۳:
بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش در جایگاه گذاشته بود، عود را روشن کرده، عکس مادرش را قاب گرفته بود؛ و لباس مشکیاش را پوشیده بود.
غذایی که خریده بود همانطور سرد مانده بود. هیچکس، نیامد. هیچ مهمان یا آشنایی نبود.
بی اختیار اشکی از چشمش چکید و پلک زد. تا اینکه صدای پایی شنید. آرام سرش را بلند کرد. نگاهش سرد شد. کسی که بیشتر از هرکسی، از حضورش متنفر بود.
پدرش، آرام جلو رفت. به عکس همسرش نگاه کرد. عکس متعلق به زمانی بود که هنوز بیمار نشده بود. حالش خوب بود و لبخند زیبایی بر لب داشت. آرام سرش را خم کرد و احترام گذاشت. به دوجین نگاه کرد.
غروب شده بود و اتاق رو به تاریکی میرفت. صدای نم نم باران شنیده میشد. پدرش، روی زمین، کنار میز نشست و نوشیدنی را در لیوان ریخت.
دوجین، به او خیره ماند. با صدایی که رمغی در آن نبود، گفت: اگه میتونستم، زمان رو به عقب بر میگردوندم، تا هیچوقت به دنیا نمیومدم و تورو ملاقات نمیکردم.
-انقدر از من متنفری؟
پدرش با مکث، بطری نوشیدنی را نگه داشت و به دوجین نگاه کرد.
دوجین با پوزخند، آرام گفت: تو هیچی جز درد برام نذاشتی. اگه میتونستم از آشنایی تو و مامان جلوگیری کنم، درنگ نمیکردم.
« بدترین روز عمرم، به بدترین شکل ممکن گذشت. هیچکس، به ملاقات یادبود مادرم نیومد. به جز شخصی که بیشتر از همه ازش متنفر بودم... اون تنها اومد، غذا خورد، احترام گذاشت و رفت. حالا چی، هونگ دوجین؟ حالا... باید چیکار کنی؟ »
آرام روی مبل خانه نشست. همه جا غرق سکوت بود و هیچکس، دیگر نبود. خانهای که یک روز به همراه مادر و برادرش پر از خنده و شادی بود، حال اینگونه در سکوت فرو رفته بود. آرام روی مبل دراز کشید و کاغذ را روی میز پرت کرد. وکیل پدرش به ملاقاتش آمده بود. گفته بود باید به خانه ی اصلی خودش برگردد. « این دستور پدرتونه. این خونه دیگه صاحبی نداره و باید تخلیه بشه. لطفاً امضا کنید، تا رضایت خودتون رو نشون بدید... »
-حالا... از خانواده ی سه نفره ی ما، فقط یک نفر باقی مونده...
آرام به یک قاب عکس قدیمی نگاه کرد. روزی که پیک نیک رفته بودند. قاب را روی میز گذاشت، کاغذ امضا را در سطل زباله انداخت و از خانه خارج شد. کوله پشتی اش را سفت گرفت، یونیفرماش تمیز و مرتب بود. موهایش شانه زده، و کراوات را با دقت بسته بود. تگ اسمش را کاملا صاف به جیبش چسبانده بود. صبح زود بود. هوا سرد بود و باران نم نم میبارید و با هر نفسش، بخار از دهانش خارج میشد. دوست داشت زود به مدرسه برسد. تا همیشه، باعث افتخار مادرش باشد. روزی کاملا عادی و بدون سر و صدا...
-بیا خوشگله.
آرام ایستاد. باران تند تر شد. به انتهای کوچه نگاه کرد. جیسونگ با دوستانش، دختری که تنها و ترسیده بود را اذیت میکردند. جیسونگ با خنده به دختر نگاه میکرد و با دیدن ترس و لرز دختر، بیشتر او را مسخره میکرد.
« متاسفم مامان. پسرت، دیگه نمیتونه قولش رو نگه داره... »
جیسونگ در میان خندیدنش، صدای دویدنی شنید. برگشت. ناگهان مشت محکمی به دهانش برخورد کرد و روی زمین افتاد. همه با ترس به دوجین نگاه کردند. دوجین، به آنها نگاه کرد. به دختر اشاره کرد و دختر سریعا دوید و از پشت سر دوجین فرار کرد. باران به سرعت میبارید.
دوجین به سرعت سمتشان حمله ور شد. یکی یکی با آنها درگیر شد و با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند، در هوا پرید و لگدی به صورتش زد. محکم جیسونگ را گرفت و از روی زمین بلند کرد و به زمین نشاند. با پایش به زانوی پسر دیگری زد و همانطور بی امان ادامه داد.
درست در همان ساعت، در همان ماه و روز، در همان کوچه، در سال ۱۹۹۵،زیر باران شدیدی که میبارید، پسری ۱۷ ساله در زیر باران با گروهی از دانش آموزان درگیر شده بود. سوییشرت قرمز رنگی بر تن داشت. با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند. در هوا پرید و لگدی به صورتش زد.
دوجین، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد.
پسر، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد.
و هر دو، در زمانی مشابه شروع به حمله کردند. با حرکاتی مشابه یورش بردند، همزمان ضربه خوردند، به عقب رفتند، اما تسلیم نشدند و به جنگیدن ادامه دادند.
دوجین با خشم یکی یکی آنها را به زمین میانداخت. ناگهان چوب درشتی که جیسونگ به دست داشت، با شدت از پشت سر به گردنش برخورد کرد و شکست.
پسر ۱۷ ساله، با برخورد چوب درشتی به گردنش، با درد ایستاد. آرام دستی به گردنش کشید، و خون را دید.
دوجین با سرگیجه به اطرافش نگاه کرد. گویا سرش معلق شده بود، با نفس نفس، پاهایش شل شدند و بی اختیار روی زمین افتاد. پسر نیز با درد روی زمین افتاد. باران به شدت میبارید و خونی که از سرشان روانه میشد، در آب باران مخلوط شد. هر دو به آسمان ابری نگاه کردند.
دوجین به آرامی پلک زد و با سرفه، چشمانش بسته شد.
-هونگ دوجین!!
با قدرت کتاب را پرت کرد و به سر دوجین برخورد کرد.
دوجین، گیج و منگ به اطرافش نگاه کرد. در راهروی مدرسه بود، اما گویا احساسش فرق داشت. حس و حالش، بچه ها، حتی خود مدرسه... میدانست راهروی مدرسه ی خودش است.
« اینجا... من زیر بارون بودم. اینجا کجاست؟ »
ناگهان پسری با سویشرت قرمز و صورتی بخیه خورده از میان جمعیت دوید. با خنده و شیطنت همه را کنار زد و به شانه ی دوجین برخورد کرد و سریعتر فرار کرد.
دوجین به او نگاه کرد.
-هی وایسا بچه!
معاون با فریاد به سمتش دوید.
-هونگ ایل! وایسا!
دوجین، مکثی کرد. گیج و مبهوت، آرام به پسری که در مقابلش میدوید و از پله ها پایین میرفت نگاه کرد.
با تردید، زیر لب گفت: هونگ ایل؟
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۳: بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش د
واقعا سخته این صحنه ها رو نوشتن
چون مثل یه فیلم جلوی چشماته و میخوای مثل فیلمبردار بنویسی دقیقا چه اتفاقی داره میوفته
-من به عشق اون یه نفری که دنبالش میکنه میفرستم، ولی یه نظر خشک و خالیای با چایی مهمونم کنین خوشحال میشم ☕️
https://eitaa.com/vincent/519
عه...
باید بگم حس کردم یه لحظه خودمو دیدم :»
متاسفانه من زور مخالفت نداشتم، بچه بودم... ولی بدجور لج کرده بودم 😂 از قصد درس نمیخوندم، اصلا برام مهم نبود کنکور دارم،
ولی... دیگه کوتاه اومدم، فایده ای نداشت مقاومت کردن
الآنم که هی در مورد احساسم به رشتهم میگم کاملا مشخصه از کجا آب میخوره
بعد دروغ نیست واقعا
کم کم خودمم شبیه خانوادهم شدم
انگار دیگه کم میاری و مجبوری تسلیم بشی و همرنگ بقیه بشی
ولی عمیقا میدونی کسی که هستی اینطوری نیست، خودت نیستی، و حس میکنی اصلا زندگی نمیکنی
واسه همین یواشکی دارم آذوقه جمع میکنم کم کم برگردم به اونی که بودم
فیزیوپاتولوژی لطفا نیا حوصله ی کلاسو ندارم تقدیمی ها رو میخوام کامل کنم
هفت تا دیگه مونده