_راستی آخر فیلمه چی میشه؟
+آخرش مَرده که تو سفینه تنها میمونه با یه فضاپیما، میره توی یه سیاهچاله مانندی بعد همهاش میره، میره، میره.
میره. همین جوری میره. نیم ساعت فقط نشون میده که داره میره، میره. تمام مرزهای زمان و همه رو در مینورده.
_نرو. نرو. مامان نرو.
میخواهم یک روز، علم اگر آنقدر پیشرفت کرد که شد پلهای تخریب شدهٔ پشت سر را باز ساخت و چند قدم رویشان راه رفت، پلها را بسازم. امّا نه آنقدر خوب که مطمئن پا روی زمین بگذاری. میخواهم آن روز ببینم کدام یکی از اینها بر میگردند و بعد بار و بندیل ببندم. تمام بارم را. آنها را که از آن سوی مرز پل آوردهام را و آنها را که از این سوی پل دارم. همه را بسوزانم، همین سو. و خاکسترش را در آب زیر پلها رها کنم که متعلق به هیچ خاکی نیست. و همان آب را با کاسهای که از آن همینجاست پشت پای اینهایشان که باز میگردند خالی کنم.
همین. تمامش همین است.