eitaa logo
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
42 دنبال‌کننده
83 عکس
38 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
آرام روی مبل خانه نشست. همه جا غرق سکوت بود و هیچکس، دیگر نبود. خانه‌ای که یک روز به همراه مادر و برادرش پر از خنده و شادی بود، حال اینگونه در سکوت فرو رفته بود. آرام روی مبل دراز کشید و کاغذ را روی میز پرت کرد. وکیل پدرش به ملاقاتش آمده بود. گفته بود باید به خانه ی اصلی خودش برگردد. « این دستور پدرتونه. این خونه دیگه صاحبی نداره و باید تخلیه بشه. لطفاً امضا کنید، تا رضایت خودتون رو نشون بدید... » -حالا... از خانواده ی سه نفره ی ما، فقط یک نفر باقی مونده... آرام به یک قاب عکس قدیمی نگاه کرد. روزی که پیک نیک رفته بودند. قاب را روی میز گذاشت، کاغذ امضا را در سطل زباله انداخت و از خانه خارج شد. کوله پشتی اش را سفت گرفت، یونیفرم‌اش تمیز و مرتب بود. موهایش شانه زده، و کراوات را با دقت بسته بود. تگ اسمش را کاملا صاف به جیبش چسبانده بود. صبح زود بود. هوا سرد بود و باران نم نم می‌بارید و با هر نفسش، بخار از دهانش خارج می‌شد. دوست داشت زود به مدرسه برسد. تا همیشه، باعث افتخار مادرش باشد. روزی کاملا عادی و بدون سر و صدا... -بیا خوشگله. آرام ایستاد. باران تند تر شد. به انتهای کوچه نگاه کرد. جیسونگ با دوستانش، دختری که تنها و ترسیده بود را اذیت می‌کردند. جیسونگ با خنده به دختر نگاه می‌کرد و با دیدن ترس و لرز دختر، بیشتر او را مسخره می‌کرد. « متاسفم مامان. پسرت، دیگه نمیتونه قولش رو نگه داره... » جیسونگ در میان خندیدنش، صدای دویدنی شنید. برگشت. ناگهان مشت محکمی به دهانش برخورد کرد و روی زمین افتاد. همه با ترس به دوجین نگاه کردند. دوجین، به آنها نگاه کرد. به دختر اشاره کرد و دختر سریعا دوید و از پشت سر دوجین فرار کرد. باران به سرعت می‌بارید. دوجین به سرعت سمتشان حمله ور شد. یکی یکی با آنها درگیر شد و با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند، در هوا پرید و لگدی به صورتش زد. محکم جیسونگ را گرفت و از روی زمین بلند کرد و به زمین نشاند. با پایش به زانوی پسر دیگری زد و همانطور بی امان ادامه داد. درست در همان ساعت، در همان ماه و روز، در همان کوچه، در سال ۱۹۹۵،زیر باران شدیدی که می‌بارید، پسری ۱۷ ساله در زیر باران با گروهی از دانش آموزان درگیر شده بود. سوییشرت قرمز رنگی بر تن داشت. با قدرت سر یکی را به دیوار کوباند، بی توجه به مشتی که خورد، دست دیگری را پیچاند. در هوا پرید و لگدی به صورتش زد. دوجین، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد. پسر، آرام ایستاد. خون روی لبش را پاک کرد. و هر دو، در زمانی مشابه شروع به حمله کردند. با حرکاتی مشابه یورش بردند، همزمان ضربه خوردند، به عقب رفتند، اما تسلیم نشدند و به جنگیدن ادامه دادند. دوجین با خشم یکی یکی آنها را به زمین می‌انداخت. ناگهان چوب درشتی که جیسونگ به دست داشت، با شدت از پشت سر به گردنش برخورد کرد و شکست. پسر ۱۷ ساله، با برخورد چوب درشتی به گردنش، با درد ایستاد. آرام دستی به گردنش کشید، و خون را دید. دوجین با سرگیجه به اطرافش نگاه کرد. گویا سرش معلق شده بود، با نفس نفس، پاهایش شل شدند و بی اختیار روی زمین افتاد. پسر نیز با درد روی زمین افتاد. باران به شدت می‌بارید و خونی که از سرشان روانه می‌شد، در آب باران مخلوط شد. هر دو به آسمان ابری نگاه کردند. دوجین به آرامی پلک زد و با سرفه، چشمانش بسته شد. -هونگ دوجین!! با قدرت کتاب را پرت کرد و به سر دوجین برخورد کرد. دوجین، گیج و منگ به اطرافش نگاه کرد. در راهروی مدرسه بود، اما گویا احساسش فرق داشت. حس و حالش، بچه ها، حتی خود مدرسه... می‌دانست راهروی مدرسه ی خودش است. « اینجا... من زیر بارون بودم. اینجا کجاست؟ » ناگهان پسری با سویشرت قرمز و صورتی بخیه خورده از میان جمعیت دوید. با خنده و شیطنت همه را کنار زد و به شانه ی دوجین برخورد کرد و سریع‌تر فرار کرد. دوجین به او نگاه کرد. -هی وایسا بچه! معاون با فریاد به سمتش دوید. -هونگ ایل! وایسا! دوجین، مکثی کرد. گیج و مبهوت، آرام به پسری که در مقابلش می‌دوید و از پله ها پایین می‌رفت نگاه کرد. با تردید، زیر لب گفت: هونگ ایل؟
⁻ᴿᵘᵇʸ's HoUsE
۳: بهت زده، خیره مانده بود. به دیوار سرد تکیه داد و عکس مادرش را در آغوش گرفت. تمام گل ها را خودش د
واقعا سخته این صحنه ها رو نوشتن چون مثل یه فیلم جلوی چشماته و میخوای مثل فیلمبردار بنویسی دقیقا چه اتفاقی داره میوفته -من به عشق اون یه نفری که دنبالش می‌کنه میفرستم، ولی یه نظر خشک و خالی‌ای با چایی مهمونم کنین خوشحال میشم ☕️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
https://eitaa.com/vincent/522 اوکیه الان فهمیدم کدومی خوش برگشتی ~
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تقدیمی ها رفتن اینجا ممنون از اینکه شرکت کردین
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ‹ خرت و پرتام ›
چـالش ²² روزه؛ اگه شمام دوست داشتین توی چنلاتون فور بدین و انجامش بدین🌀☁️ «خرت و پرتام» روز¹←یک فیلم/انیمیشن معرفی کن. روز²←به سوالات ممبر هات جواب بده. روز³←چنل/دیلی هایی که دوسشون داریو بگو. روز⁴←یکی از کتاباتو نشون بده و معرفیش کن. روز⁵←استایلتو توصیف کن. روز⁶←کشور مورد علاقتو بگو. روز⁷←یک روز رندومتو از توی دفتر خاطرات بگو. روز⁸←چرا چنل/دیلی زدی. روز⁹←مدرستو توصیف کن(چون تموم شده همونی که بودی!!) روز¹⁰←تعریفت از تنهایی چیه. روز¹¹←نظرت در مورد ²²ین عکس توی گالریت. روز¹²←اخرین نقاشی ای که کشیدی. روز¹³←اسم دوستای سال پیشت چی بوده. روز¹⁴←۳ تا چیزی که باهاشون خوشحال میشی. روز¹⁵←یکی از وسایلتو نشون بده. روز¹⁶←سبک آهنگ مورد علاقت چیه. روز¹⁷←یک نقاشی پیکسلی بکش. روز¹⁸←کاردستی بساز. روز¹⁹←پروفایل چنلتو عوض کن. روز²⁰←یک عکسی که وایبتو میده بفرست. روز²¹←رنگ مورد علاقتو بگو. روز²²←هنرتو معرفی کن.
از این بامزه ها
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سپاس فراوان روبی بزرگ بابت اینکه با ارزش ترین دارایی جهان خلبت رو خرج کردی(زمان) و این حرفای قشنگو زدی... اما دوست دارم ببینم مبنای حرفت چی بوده... یعنی از کجا به چنین نتایجی رسیدی... - خواهش می‌کنم، خوشحالم دوستش داشتی :» راستش... شک داشتم درست حس کردم یا نه... اما سعی کردم بگردم، نوع پیام‌ها، لحنشون، صراحتا فکت هایی که گفتن، یه نتیجه گیری از همشون می‌کردم نمی‌دونم تا چه حد درست گفتم یا نه... اما تمام تلاشمو کردم تا بگردم و ببینم چه وایبی می‌گیرم