eitaa logo
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
45 دنبال‌کننده
83 عکس
37 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۰۱: « اسم من دوجینه، هونگ دوجین. توی یه خانواده ی پولدار به دنیا اومدم. همیشه، همه چیز داشتم. اما چی
بی رمغ در اتاق را بست و ایستاد. باور نمیکرد، هیچ کدام اینها را باور نمیکرد. گویا خواب می‌دید. آرام سرش را بلند کرد و به فرد مقابلش نگاه کرد. ناگهان چشمانش درشت شد، گویا روی بدنش آب یخ ریختند. دستش را مشت کرد و کم کم خون در بدنش به جوش آمد. محکم گام برداشت و گفت: تو... هونگ ایل!!! محکم به جلو رفت و به سمتش حمله کرد. محافظان پدرش به سختی جلوی او را گرفتند و نگذاشتند کاری بکند. اما دوجین سرسختانه حرکت میکرد. با چشمانی خشمگین به پدرش چشم دوخت، و بلند فریاد زد: حق نداری بیای اینجا!!! تو باعث شدی جونگ بمیره!! تو یه هیولایی!! و با تمام وجودش فریاد زد، طوری که حنجره‌اش در شرف آسیب بود. پدرش، آرام به پسرش نگاه کرد. خیلی آرام و بی صدا بود. دسته گل تسلیت در دستش را آرام پایین گرفت. دوجین، پسری که از بچگی او را کمتر از سایر فرزندانش می‌دید، پسر کنجکاوی که همیشه بی صدا بود، حالا مقابلش اینگونه خشمگین بود و فریاد میزد. گویا میخواست همین لحظه پدرش را بزند. به شدت تقلا میکرد و کنار نمی‌رفت. کل سالن پر از فریاد های او شده بود. به همسرش نگاه کرد که شتابزده از اتاق خارج شد. با استرس، و چهره ای بی‌حال به جلو دوید و جلوی دوجین را گرفت. اما دوجین هنوز هم فریاد میزد و مستقیما به او نگاه میکرد. او را مقصر اصلی مرگ برادرش میدانست. به خاطر او بود که جونگ، نتوانست یک زندگی عادی داشته باشد. مادرش او را گرفت و به عقب برد و سعی کرد کنترل کند. به سختی صورتش را گرفت و به سمت خودش چرخاند. به او نگاه کرد و گفت: دوجین... آروم باش، نفس عمیق بکش... آروم باش. دوجین که می.لرزید، به مادرش نگاه کرد. با بغض به او نگاه کرد. -مامان، اون باعث شد جونگ بمیره... اون هیولا... -ششش، آروم پسرم. چیزی نیست، آروم باش. همه چی درست میشه. باشه؟ دوجین آرام سرش را پایین انداخت و شانه هایش لرزیدند. آرام اشک هایش روی زمین چکید. « ...هونگ ایل، هیچوقت نمیبخشمت. »
به مادرش نگاه کرد، بی روح روی زمین نشسته بود و به عکس جونگ نگاه میکرد. مهمانان یکی یکی احترام می‌گذاشتند و می رفتند. افراد زیادی به مراسم تشییع او آمده بودند؛ دوستان، همکاران و محافظان جونگ، همه بودند. دوجین آرام به آنها احترام گذاشت و تشکر کرد. بی صدا ایستاده بود. به سمت مادرش رفت و کنارش نشست. اصلا حالش خوب نبود. -مامان... آرام دست مادرش را گرفت و فشرد. مادرش پلک زد و دست پسرش را گرفت. محافظ جونگ، به مهمانان احترام گذاشت و گفت: ارباب. دوجین و مادرش برگشتند و به آنها نگاه کردند. مادرش، آرام و به کمک دوجین ایستاد و دوجین، با نگاه سردی به آنها چشم دوخت. « هان بورا، زن دوم بابام. و دو تا پسرش، هونگ دوون و سویون؛ و دختر کوچیکش، هونگ سوری... » پشت پدرش ایستاده بودند، آرام به جلو رفتند و به یادبود جونگ، ادای احترام کردند. دست مادرش، در دست دوجین می لرزید. دوجین، به دو برادر نگاه کرد. ۲۲ ساله بودند، پر از غرور و تکبر. حتما در دلشان خوشحال بودند که بالاخره جونگ به کنار رفته، و حالا میتوانند جانشین پدرشان می‌شوند. پدرش در اتاق ماند و بقیه به بیرون اتاق رفتند و نشستند. دوجین نیز به بیرون رفت. آرام احترام گذاشت و گفت: ممنونم که اومدید. صدای پوزخندی شنید. آرام سرش را بلند کرد و به هونگ دوون نگاه کرد. دوون با پوزخند گفت: داری سعی میکنی آبروی ریخته‌ت رو جمع کنی؟ -چی؟ دوون آرام جلو رفت و به چشمان او نگاه کرد. با سردی گفت: چطور به خودت جرئت دادی توی بیمارستان سر پدر داد بزنی؟ نکنه یادت رفته پدر چه کسیه؟ و داشتی آبروی خاندان مارو می‌بردی... دوجین آرام دستش را مشت کرد. با پوزخند به او نگاه کرد و گفت: میخوای برام تعیین تکلیف کنی؟ -چرا؟ نکنه فکر میکنی برادرت هنوز هست تا از زندگی بی‌ارزشت محافظت کنه؟ دوجین مشتش را فشرد. چیزی نمانده بود که به او حمله‌ور شود. نگاهی به بدنش انداخت. میتوانست با یک حرکت غافلگیر کننده، او را به زمین بزند. چشمانش قرمز شده بودند، و نفسش از خشم تند شده بود. دوون جدی به او نگاه کرد. چشمانش دنبال دعوا بود. درست مانند دوجین... « فقط به خاطر قولی که دادم، از بی احترامی اون آشغال گذشتم... » و مشت کبودش را شل کرد و به سمت اتاق رفت. « زمان به سرعت گذشت. بدون اینکه متوجه بشم، اونقدر غرق درس خوندن شدم که زمان رو از دست دادم... شب ها و روز ها، ساعتها پشت میز نشستم و درس خوندم. تا برای مادر و برادرم، پر از افتخار باشم. میخواستم هونگ جونگ، به من افتخار بکنه... » همانطور که نکات دفترچه را میخواند در حیاط مدرسه راه رفت. ناگهان صدایی شنید. در حیاط پشتی، چند بچه را دید که یکی را کتک می.زدند. آرام به پسر که زیر کتک گرفته شده بود نگاه کرد. دستش را مشت کرد. « هرگز مبارزه نکن، هیچوقت... دیگه اینکارو نکن، توجه پدرت رو جلب نکن و هرگز، راه جونگ رو ادامه نده... » .با نگاه سردی، رویش را برگرداند و برگشت « زمان امتحانات رسید. به عنوان سال سومی راهنمایی، تمام تلاشم رو کردم و درس خوندم. » معلم خصوصی دوجین، با لبخند به مادر دوجین نگاه کرد و گفت: دوجین خیلی پیشرفت کرده. نمراتش بالا اومدن و مطمئنا با این نمرات میتونه توی آزمون ورودی دبیرستان هاریم قبول بشه. مادرش با خوشحالی لبخند زد و گفت: اینطوره؟ -البته! دوجین خیلی سخت تلاش میکنه! دوجین آرام پشت در اتاقش ایستاده بود. با شنیدن صدای مادرش، لبخند زد. خوشحال بود که مادرش خوشحال و راضی است. « بیماری مادرم بدتر شده بود، خیلی روز ها توی تخت بود. اون همیشه خواب بود، وقتی بیدار می‌شد و منو می‌دید خیلی خوشحال میشد. اما میدونستم، مرگ برادرم اونو در هم شکسته... خیلی بدتر از زمانیکه حقیقت رو در مورد پدرم فهمید... » دوجین آرام وارد خانه شد. همه جا ساکت و تاریک بود، نور غروب خورشید، از پنجره ی بلند و پرده ی قهوه ای رنگ گذشت و کل خانه را روشن کرد. دوجین آرام در اتاق مادرش را باز کرد. مادرش خواب بود، قرص هایش را خورده بود. آرام به آشپزخانه رفت، بسته‌ی نودلی که خریده بود را در آب جوش انداخت، سبزیجات را ریز کرد، میز را چید؛ و نودل گرم و گوشت و سبزیجات را روی میز گذاشت. -دوجین. آنقدر مشغول آشپزی بود که متوجه حضور مادرش نشده بود. مادرش، با چهره ای رنگ پریده اما با لبخند، به جلو رفت و گفت: فکر کنم اونقدر بزرگ شدی که بتونی ازدواج کنی. دوجین خندید و سرش را تکان داد. -من قراره تا آخرین روز پیشت بمونم! -یعنی قرار نیست عروسم رو ببینم؟! -مامان! .هر دو با خنده روی صندلی نشستند. مادرش، آرام قاشق را گرفت و به دوجین نگاه کرد. با چشمان مهربانی گفت: ممنونم دوجین. دوجین آرام دست مادرش را گرفت و با لبخند گفت: همیشه کنارت میمونم، مامان. « و بالاخره، وارد دبیرستان هاریم شدم. تا امروز، که دو سال از مرگ جونگ گذشت... »
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
بی رمغ در اتاق را بست و ایستاد. باور نمیکرد، هیچ کدام اینها را باور نمیکرد. گویا خواب می‌دید. آرام
امیدوارم دوسش داشته باشین، اینا همش پارت یک بودن ولی چون زیاد میشدن بخش به بخش کردم
کم بود نه؟ اگه دوست داشتین فردا پارت دو رو میذارم~
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از تقدیمی مدوسا
افسانه دولاخان (Dullahan): توضیح: دولاخان سوارکاری بی‌سر در افسانه‌های ایرلندی است که معمولاً سوار بر یک اسب سیاه یا ارابه‌ای از استخوان انسان دیده می‌شود. او سرِ خودش را زیر بغل می‌گیرد و چشمانش در فضای خالیِ سر مانند چراغ می‌درخشد. هر جا که او متوقف شود یکی از اطرافیان در آن منطقه به زودی خواهد مرد. او هیچ درِ بسته‌ای را نمی‌شناسد و هر قفلی در برابر قدرت جادویی‌اش باز می‌شود. مربوط به: مناطق شرقی ایرلند از طرف مدوسا برای Ruby's house ~
ممنونم ~