رآیحه🤍
از انسان بودن خستم،کاش یکی از این برگها بودم :)
رها،آسوده،آغشته به عطرِ حرم...
- از سری جذابیت های پارسال..
.
و اما راز اون سریع تهیه کردن در قالب مکالمهٔ زیر(!) :
- از بچه های احیایی؟
- بله.
- همونا که 25 روز هستن؟
- بله همونا.
- پایین که میز کتاب هست چرا از اینجا میخوای بگیری؟
- اخه تخفیف اینجا خیلی بیشتره، کتاب اَسرار زیارتم نیاورن هنوز.(بعدا که فکر کردم دیدم خیلی بد گفتم اما واقعا تخفیف خیلییییی بیشتری داشت سایت)
و درحالی که داشتن به بخش "اخه تخفیفش بیشتره" میخندیدن گفتن میتونم یه تسبیح هم بردارم، تسبیح های متبرک که از داخل ضریح برداشته بودن :>>>
همینقدر رزق نآبی بود اون روز، و البته رزق اصلی سفر مشهدی بود که با یه عالمه کتاب جدید ازش برگشتم(:
اللهم ارزقنا دوباره...
#احیا
رآیحه🤍
از جنسِ نشآنهها...
با صدایِ زنگ گوشیم بیدار شدم.پستچی بود.چیزی سفارش نداده بودم.فکر کردم. چیزی نبود که قرار باشد این روزها بدستم برسد.گفتم چند دقیقهٔ دیگر میآیم.از شب قبل حالم گرفته بود.بسته را گرفتم.چشمم سریع رد اسم و نشانی را گرفت.معلوم نبود.با تعجب نگاهش میکردم."یعنی کی فرستاده؟"هنوز حالم مثل دیشب بود. نشستم وسط اتاق. کاغذ و پلاستیک دورش را کامل باز کردم.
چشمانم خیره شد به اسم کتاب. لبخند زدم.فهمیده بودم."ف" فرستاده بود. چند روز قبلش پرسیده بود:«کتاب خال سیاه عربی رو خوندی؟» و فکر کرده بودم فقط میخواهد نظرم را بداند.به کتاب نگاه کردم. فکر کردم فقط یک هدیه نیست! یک نشآنه است. از رفاقتم با "ف". همان روزهای اول که تازه همدیگر را شناخته بودیم. روزهایی که آرام آرام، عطر نور به خودشان گرفته بودند؛ قلبهایمان نزدیک شده بودند برای رسیدن به یک هدف مشترک.به عکس رویِ جلد خیره میشوم و با خودم میگویم:
«ف! عزیزم! هنوزم روی اون حرفم هستم،تو معنی رفاقت رو برام تغییر دادی.» وهمین بود،در فرهنگِ لغت ذهنم معنایِ رفاقت برمیگردد به قبل و بعد از بودن"ف". باز به اسم کتاب خیره میشوم، به قسمت بالاییِ خالِ سیآه عربی، حتی هدیهای که داده بود، یک نشآنه بود، برای یادآوری هدفم، هدفمان.اینبار به اسم نویسنده خیره میشوم. حامد عسکری. یاد خودش میفتم. یاد کتاب خون دلی که لعل شد. آنجا که نوشته بود:
«من در کرمان دوستان عزیزی داشتم.» و بلافاصله با خودم گفته بودم، من هم همینطور، من هم همینطور!
" ف" حالم را عوض کرده بود، از کیلومتر ها دورتر.
و اینکه چون میدانم خودش هم مثل من مبتلا به ادبیات و شعر است با یک شعر نوشته را تمام میکنم،شعری که احتمالا شاعر در وصف "ف" گفته است.
«تو بینظیری و در واژهها نمیگنجی..»
از "ف" و نشآنهها نوشتن، مربوط به 18 تیرِ 1404
- ماعقلخویشراسرعشقِتوباختیم
بگذارعمرمانهمهدیوانهبگذرد...
پ.ن: صفحه چت دوستت رو باز کنی و با این صحنه مواجه بشی :))
#تامینِدلخوشیِآخرِشب!
نویسندگی میتواند عجیب ترین رؤیای هرکسی باشد..
قبل از اینکه دنبال بیشتر یادگرفتن از آن باشی، حس میکنی ذوق نوشتن و صرفا اینکه قشنگ بنویسی کافیست! بعدها که بیشتر و عمیق تر درگیر یادگرفتنش میشوی، حست کاملا متفاوت میشود؛
گاهی از کلمآتت متنفر میشوی،حس میکنی خیلی بد و مزخرف مینویسی و کمی که میگذرد دوباره دلتنگ نوشتن و همان کلماتت میشوی.
ادبیات یک معشوقِ متفاوت است، هربار از اول میتوانی عاشقش بشوی، هرچقدر هم از او متنفر بشوی، نیرویی عجیب دوباره تو را به سمتش میکشاند.
انگار بین همین زمین خوردنها،تنفرها و دوست داشتنها یاد میگیری عاشق باشی، عاشق راهی که انتخاب کردی.
عاشقِ "نوشتن"
پنج حرف به ظاهر سادهای که دریای عمیقی از احساسات را دارند؛ دریایی که هرچقدر بیشتر به عمقش سفر کنی، بیشتر غرقش میشوی :)
و فکر میکنم تا وقتی همچین مسیری برای آدمها وجود دارد، چرا راههای دیگر ؟!
از نوشتن، نوشتن! 22تیرِ1404
اگر رنگ داشت شاید سبز بود.
زندگی میبخشد.
و لطافتِ روح.
در قلب ریشه میدواند.
به آدم جرئت میدهد.
در آغوش میگیرد،
به قدرِ یکی شدن؛
میشود محوِ زیبآییش شد،
با تمامِ وجود.
حقیقتا که سبز، فقط میتواند سبز بآشد!
اُمید را میگویم.
همانکه شاید گمش کرده باشیم...
اما کافیست، لحظهای مکث کنیم،و دوباره،
دوباره به یادش بیآوریم.
آنوقت،حتما، دوباره تک تک این توصیفات را لمس میکنیم،
از اعماقِ روحهایمان، به وسعتِ ابدیت،
و به شیرینیِ احساسِ #اُمیدواری
•دِلنوشت•
[عکس از کانالِ تلگرام مُبتلا]
بقولِ مشکآت:
«دورهٔ نویسندگی، استادم ، تمرینهام و کتابهام بهم حس زنده بودن میدن ....»
#پنجشنبههآیِجذاب