من دعا نمیکنم خدایا از عمر من کم کن و به عمرِ حضرت آقا اضافه کن.
نه! میگویم خدایا بقیهٔ عمرِ مرا بگیر و به عمرِ ایشان اضافه کن، چرا که او عمودِ بلندِ خیمه است!
- شهید سید حسن نصرالله -
رآیحه🤍
ما بیتو، صغیریم و فقیریم و حقیریم، حسین ...
گریه کردم که فقط زخم تنت خوب شود
گیرم این گریه به درد صف محشر،نخورد...
قلب، خاک خوبی دارد. هر دانه که در آن بکاری، از هر جنس، از همان جنس، صدها دانه بر میداری.
از کتابِ آتش بدون دود.
#نآدر_ترین
رآیحه🤍
حرفهای
امروز اولین جلسهٔ دورهٔ حرفهای بود.به همهٔ ما ثابت شد که قرار است مسیر خیلی سختی را دنبال کنیم.سخت تر از ترم های قبل،بقول یکی از بچهها از غول پیشرفته هم سخت تر! هم ترسیده بودیم هم اشتیاق داشتیم.از الان از مواجه شدن با نقد های سختتر به خودمان میلرزیدیم اما قلبمان از این صمیمتِ بیشتر،از محبت استادیار ها ودبیرهایمان در این دوره لبخند میزد.مصداقِ بارزِ این شده بودیم که وسط گریه میخندیدیم و وسط خنده گریه میکردیم. راستش را بخواهید همانقدر که اسم دوره کلاس دارد،سخت و نفس گیر هم هست.آنقدر که از همین جلسهٔ اول استاد گفتند قرار است زخمی به باشگاه برسیم.این ترس هم برایم جدید است هم نیست.نه فقط حرفهای، توی مسیر نوشتن ممکن است بعضی وقتها زیر فشار طاقت فرسای نقد ها له شوی، یا خودمانی ترش اینکه تخریب شوی،خودت و نوشتهات یکجا باهم.اما کیست که قدم توی مسیر نوشتن گذاشته باشد و اینها را نداند؟یادم هست از همان ترم یک استاد گفته بودند مسیر نوشتن است و نقد! اگر نقد نشوی نمیتوانی رشد کنی، نه در نویسندگی نه در زندگی.اگر دل به نقدها ندهی قلمت بال و پر نمیگیرد برای پرواز. باید مثل شخصیت داستانت تا حد مرگ زخم بخوری تا بعدش بتوانی طعم شیرین رسیدن را بچشی.توی این مسیر ما یاد میگیریم چطور زمین بخوریم،بعد از نقد گریههایمان را بکنیم و بعد دوباره سرپا شویم.
راستش من هم مثل بقیه از حرفهای شدن ذوق کردم، ترسیدم،خندیدم و احتمالا بزودی به گریه هم خواهم افتاد،اما چیزی که به من آرامش میدهد نوشتن است، آرزویی که این روزها دارم زندگیاش میکنم،با مبنا همراه بودن یک رؤیای به واقعیت پیوسته است که برایش هرچقدر زمین بخورم،بازهم عاشقش هستم،عاشق نوشتن،کلمآت، ادبیات و مأموریتی که حس میکنم بهشان گره خورده؛ مأموریتی که بخاطر پیدا کردنش کم زمین نخوردم،کم سردرگم، گیج و غمزده نشدم؛ ماموریتی که این روزها احساس میکنم کم کم دارم به آغوشش نزدیك میشوم، حتی شده با زخم هایی عمیق و اشكهایی آغشته به شوق؛احتمالا باید یک جایِ ویژه از تاریخ زندگیم این روزهایی که به لطف خدا، امام رضا و مبنا در هوای ادبیات تنفس و زندگی میکنم را ثبت کنم،یک قاب خیلی دوست داشتنی از 20 سالگی،اولش از 20 ساله شدن میترسیدم(شاید هنوز هم:/) اما خب این روزهای دوست داشتنیی که دارد باعث میشود به دیوانه ترین و اصلی ترین ورژنِ خودم برسم؛ اینجور وقتها حالم اقتضا میکند که مصطفی مستور بخوانم، بیشتر از همیشه غرقِ شعر ها و محوِ آسمان شوم؛ یک حالِ خیلی خیلی خوب، که دارد مرا به خود واقعیم برمیگرداند..
:)
پ.ن: باز هم باید اینجا بودنم و این حالم را به میم گره بزنم،چونکه بقول یک نفر مهم تر از خود ادبیات کسی است که تو را به ادبیات پیوند میدهد،و بقولِ خانومِ ف خدا حفظ کند میم ها را برایِ خواهر ها
16 تیرِ 1404
رآیحه🤍
مـا امام رضا داریــم.
بی تو اشک و غَم و حسرت همه مهمانِ مَنَند...
- پروین اعتصامی -
رآیحه🤍
از انسان بودن خستم،کاش یکی از این برگها بودم :)
رها،آسوده،آغشته به عطرِ حرم...
- از سری جذابیت های پارسال..
.
و اما راز اون سریع تهیه کردن در قالب مکالمهٔ زیر(!) :
- از بچه های احیایی؟
- بله.
- همونا که 25 روز هستن؟
- بله همونا.
- پایین که میز کتاب هست چرا از اینجا میخوای بگیری؟
- اخه تخفیف اینجا خیلی بیشتره، کتاب اَسرار زیارتم نیاورن هنوز.(بعدا که فکر کردم دیدم خیلی بد گفتم اما واقعا تخفیف خیلییییی بیشتری داشت سایت)
و درحالی که داشتن به بخش "اخه تخفیفش بیشتره" میخندیدن گفتن میتونم یه تسبیح هم بردارم، تسبیح های متبرک که از داخل ضریح برداشته بودن :>>>
همینقدر رزق نآبی بود اون روز، و البته رزق اصلی سفر مشهدی بود که با یه عالمه کتاب جدید ازش برگشتم(:
اللهم ارزقنا دوباره...
#احیا