجردی و سلیمانی و طهرانی مقدم و متوسلیان و احمدی روشن قسم به راضیه کشاورز و زینب کمایی و سوگند به عشقی که بین منو توست نمیذارم لحظه ای حتی لحظه ای برای بزرگ شدنت برای عزیز و آباد شدنت کوتاهی کنم اصلا چون دوستت دارم نمیخوام به خودم اجازه بدم که کم بذارم برات چون تو عزیز منی ! و دقیقا امشب شده شب قدر انقلاب ما... شب قدر.. و کی امشب بیدارتر از آقا؟ کی دست به دعا تر از ایشون؟ امشب برام مهم شده تک تک لحظه ها، حال فردا، تک تک ما ها... قبوله که عده ای فقط دم انتخابات میان سراغ ما مردم ولی ما خودمون نمی‌گذاریم ایران تنها بمونه میذاریم؟ میتونیم فردا شب، بعد از پایان رای گیری خیلی عادی سر رو بالش بذاریم؟ من با افتخار و یقین میگم که تا حالا ملتی به عاشقی ملت ایران ندیدم این حب وطن نیست چیه؟ طرف اسلامم قبول نداره اما براش با ارزشه حمایت از ایران ایران خدای من؟ تو شاهد باش که ما ایران برامون خیلی مهمه خیییییلی خدا؟ تو پناهمون باش این یوم الله هم به دل شاد و جشن ملی بگذرونیم باشه:)
پیشکش ما به چشم یار نیامد ؟!
يا اسمع السامعين :) يه سحر با یه سحری با چاشنی عشق و محبتت که میکشونمون پای جانماز و با چشمای پف کرده خواب آلو تو رو صدا میزنیم با تمام دل و جان از اون سحر ها که بدجور تلنگر میخوریم و بدجور سراغ گردگیری دل و دستمال کشیدن روی غبار های دلتنگی که دورمون کرده از عشق و محبتت میریم ای پناه آدمای از پا افتاده و از راه عقب مونده :) ♥️
و یک روز مانده به آغوش مثل همیشه گرم خدا برای همه مهمانی که میزبانش بی شیله پیله اما خیلی پر و پیمان تحویلت میگیرد ماهی که فقط برای توست... :)
نگرانتم ای من نگران که نکند تو این را غنیمت نشماری نکند کم بخواهی و کم بدهند در ماه خاص خدا ماه ضربت امیرالمومنین ماه نزول قرآن ماه انس با قرآن چه از نوع کاتبش و چه قرآن ناطق! مثل همیشه در پناه او بمان با همه ی ترس و لرز ها با همه ی لرزش های دل که نکند روزی جایشان را با لغزش عوض کنند...
إله من؟ در جست و جوی تو چه جاها که نرفتم و دست به چه کارها که نزدم و حالا با تمام خسرانی که متحمل شدم از خود میپرسم که آیا واقعا برای تو بود؟ واقعا در جست و جوی تو؟!
٣۴۴٩٠ شهید . . برای من که حالا پای أخبار ساعت ٩ بابا بزرگ نشستم چنین ارقامی یعنی یک فرصت ناب تفکر يعني حرف مهم که شاید برای من مدعی مسلمان بودن زنگ خطر است چرا که صدای مظلومی بلند است که کمک می‌خواهد... اما برای اینکه عمق ماجرا را بفهمی بایستی چشم بگیری سمت مروارید های روان از چشمان سبز_عسلی مامانجون که حالا سرخ شدند؛ دست به صورت می‌گیرد و های های می گرید انگار فرزندش را پیش چشم سر ببرند... از شدت گریه ش دلم می‌گیرد و زل میزنم به صفحه تلویزیون، عادت این چند ماهش شده اینکه با هر عکسی و سر هر روایتی می گرید ! و من که فضای دو نفری میان او و پدر بزرگ را پر کردم، با خود فکر میکنم که عجب آدمی است او عجب مسلمانی اینجا و این موقع، رو میکنم سمت دلم که کاش تو هم مسلمان شوی، مسلمان باشی کاش حتی اگر شده ته دعاها برای نیز دست به آسمان بلند کنی که ای عزیز ما ناتوانیم از درمان دردشان ولی تو مثل همیشه منتقم مظلومان و طبيب درد هایشان باش به دستان مولایشان :) "یقیناً تویی توانا و قدیر" شب نگاشت؛ ساعاتی بعد افطار پنجشنبه سوم رمضان المبارک!
بسم الله الرحمن الرحیم پناه بر تو...