eitaa logo
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
42 دنبال‌کننده
83 عکس
38 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب یه تقدیمی بذارم؟ دوسش دارم خودم :»
گاهی اوقات دوست داریم بدونیم بقیه چه فکری در موردمون می‌کنن، آیا می‌تونن بفهمن از چی رنج می‌کشیم؟ آیا متوجه روزای سختی که پشت سر میذاریم می‌شن؟ - لینکتونو ناشناس بفرستین 🕯 تا منم بعنوان ممبر چنلتون، حدس بزنم و بگم در ظاهر از چی رنج می‌کشین، و چه حسی دارین... -امیدوارم همیشه شاد و خوش باشین، اگه حال دلتون خوبه نیازی به شرکت کردن تو این تقدیمی نیست ~ از طرف: Ruby تمام~
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
پس اگه کسی می‌خواد بمونه لطفا آیدیشو ناشناس یا پی وی بفرسته
راستی من بعضی اکانتارو نمی‌شناختم پس اگه کسی ریمو شد ولی دوست داشت بمونه و بقیه بهش دسترسی دارن لطفا بهش اطلاع بدن :« فکر کنم ایشونم من اشتباه حذف کردم https://eitaa.com/98648363/85 کسی بهشون دسترسی داشت خوشحال میشم بهش اطلاع بده :» توی این برهه از زمان، از نظر روحی کاملا هیولا شدم اگه اشتباهی ریموش کرده باشم گوشیو نصف می‌کنم
۳: بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش در جایگاه گذاشته بود، عود را روشن کرده، عکس مادرش را قاب گرفته بود؛ و لباس مشکی‌اش را پوشیده بود. غذایی که خریده بود همانطور سرد مانده بود. هیچکس، نیامد. هیچ مهمان یا آشنایی نبود. بی اختیار اشکی از چشمش چکید و پلک زد. تا اینکه صدای پایی شنید. آرام سرش را بلند کرد. نگاهش سرد شد. کسی که بیشتر از هرکسی، از حضورش متنفر بود. پدرش، آرام جلو رفت. به عکس همسرش نگاه کرد. عکس متعلق به زمانی بود که هنوز بیمار نشده بود. حالش خوب بود و لبخند زیبایی بر لب داشت. آرام سرش را خم کرد و احترام گذاشت. به دوجین نگاه کرد. غروب شده بود و اتاق رو به تاریکی می‌رفت. صدای نم نم باران شنیده می‌شد. پدرش، روی زمین، کنار میز نشست و نوشیدنی‌ را در لیوان ریخت. دوجین، به او خیره ماند. با صدایی که رمغی در آن نبود، گفت: اگه می‌تونستم، زمان رو به عقب بر می‌گردوندم، تا هیچوقت به دنیا نمیومدم و تورو ملاقات نمی‌کردم. -انقدر از من متنفری؟ پدرش با مکث، بطری نوشیدنی را نگه داشت و به دوجین نگاه کرد. دوجین با پوزخند، آرام گفت: تو هیچی جز درد برام نذاشتی. اگه می‌تونستم از آشنایی تو و مامان جلوگیری کنم، درنگ نمی‌کردم. « بدترین روز عمرم، به بدترین شکل ممکن گذشت. هیچکس، به ملاقات یادبود مادرم نیومد. به جز شخصی که بیشتر از همه ازش متنفر بودم... اون تنها اومد، غذا خورد، احترام گذاشت و رفت. حالا چی، هونگ دوجین؟ حالا... باید چیکار کنی؟ »
آرام روی مبل خانه نشست. همه جا غرق سکوت بود و هیچکس، دیگر نبود. خانه‌ای که یک روز به همراه مادر و برادرش پر از خنده و شادی بود، حال اینگونه در سکوت فرو رفته بود. آرام روی مبل دراز کشید و کاغذ را روی میز پرت کرد. وکیل پدرش به ملاقاتش آمده بود. گفته بود باید به خانه ی اصلی خودش برگردد. « این دستور پدرتونه. این خونه دیگه صاحبی نداره و باید تخلیه بشه. لطفاً امضا کنید، تا رضایت خودتون رو نشون بدید... » -حالا... از خانواده ی سه نفره ی ما، فقط یک نفر باقی مونده... آرام به یک قاب عکس قدیمی نگاه کرد. روزی که پیک نیک رفته بودند. قاب را روی میز گذاشت، کاغذ امضا را در سطل زباله انداخت و از خانه خارج شد. کوله پشتی اش را سفت گرفت، یونیفرم‌اش تمیز و مرتب بود. موهایش شانه زده، و کراوات را با دقت بسته بود. تگ اسمش را کاملا صاف به جیبش چسبانده بود. صبح زود بود. هوا سرد بود و باران نم نم می‌بارید و با هر نفسش، بخار از دهانش خارج می‌شد. دوست داشت زود به مدرسه برسد. تا همیشه، باعث افتخار مادرش باشد. روزی کاملا عادی و بدون سر و صدا... -بیا خوشگله. آرام ایستاد. باران تند تر شد. به انتهای کوچه نگاه کرد. جیسونگ با دوستانش، دختری که تنها و ترسیده بود را اذیت می‌کردند. جیسونگ با خنده به دختر نگاه می‌کرد و با دیدن ترس و لرز دختر، بیشتر او را مسخره می‌کرد. « متاسفم مامان. پسرت، دیگه نمیتونه قولش رو نگه داره... » جیسونگ در میان خندیدنش، صدای دویدنی شنید. برگشت. ناگهان مشت محکمی به دهانش برخورد کرد و روی زمین افتاد. همه با ترس به دوجین نگاه کردند. دوجین، به آنها نگاه کرد. به دختر اشاره کرد و دختر سریعا دوید و از پشت سر دوجین فرار کرد. باران به سرعت می‌بارید. دوجین به سرعت سمتشان حمله ور شد. یکی یکی با آنها درگیر شد و با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند، در هوا پرید و لگدی به صورتش زد. محکم جیسونگ را گرفت و از روی زمین بلند کرد و به زمین نشاند. با پایش به زانوی پسر دیگری زد و همانطور بی امان ادامه داد. درست در همان ساعت، در همان ماه و روز، در همان کوچه، در سال ۱۹۹۵،زیر باران شدیدی که می‌بارید، پسری ۱۷ ساله در زیر باران با گروهی از دانش آموزان درگیر شده بود. سوییشرت قرمز رنگی بر تن داشت. با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند. در هوا پرید و لگدی به صورتش زد. دوجین، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد. پسر، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد. و هر دو، در زمانی مشابه شروع به حمله کردند. با حرکاتی مشابه یورش بردند، همزمان ضربه خوردند، به عقب رفتند، اما تسلیم نشدند و به جنگیدن ادامه دادند. دوجین با خشم یکی یکی آنها را به زمین می‌انداخت. ناگهان چوب درشتی که جیسونگ به دست داشت، با شدت از پشت سر به گردنش برخورد کرد و شکست. پسر ۱۷ ساله، با برخورد چوب درشتی به گردنش، با درد ایستاد. آرام دستی به گردنش کشید، و خون را دید. دوجین با سرگیجه به اطرافش نگاه کرد. گویا سرش معلق شده بود، با نفس نفس، پاهایش شل شدند و بی اختیار روی زمین افتاد. پسر نیز با درد روی زمین افتاد. باران به شدت می‌بارید و خونی که از سرشان روانه می‌شد، در آب باران مخلوط شد. هر دو به آسمان ابری نگاه کردند. دوجین به آرامی پلک زد و با سرفه، چشمانش بسته شد. -هونگ دوجین!! با قدرت کتاب را پرت کرد و به سر دوجین برخورد کرد. دوجین، گیج و منگ به اطرافش نگاه کرد. در راهروی مدرسه بود، اما گویا احساسش فرق داشت. حس و حالش، بچه ها، حتی خود مدرسه... می‌دانست راهروی مدرسه ی خودش است. « اینجا... من زیر بارون بودم. اینجا کجاست؟ » ناگهان پسری با سویشرت قرمز و صورتی بخیه خورده از میان جمعیت دوید. با خنده و شیطنت همه را کنار زد و به شانه ی دوجین برخورد کرد و سریع‌تر فرار کرد. دوجین به او نگاه کرد. -هی وایسا بچه! معاون با فریاد به سمتش دوید. -هونگ ایل! وایسا! دوجین، مکثی کرد. گیج و مبهوت، آرام به پسری که در مقابلش می‌دوید و از پله ها پایین می‌رفت نگاه کرد. با تردید، زیر لب گفت: هونگ ایل؟
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۳: بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش د
واقعا سخته این صحنه ها رو نوشتن چون مثل یه فیلم جلوی چشماته و میخوای مثل فیلمبردار بنویسی دقیقا چه اتفاقی داره میوفته -من به عشق اون یه نفری که دنبالش می‌کنه میفرستم، ولی یه نظر خشک و خالی‌ای با چایی مهمونم کنین خوشحال میشم ☕️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/vincent/522 اوکیه الان فهمیدم کدومی خوش برگشتی ~
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این تقدیمی صرفا بر اساس دیدگاه من از شما بود، هیچکس نمیتونه تاییدش کنه، چون هیچکس نمیتونه عمق احساسات افراد رو درک کنه. امیدوارم دوستش داشته باشین ؛)
برای آتلانتیسِ گمشده ‌◍⁠✧⁠* ~ « سلام! حس می‌کنم شبیه خودمی~ اینکه بتونی در زمان ناراحتی به هنر، کتاب، آهنگ و گربه ها پناه ببری رو ترجیح میدی به برقراری روابط با انسان ها. با اینحال، علایقت رو عمیقا به دیگران نشون نمیدی... شاید بدونیم به کتاب علاقه داری، به هنر، به آهنگ، اما چه مدلی؟ چه کتابی؟ چه سبکی از هنر؟ سعی می‌کنی مرزت رو با دیگران حفظ کنی و نذاری اون مرز از بین بره. با اینحال، هنوزم برات مهمه که بقیه از دستت ناراحت نشن، و محبتت رو نشون بدی، در نتیجه... نوعی جنگ درونی پیش میاد ( اگه کسی آزارم بده، چه واکنشی نشون بدم؟! ) شاید دلیلی داره که در برابر انسان ها مرز کشیدی، کسی باعثش شده و در اعماق قلبت از یه نفر زخم بدی خوردی... با اینحال هنوزم امید داری، به اینکه کسی رو پیدا کنی که باهات همراه باشه، برای همین همیشه فرصت اولی رو به دیگران می‌دی تا خودشون رو اثبات کنن. و اگه موفق نشن... * بنگ از زندگیت حذف می‌شن. امیدوارم کسی رو پیدا کنی که برای همیشه باهات همراه بشه، خستگی ناشی از اینهمه اورثینک رو باهاش به اشتراک بذاری، بدون اینکه نگران باشی بهت پشت می‌کنه یا نه؛ و بتونی بهش اجازه ی عبور از اون مرز رو بدی... »