رآیحه🤍
از جنسِ نشآنهها...
با صدایِ زنگ گوشیم بیدار شدم.پستچی بود.چیزی سفارش نداده بودم.فکر کردم. چیزی نبود که قرار باشد این روزها بدستم برسد.گفتم چند دقیقهٔ دیگر میآیم.از شب قبل حالم گرفته بود.بسته را گرفتم.چشمم سریع رد اسم و نشانی را گرفت.معلوم نبود.با تعجب نگاهش میکردم."یعنی کی فرستاده؟"هنوز حالم مثل دیشب بود. نشستم وسط اتاق. کاغذ و پلاستیک دورش را کامل باز کردم.
چشمانم خیره شد به اسم کتاب. لبخند زدم.فهمیده بودم."ف" فرستاده بود. چند روز قبلش پرسیده بود:«کتاب خال سیاه عربی رو خوندی؟» و فکر کرده بودم فقط میخواهد نظرم را بداند.به کتاب نگاه کردم. فکر کردم فقط یک هدیه نیست! یک نشآنه است. از رفاقتم با "ف". همان روزهای اول که تازه همدیگر را شناخته بودیم. روزهایی که آرام آرام، عطر نور به خودشان گرفته بودند؛ قلبهایمان نزدیک شده بودند برای رسیدن به یک هدف مشترک.به عکس رویِ جلد خیره میشوم و با خودم میگویم:
«ف! عزیزم! هنوزم روی اون حرفم هستم،تو معنی رفاقت رو برام تغییر دادی.» وهمین بود،در فرهنگِ لغت ذهنم معنایِ رفاقت برمیگردد به قبل و بعد از بودن"ف". باز به اسم کتاب خیره میشوم، به قسمت بالاییِ خالِ سیآه عربی، حتی هدیهای که داده بود، یک نشآنه بود، برای یادآوری هدفم، هدفمان.اینبار به اسم نویسنده خیره میشوم. حامد عسکری. یاد خودش میفتم. یاد کتاب خون دلی که لعل شد. آنجا که نوشته بود:
«من در کرمان دوستان عزیزی داشتم.» و بلافاصله با خودم گفته بودم، من هم همینطور، من هم همینطور!
" ف" حالم را عوض کرده بود، از کیلومتر ها دورتر.
و اینکه چون میدانم خودش هم مثل من مبتلا به ادبیات و شعر است با یک شعر نوشته را تمام میکنم،شعری که احتمالا شاعر در وصف "ف" گفته است.
«تو بینظیری و در واژهها نمیگنجی..»
از "ف" و نشآنهها نوشتن، مربوط به 18 تیرِ 1404
- ماعقلخویشراسرعشقِتوباختیم
بگذارعمرمانهمهدیوانهبگذرد...
پ.ن: صفحه چت دوستت رو باز کنی و با این صحنه مواجه بشی :))
#تامینِدلخوشیِآخرِشب!
نویسندگی میتواند عجیب ترین رؤیای هرکسی باشد..
قبل از اینکه دنبال بیشتر یادگرفتن از آن باشی، حس میکنی ذوق نوشتن و صرفا اینکه قشنگ بنویسی کافیست! بعدها که بیشتر و عمیق تر درگیر یادگرفتنش میشوی، حست کاملا متفاوت میشود؛
گاهی از کلمآتت متنفر میشوی،حس میکنی خیلی بد و مزخرف مینویسی و کمی که میگذرد دوباره دلتنگ نوشتن و همان کلماتت میشوی.
ادبیات یک معشوقِ متفاوت است، هربار از اول میتوانی عاشقش بشوی، هرچقدر هم از او متنفر بشوی، نیرویی عجیب دوباره تو را به سمتش میکشاند.
انگار بین همین زمین خوردنها،تنفرها و دوست داشتنها یاد میگیری عاشق باشی، عاشق راهی که انتخاب کردی.
عاشقِ "نوشتن"
پنج حرف به ظاهر سادهای که دریای عمیقی از احساسات را دارند؛ دریایی که هرچقدر بیشتر به عمقش سفر کنی، بیشتر غرقش میشوی :)
و فکر میکنم تا وقتی همچین مسیری برای آدمها وجود دارد، چرا راههای دیگر ؟!
از نوشتن، نوشتن! 22تیرِ1404
اگر رنگ داشت شاید سبز بود.
زندگی میبخشد.
و لطافتِ روح.
در قلب ریشه میدواند.
به آدم جرئت میدهد.
در آغوش میگیرد،
به قدرِ یکی شدن؛
میشود محوِ زیبآییش شد،
با تمامِ وجود.
حقیقتا که سبز، فقط میتواند سبز بآشد!
اُمید را میگویم.
همانکه شاید گمش کرده باشیم...
اما کافیست، لحظهای مکث کنیم،و دوباره،
دوباره به یادش بیآوریم.
آنوقت،حتما، دوباره تک تک این توصیفات را لمس میکنیم،
از اعماقِ روحهایمان، به وسعتِ ابدیت،
و به شیرینیِ احساسِ #اُمیدواری
•دِلنوشت•
[عکس از کانالِ تلگرام مُبتلا]
بقولِ مشکآت:
«دورهٔ نویسندگی، استادم ، تمرینهام و کتابهام بهم حس زنده بودن میدن ....»
#پنجشنبههآیِجذاب
- خوشبحالت که راهتو پیدا کردی.
- البته راه خودش منو پیدا کرد.
- خب بهتر، کاش منو هم پیدا میکرد.
- درست میشه،بهم اعتماد کن...
- ولی سردرگمی حس مزخرفیه.
- امیدوارم هرچی خیره پیش بیاد.
- نمیدونم واقعا.
- برات دعا میکنم، امیدوارم بزودی خبر موفقیتتو بهم بدی:)
با اینکه حتی نمیدونم موفقیت برام تو چه مسیری ترسیم شده، اما خب حرفاش حس خوبی داشت، مثل نوشتههاش.
[از مکالمه با یه کاربر بقول خودش رندوم؛ دختری که نوشتههاشو میخونم چند مدته،و البته وقتی بهش گفتم چه جذاب و نوشت «ج چ ذابیتی؟» فهمیدم خیلی دهه هشتادیه، چون درجریانید که یا دهه هشتادین افراد یا خیلی دهه هشتادی ]
پ.ن: کاش واقعا بهش اعتماد کنم و همونی که کاربر رندوم میگه بآشه.
#از_حرفهآ
رآیحه🤍
-
امروزم مثل تو بود!
شاید کمی غم و حس گمشدن داشت، اما آدمهایی بودند که امروز را مثل تو کردند، پر از نور و زیبآیی.
امروز یک نفر اولین داستانی که جدی تر از همیشه رویش کار کرده بودم را خوند، و گفت غرق کلمآتش شده، میدانی؟ من خیلی وقت است که برای بقیه مینویسم، خودم خواستم بقیه هم کلماتم را بخوانند، اما این داستان فرق میکرد، تا ترم پیشرفته فقط استادیارم داستانم را میخواند، نقد میکرد و کلماتش را میدید؛ اما اینبار نه، فرق می کرد، نگران این بودم که بقیه هم آیه(شخصیت داستانم) ر دوست دارند؟، میتوانند احساساتش را بفهمند؟ و میدانی؟ هنوز هم میدانم تا نویسنده شدن خیلی راه دارم که باید طی کنم، میدانم باید خیلی سخت بگذرد، خیلی بیشتر بخوانم، بنویسم، خط بزنم و مهم تر ازهمه چیزهایی که میخواهم بنویسم را زندگی کنم؛ اما آدمهایی که با کلماتشان امید میدهند و میتوانم محبت عمیقشان را حس کنم، جوانهٔ اُمید را درست وسط قلبم میکارند،باعث میشوند مطمئن شوم که میشود؛ میشود با کلمات زندگی را آنطور که باید زندگی کرد.
امروز، غرق آسمان و ابرهایش شدم، توی همان چند ثانیه نگاه حس زندگی را لمس کردم، از نزدیک، خیلی نزدیک.
شاید توهم تعجب کنی، اما راستش فردا یک آزمون چهار ساعته دارم، به اسم کنکور، احتمالا اصلا به من نمیآید "کنکوری" باشم، اما چه میشود کرد؟ کنکور هم یک تجربه زیسته است، هرچند دوست نداشتنی!
میدانی؟ اولین بار است که دارم در موردش با تو حرف میزنم، اما هرچقدر کنکور حس زنده بودن، خودم بودن و دیوانه بودن را میخواست از من بگیرد، ادبیات این حسها را بهم برمیگرداند، بودنش مثل یک آدمِ اَمن است ،همانکه عطرِ آغوشش تلخ ترین روزهایت را شیرین میکند و انگار همین از کل جهان کافیاست، همین آغوشِ باز و امن بودن :)
مــاه!
لطفاً توهم از آن بالا، از کنار ابرها برایم دعا کن. برای اینکه جایی قرار بگیرم که آن روزِ سرد زمستونی دی ماه بخاطرش بدنیا آمدم. میدانم کل زندگیم به آن گره نمیخورد، اما آن بخشی که میدانم و میدانی گره میخوره را بخواه؛
خیلی وقت بود با تو حرف نزده بودم، مآهِ عزیزم..
نمیدانم توهم دلت تنگ شده بود یا نه؟
اما من خیلی زیآد، و کاش بیشتر با تو حرف بزنم، مآهِ من :)
#حرفهآییبامآه
#باصدایِبلند
در وصفِ امشب باید بنویسم،درست است که نمیشود غم حاصل از سردرگمی را انکار کرد اما دلخوشم به اُمید و رؤیا.
به اینکه میشود این روزهایم را غرق در ادبیات و بیشتر از همه بخش شعرش بگذرانم:)
و این به تنهایی کافی است برای زنده ماندن، دوام آوردن و سبز بودن؛
درست مثل این عکس.
#خیآلواُمید