"Руби Картины тёти"
تا قیامت ازش متنفرم و امیدوارم در به در بشه شب خوش. #Bsd #Digital
اسم: کایو آماکاوا(زمان حال) فومیکو هایاشی(قبل از خارج شدن از پورت مافیا)
سن: 25
تاریخ تولد: 31 دسامبر(11 دی)
قد: 165cm(در اصل 162 عه و سه چهار سانت پاشنه کفشاشه)
گروه خونی: O-
Mbti: INFJ-A
وابستگی کنونی: آژانس کاراگاهی مسلح
وابستگی سابق: پورت مافیا
پیشه: تحلیلگر صحنه های صوتی و حافظه محیطی
القاب: شبح پژواک(ثبت شده در برخی پرونده های پلیس)، سراب سرخ(توسط برخی دشمنان)، چشم سیاه(توسط مافیا)، روح(توسط خانواده)
خانواده: ماسائو هایاشی(پدر فوت شده)، کازوئه ایشوکه(مادر فوت شده)
علایق: چای ترش و لیمو، کتاب خوندن، رانپو، بافتنی، نقاشی کشیدن، صحبت کردن و وقت گذروندن با میچیکو(3:<?why not)، گربه ها، شیرینی جات، دریافت محبت، بغل کردن.
تنفرات: آتیش و حتی صداش، افراد سؤاستفادهگر، شوخی ها و الفاظ رکیک جنسی، بی احترامی، خیانت، لباس های بیش از حد جذب و بدن نما، افراد پدوفیل، تهمت، اجبار شدن به انجام کاری.
موهبت: ابرهای شناور (Floating Clouds)
موهبت کایو به او اجازه میدهد پژواکهای باقیمانده از اتفاقات، احساسات و خاطرات را که در جهان پس از وقوع یک رویداد باقی ماندهاند، درک و بازسازی کند. از دیدگاه کایو هیچ اتفاقی پس از پایان یافتن کاملاً محو نمیشود و هر صدا، حرکت، احساس، برخورد و خاطره اثری نامرئی در محیط باقی میگذارد و این آثار برای او مانند ابرهایی شناور در فضا هستند. کایو میتواند این پژواک ها را از محیط تشخیص دهد و با دنبال کردن آنها اتفاقاتی را که در گذشته رخ داده را بازسازی کند. به همین دلیل یک مکان برای او هرگز صرفا یک فضای خالی نیست، مثلا اتاقی که در آن قتلی رخ داده میتواند هنوز صدای آخرین قدمهای قربانی، صدای باز شدن در، صدای شلیک، فریاد مهاجم و حتی ترس و ناامیدی موجود در آن لحظه را در خود نگه داشته باشد و کایو میتواند این آثار را کنار یکدیگر قرار بدهد و تصویری تقریباً کامل از آنچه در گذشته رخ داده ایجاد کند، به گونه ای که گویا خود گذشته برای لحظاتی در برابر او دوباره اتفاق می افتد. پژواکهایی که کایو دریافت میکند تنها به صدا محدود نیستند و احساسات نیز میتوانند در محیط باقی بمانند. ترس، خشم، عشق، اندوه، نفرت، پشیمانی یا امیدی که در لحظهای شدید بودهاند برای کایو مانند ردهایی قابل تشخیص در میان ابرهای شناور ظاهر میشوند و به او اجازه میدهند بفهمد افراد حاضر در یک رویداد چه احساسی داشتهاند، پس حتی در شرایطی که هیچ صدایی باقی نمانده باشد کایو میتواند از روی پژواک احساسی یک حادثه، مسیر آن را دنبال کند. شدیدترین و واضحترین پژواک ها معمولا متعلق به لحظاتی هستند که احساسات انسان ها به بالاترین حد خود رسیدهاند. مرگ، قتل، خیانت، عشق، ترس یا غم شدید و لحظات سرنوشتساز میتوانند اثری بسیار عمیق در محیط ایجاد کنند. کایو به خصوص میتواند آخرین پژواک باقیمانده از یک فرد را دنبال کند. مثلا آخرین صدا، آخرین حرکت، آخرین احساس یا حتی آخرین چیزی که ذهن آن فرد پیش از مرگ یا ناپدید شدن به آن معطوف بوده است. با این حال آنچه کایو مشاهده میکند روح یا دقیقا خود فرد نیست، بلکه آخرین اثری است که حضور او در جهان باقی گذاشته است. کایو همچنین میتواند یک پژواک مشخص را از محیط استخراج کند و آن را دوباره به جهان حاضر بازگرداند. یعنی در این حالت چیزی که زمانی تنها اثری از یک اتفاق بوده میتواند برای مدت کوتاهی دوباره اجرا شود. صدای یک شلیک میتواند دوباره شنیده شود یا مسیر حرکتی که در گذشته طی شده میتواند دوباره تکرار شود و یا حتی اثر یک ضربه یا برخورد میتواند به صورت فیزیکی بازسازی گردد. در سطح بالاتر کایو توانا است پژواک یک رویداد را انقدر کامل بازسازی کند که برای لحظاتی شکل فیزیکی پیدا کند. مانند بازگشت موقت یک حرکت، یک حمله، یک صدا یا حتی تصویری ناقص از فردی که در گذشته در آن مکان حضور داشته است. یعنی کایو قادر نیست زمان را به عقب برگرداند یا گذشته را تغییر دهد یا بتواند هروقت میخواهد اتفاقی را بسازد و لحظه ای به دنیا برگرداند، کایو گذشته را مجبور میکند برای لحظاتی، دوباره خودش را تکرار کند. جهان اتفاقی را که زمانی رخ داده دوباره به شکل یک پژواک در زمان حال نشان میدهد. هرچه هم رویداد تاثیر عمیق تری بر محیط گذاشته باشد پژواک آن برای کایو واضح تر و سنگین تر است، یک گفتوگوی معمولی ممکن است تنها همچون صدایی دور در میان ابرهای ذهن او باقی مانده باشد اما یک قتل یا یک لحظهی عاطفی شدید میتواند مانند ابری متراکم و سنگین در محیط باقی بماند. ابری که کایو میتواند آن را دنبال و باز کند و به اجزای مختلف اتفاقی که در گذشته رخ داده دست پیدا کند.
"Руби Картины тёти"
تا قیامت ازش متنفرم و امیدوارم در به در بشه شب خوش. #Bsd #Digital
او کودکی کوچک، تنها و آسیبپذیر بود و ظاهر غیرعادی اش باعث میشد توجه آدمهای مختلفی را به خود جلب کند. موهای نقرهای، پوست تقریبا سفید و چشمهایی که به سختی میشد از آنها چشم برداشت. اما این توجه همیشه از روی مهربانی نبود، چند نفر متوجه شدند که فومیکو احتمالا یک موهبتدار است در ابتدا حتی خودشان نیز مطمئن نبودند. آنها او را برای اهداف مختلف ربودند و در اختیار گرفتند و سعی کردند بفهمند آیا واقعا موهبتی دارد و آیا این موهبت میتواند برایشان سودی داشته باشد یا خیر، فومیکو در آن زمان هنوز توانایی خودش را به خوبی نمیشناخت. اما خیلی زود مشخص شد که اتفاقی در ذهن و حواس او رخ میدهد که برای یک انسان عادی ممکن نیست. او میتوانست چیزهایی را بشنود که دیگران نمیشنیدند، صداهایی از گذشته، پژواک هایی که نباید وجود میداشتند و تکه هایی از اتفاقاتی که قبلاً رخ داده بودند. آدم هایی که او را در اختیار گرفته بودند خیلی زود متوجه شدند که این قدرت میتواند برای اهداف مجرمانه بسیار ارزشمند باشد، بنابراین شروع کردند به مجبور کردن او برای استفاده مکرر از موهبتش. گاهی آنقدر از او کار میکشیدند که بدن و ذهنش دیگر توان ادامه دادن نداشت اما آنها متوقف نمیشدند. در کنار این بهرهکشی بعضی از آنها حتی دست به سوءاستفادهی شخصی و کثیفی از یک کودک بی دفاع زدند، فومیکو در آن دوران هیچ قدرتی برای مقاومت نداشت و دوباره همان چیزی را تجربه کرد که تمام کودکیاش با آن بزرگ شده بود. انسان هایی که او را نه به عنوان یک انسان، بلکه به عنوان چیزی قابل استفاده میدیدند. اما یکی از اشتباهات آدم رباها باعث شد خبر وجود یک کودک موهبتدار به گوش پورت مافیا برسد. در بازار زیرزمینی موهبتداران اطلاعاتی درباره دختری با توانایی غیرعادی در بازسازی اتفاقات و صداهای گذشته منتشر شده بود، این اطلاعات برای بخش اطلاعاتی مافیا کافی بود تا ارزش بررسی داشته باشد و موری دستور تحقیق درباره این موضوع را صادر کرد، در ابتدا هدف فقط پیدا کردن و ارزیابی یک موهبتدار بالقوه بود. اما چیزی که افراد مافیا پیدا کردند بسیار متفاوتتر بود، آنها با کودکی به شدت آسیب دیده، وحشتزده و فرسوده مواجه شدند که با وجود شرایطش هنوز مجبور بود از موهبتش استفاده کند و در نهایت عملیات به جای جمع آوری یک موهبتدار تبدیل به نجات یک کودک شد. موری دستور داد کودک را زنده میخواهد، نه موهبتش را و نه اطلاعاتش را، فقط خودش. فومیکو بعد از نجات حتی به مافیا اعتماد نداشت، وقتی یکی از اعضای مافیا به او نزدیک میشد عقب میرفت و خودش را جمع میکرد و منتظر بود دوباره کسی از او چیزی بخواهد اما این بار به او غذا دادند، زخمهایش را درمان کردند، لباس مناسب در اختیارش گذاشتند. و برای مدتی هیچکس از او نخواست موهبتش را فعال کند. حتی وقتی بحث استفاده از توانایی او مطرح شد موری اجازه نداد تا زمانی که وضعیت جسمی و روانی اش بهتر شود کسی او را تحت فشار قرار دهد، برای فومیکو این اتفاق غیرقابل درک بود چون برای اولین بار کسی میتوانست از قدرتش استفاده کند اما انتخاب میکرد که نکند. فومیکو بعدها به تدریج در پورت مافیا جایگاه خودش را پیدا کرد، آموزش دید کنترل موهبتش را یاد گرفت و به یکی از نیروهای ارزشمند اطلاعاتی تبدیل شد. موهبتش برای بازسازی صحنهها، کشف اطلاعات پنهان، تحلیل اتفاقات گذشته و پیدا کردن سرنخهایی که دیگر وجود نداشتند، فوقالعاده ارزشمند بود و فومیکو هیچوقت فراموش نکرد که مافیا چه زمانی وارد زندگی اش شد. وقتی هیچکس او را نمیخواست آنها به او جایی برای ماندن دادند. به همین دلیل وفاداری او به مافیا بسیار عمیق شد، او میدانست پورت مافیا سازمانی بیرحم است، میدانست جنایتهایی در آن رخ میدهد اما نمیتوانست حقیقت دیگری را نیز انکار کند که اگر آنها آن روز پیدایش نمیکردند، شاید امروز اصلا زنده نبود. به خصوص نسبت به موری فومیکو نوعی احترام و بدهی عمیق احساس میکرد، نه اینکه موری را بینقص یا پدرگونه ببیند بلکه او را کسی میدانست که در یکی از بدترین لحظات زندگی اش دستور داد یک کودک نجات پیدا کند و همین کافی بود. سالها بعد، فومیکو در یکی از ماموریت های اطلاعاتی متوجه وجود آزمایشگاهی شد که تعدادی کودک موهبتدار بالقوه در آن نگهداری میشدند. کودکانی که مانند خودش به ابزار تبدیل شده بودند و وقتی فومیکو آنها را دید دیگر نتوانست صرفا به عنوان یک مامور به موضوع نگاه کند. در آنها خودش را دید، دختری که کسی نجاتش نمیداد، کودکی که مجبور بود قدرتش را تا مرز نابودی استفاده کند، کسی که فقط میخواست یک انسان باشد.