رآیحه🤍
حرفهای
امروز اولین جلسهٔ دورهٔ حرفهای بود.به همهٔ ما ثابت شد که قرار است مسیر خیلی سختی را دنبال کنیم.سخت تر از ترم های قبل،بقول یکی از بچهها از غول پیشرفته هم سخت تر! هم ترسیده بودیم هم اشتیاق داشتیم.از الان از مواجه شدن با نقد های سختتر به خودمان میلرزیدیم اما قلبمان از این صمیمتِ بیشتر،از محبت استادیار ها ودبیرهایمان در این دوره لبخند میزد.مصداقِ بارزِ این شده بودیم که وسط گریه میخندیدیم و وسط خنده گریه میکردیم. راستش را بخواهید همانقدر که اسم دوره کلاس دارد،سخت و نفس گیر هم هست.آنقدر که از همین جلسهٔ اول استاد گفتند قرار است زخمی به باشگاه برسیم.این ترس هم برایم جدید است هم نیست.نه فقط حرفهای، توی مسیر نوشتن ممکن است بعضی وقتها زیر فشار طاقت فرسای نقد ها له شوی، یا خودمانی ترش اینکه تخریب شوی،خودت و نوشتهات یکجا باهم.اما کیست که قدم توی مسیر نوشتن گذاشته باشد و اینها را نداند؟یادم هست از همان ترم یک استاد گفته بودند مسیر نوشتن است و نقد! اگر نقد نشوی نمیتوانی رشد کنی، نه در نویسندگی نه در زندگی.اگر دل به نقدها ندهی قلمت بال و پر نمیگیرد برای پرواز. باید مثل شخصیت داستانت تا حد مرگ زخم بخوری تا بعدش بتوانی طعم شیرین رسیدن را بچشی.توی این مسیر ما یاد میگیریم چطور زمین بخوریم،بعد از نقد گریههایمان را بکنیم و بعد دوباره سرپا شویم.
راستش من هم مثل بقیه از حرفهای شدن ذوق کردم، ترسیدم،خندیدم و احتمالا بزودی به گریه هم خواهم افتاد،اما چیزی که به من آرامش میدهد نوشتن است، آرزویی که این روزها دارم زندگیاش میکنم،با مبنا همراه بودن یک رؤیای به واقعیت پیوسته است که برایش هرچقدر زمین بخورم،بازهم عاشقش هستم،عاشق نوشتن،کلمآت، ادبیات و مأموریتی که حس میکنم بهشان گره خورده؛ مأموریتی که بخاطر پیدا کردنش کم زمین نخوردم،کم سردرگم، گیج و غمزده نشدم؛ ماموریتی که این روزها احساس میکنم کم کم دارم به آغوشش نزدیك میشوم، حتی شده با زخم هایی عمیق و اشكهایی آغشته به شوق؛احتمالا باید یک جایِ ویژه از تاریخ زندگیم این روزهایی که به لطف خدا، امام رضا و مبنا در هوای ادبیات تنفس و زندگی میکنم را ثبت کنم،یک قاب خیلی دوست داشتنی از 20 سالگی،اولش از 20 ساله شدن میترسیدم(شاید هنوز هم:/) اما خب این روزهای دوست داشتنیی که دارد باعث میشود به دیوانه ترین و اصلی ترین ورژنِ خودم برسم؛ اینجور وقتها حالم اقتضا میکند که مصطفی مستور بخوانم، بیشتر از همیشه غرقِ شعر ها و محوِ آسمان شوم؛ یک حالِ خیلی خیلی خوب، که دارد مرا به خود واقعیم برمیگرداند..
:)
پ.ن: باز هم باید اینجا بودنم و این حالم را به میم گره بزنم،چونکه بقول یک نفر مهم تر از خود ادبیات کسی است که تو را به ادبیات پیوند میدهد،و بقولِ خانومِ ف خدا حفظ کند میم ها را برایِ خواهر ها
16 تیرِ 1404
رآیحه🤍
مـا امام رضا داریــم.
بی تو اشک و غَم و حسرت همه مهمانِ مَنَند...
- پروین اعتصامی -
رآیحه🤍
از انسان بودن خستم،کاش یکی از این برگها بودم :)
رها،آسوده،آغشته به عطرِ حرم...
- از سری جذابیت های پارسال..
.
و اما راز اون سریع تهیه کردن در قالب مکالمهٔ زیر(!) :
- از بچه های احیایی؟
- بله.
- همونا که 25 روز هستن؟
- بله همونا.
- پایین که میز کتاب هست چرا از اینجا میخوای بگیری؟
- اخه تخفیف اینجا خیلی بیشتره، کتاب اَسرار زیارتم نیاورن هنوز.(بعدا که فکر کردم دیدم خیلی بد گفتم اما واقعا تخفیف خیلییییی بیشتری داشت سایت)
و درحالی که داشتن به بخش "اخه تخفیفش بیشتره" میخندیدن گفتن میتونم یه تسبیح هم بردارم، تسبیح های متبرک که از داخل ضریح برداشته بودن :>>>
همینقدر رزق نآبی بود اون روز، و البته رزق اصلی سفر مشهدی بود که با یه عالمه کتاب جدید ازش برگشتم(:
اللهم ارزقنا دوباره...
#احیا
رآیحه🤍
از جنسِ نشآنهها...
با صدایِ زنگ گوشیم بیدار شدم.پستچی بود.چیزی سفارش نداده بودم.فکر کردم. چیزی نبود که قرار باشد این روزها بدستم برسد.گفتم چند دقیقهٔ دیگر میآیم.از شب قبل حالم گرفته بود.بسته را گرفتم.چشمم سریع رد اسم و نشانی را گرفت.معلوم نبود.با تعجب نگاهش میکردم."یعنی کی فرستاده؟"هنوز حالم مثل دیشب بود. نشستم وسط اتاق. کاغذ و پلاستیک دورش را کامل باز کردم.
چشمانم خیره شد به اسم کتاب. لبخند زدم.فهمیده بودم."ف" فرستاده بود. چند روز قبلش پرسیده بود:«کتاب خال سیاه عربی رو خوندی؟» و فکر کرده بودم فقط میخواهد نظرم را بداند.به کتاب نگاه کردم. فکر کردم فقط یک هدیه نیست! یک نشآنه است. از رفاقتم با "ف". همان روزهای اول که تازه همدیگر را شناخته بودیم. روزهایی که آرام آرام، عطر نور به خودشان گرفته بودند؛ قلبهایمان نزدیک شده بودند برای رسیدن به یک هدف مشترک.به عکس رویِ جلد خیره میشوم و با خودم میگویم:
«ف! عزیزم! هنوزم روی اون حرفم هستم،تو معنی رفاقت رو برام تغییر دادی.» وهمین بود،در فرهنگِ لغت ذهنم معنایِ رفاقت برمیگردد به قبل و بعد از بودن"ف". باز به اسم کتاب خیره میشوم، به قسمت بالاییِ خالِ سیآه عربی، حتی هدیهای که داده بود، یک نشآنه بود، برای یادآوری هدفم، هدفمان.اینبار به اسم نویسنده خیره میشوم. حامد عسکری. یاد خودش میفتم. یاد کتاب خون دلی که لعل شد. آنجا که نوشته بود:
«من در کرمان دوستان عزیزی داشتم.» و بلافاصله با خودم گفته بودم، من هم همینطور، من هم همینطور!
" ف" حالم را عوض کرده بود، از کیلومتر ها دورتر.
و اینکه چون میدانم خودش هم مثل من مبتلا به ادبیات و شعر است با یک شعر نوشته را تمام میکنم،شعری که احتمالا شاعر در وصف "ف" گفته است.
«تو بینظیری و در واژهها نمیگنجی..»
از "ف" و نشآنهها نوشتن، مربوط به 18 تیرِ 1404
- ماعقلخویشراسرعشقِتوباختیم
بگذارعمرمانهمهدیوانهبگذرد...
پ.ن: صفحه چت دوستت رو باز کنی و با این صحنه مواجه بشی :))
#تامینِدلخوشیِآخرِشب!