eitaa logo
رآیحه🤍
166 دنبال‌کننده
445 عکس
44 ویدیو
1 فایل
☁ رآیحه، دفترچه یادداشتی با جلد سبز پاستیلی :) برایِ‌ شنیدن‌هآ: @rayehe_8
مشاهده در ایتا
دانلود
بقولِ مشکآت: «دورهٔ نویسندگی، استادم ، تمرین‌هام و کتابهام بهم حس زنده بودن میدن ....»
- بغل‌بگیردلم‌رابه‌اشتیاق... [عکس : کانال در آغوشِ درخت]
- خوشبحالت که راهتو پیدا کردی. - البته راه خودش منو پیدا کرد. - خب بهتر، کاش منو هم پیدا می‌کرد. - درست میشه،بهم اعتماد کن... - ولی سردرگمی حس مزخرفیه. - امیدوارم هرچی خیره پیش بیاد. - نمیدونم واقعا. - برات دعا می‌کنم، امیدوارم بزودی خبر موفقیتتو بهم بدی:) با اینکه حتی نمیدونم موفقیت برام تو چه مسیری ترسیم شده، اما خب حرفاش حس خوبی داشت، مثل نوشته‌هاش. [از مکالمه با یه کاربر بقول خودش رندوم؛ دختری که نوشته‌هاشو میخونم چند مدته،و البته وقتی بهش گفتم چه جذاب و نوشت «ج چ ذابیتی؟» فهمیدم خیلی دهه هشتادیه، چون درجریانید که یا دهه هشتادین افراد یا خیلی دهه هشتادی ] پ.ن: کاش واقعا بهش اعتماد کنم و همونی که کاربر رندوم میگه بآشه.
-
رآیحه🤍
-
امروزم مثل تو بود! شاید کمی غم و حس گمشدن داشت، اما آدم‌هایی بودند که امروز را مثل تو کردند، پر از نور و زیبآیی. امروز یک نفر اولین داستانی که جدی تر از همیشه رویش کار کرده بودم را خوند، و گفت غرق کلمآتش شده، میدانی؟ من خیلی وقت است که برای بقیه می‌نویسم، خودم خواستم بقیه هم کلماتم را بخوانند، اما این داستان فرق می‌کرد، تا ترم پیشرفته فقط استادیارم داستانم را میخواند، نقد می‌کرد و کلماتش را می‌دید؛ اما اینبار نه، فرق می کرد، نگران این بودم که بقیه هم آیه(شخصیت داستانم) ر دوست دارند؟، میتوانند احساساتش را بفهمند؟ و میدانی؟ هنوز هم میدانم تا نویسنده شدن خیلی راه دارم که باید طی کنم، میدانم باید خیلی سخت بگذرد، خیلی بیشتر بخوانم، بنویسم، خط بزنم و مهم تر ازهمه چیزهایی که میخواهم بنویسم را زندگی کنم؛ اما آدم‌هایی که با کلماتشان امید میدهند و میتوانم محبت عمیقشان را حس کنم، جوانهٔ اُمید را درست وسط قلبم میکارند،باعث میشوند مطمئن شوم که میشود؛ میشود با کلمات زندگی را آنطور که باید زندگی کرد. امروز، غرق آسمان و ابرهایش شدم، توی همان چند ثانیه نگاه حس زندگی را لمس کردم، از نزدیک، خیلی نزدیک. شاید توهم تعجب کنی، اما راستش فردا یک آزمون چهار ساعته دارم، به اسم کنکور، احتمالا اصلا به من نمی‌آید "کنکوری" باشم، اما چه میشود کرد؟ کنکور هم یک تجربه زیسته است، هرچند دوست نداشتنی! میدانی؟ اولین بار است که دارم در موردش با تو حرف میزنم، اما هرچقدر کنکور حس زنده بودن، خودم بودن و دیوانه بودن را میخواست از من بگیرد، ادبیات این حس‌ها را بهم برمی‌گرداند، بودنش مثل یک آدمِ اَمن است ،همانکه عطرِ آغوشش تلخ ترین روزهایت را شیرین می‌کند و انگار همین از کل جهان کافی‌است، همین آغوشِ باز و امن بودن :) مــاه! لطفاً توهم از آن بالا، از کنار ابرها برایم دعا کن. برای اینکه جایی قرار بگیرم که آن روزِ سرد زمستونی دی ماه بخاطرش بدنیا آمدم. میدانم کل زندگیم به آن گره نمی‌خورد، اما آن بخشی که میدانم و میدانی گره میخوره را بخواه؛ خیلی وقت بود با تو حرف نزده بودم، مآهِ عزیزم.. نمیدانم توهم دلت تنگ شده بود یا نه؟ اما من خیلی زیآد، و کاش بیشتر با تو حرف بزنم، مآهِ من :)
عکس حآویِ عطرِ دلتنگی.
در وصفِ امشب باید بنویسم،درست است که نمیشود غم حاصل از سردرگمی را انکار کرد اما دلخوشم به اُمید و رؤیا. به اینکه می‌شود این روزهایم را غرق در ادبیات و بیشتر از همه بخش شعرش بگذرانم:) و این به تنهایی کافی است برای زنده ماندن، دوام آوردن و سبز بودن؛ درست مثل این عکس.
سرشآر از خیال و احساس. پرنور و درخشان مثلِ مآه،به حرارت خورشید.نوازشگر روح همانند ستاره‌هایِ آرام گرفته در آغوشِ آسمانِ شب،وقتی از دل کویر تماشایشان کنی. دارآیِ زبان مخصوص،با قآبلیت لمسِ قلب از نزدیک ترین فاصلهٔ ممکن. حاوی نور، آغشته به عطرِ درخت‌ها.مخلوط شده با رآیحهٔ طبیعت، از جنسِ لطافتِ ابر‌ها و به وسعت آسمان! •همه،در وصفِ زیبآییِ شعر.
این عکس صدا دارد. نگاهش می‌کنم و صدای مباحثه‌های می‌پیچد توی گوشم. صدای: «بچه ها توروخدا یکم آرروم تر.» صدای خنده‌های تیم ندای منهاج،وقتی فهمیدند آزمون را از دست داده‌اند، نمیشود کاری کرد و بازی می‌کردند. صدای خودم وقتی داشتم به ض میگفتم: «طعم این شربته واست آشنا نیست؟» و باهم یاد نذر هیئت اعتکاف شیراز افتاده بودیم. صدای استاد باقر‌زاده وقتی هر لحظه نزدیک بود ماژیک پرتاب کنند.صدای داد زدن بچه ها وقتی داشتیم باهم "دیدن این فیلم جرم است" را می‌دیدیم. صدای خنده‌هایمان حین شام خوردن،انیمیشن دیدن و حتی حین جلسه با استاد عزیزی؛ صدای گریه‌ها، روضه‌ها، مداحی‌ها و حتی صدای آن مولودی خواندن شب آخر،دست زدن‌ها،شکلات پرت کردن‌های بچه‌ها.صدای گریهٔ نی نی یکی از مربی‌ها، خندیدن بچه‌هایی که مامان‌هایشان احیایی بودند، بویژه فاطمه که خیلی دوستش داشتمم(دخترکِ گوگولییییی).صدای تشویق‌گروه‌های برتر، روز اختتامیه. صدای "ن" وقتی گفت: «بیا خوابگاه بهت داروی امام کاظم بدم.» صدای "ف" وقتی اولین بار بیشتر از قبل حرف زدیم. صدای "ح" وقتی می‌گفت: «احیا رو میشه با زندگی جلو برد بچه ها.» و حتی صدای سکوت. سکوتی که حرف می‌زد.از دلتنگی می‌گفت.دلتنگی برای اتفاقی که دیگر تکرار نمیشد... و بقولِ "ف" : «همین عکس، همین کافیه، برای وقتایی که کلمه کم میاریم.»
بیا باهم این کتاب مصطفی مستور رو بخونیم. هیچکس تا رونویسی نکرده نمی‌خوابه. بدون درگیر تکنیک شدن فقط بنویس. اگه به همه‌شون رسیدیم یه آهنگ میفرستم،جایزه. هر روز برنامه همینه. با ذوق منتظرم. دوتا داستان چخوف رو گوش دادم، توهم گوش کن حتما. این ترم یکم سخت تره،بیشتر تلاش کنی قطعا میتونی. بیا اونطور که نادر ابراهیمی میگه هر روز بنویسیم،به حد کشنده. من خیلی امیدوارم و مطمئنم میتونیم. . . و بدین شکل، اونها برای همه چیز،ذوق داشتن؛ پ.ن: جذاب ترین دیالوگ هایِ ممکن(:
-
رآیحه🤍
-
نوشته بود : بغلم کن . . آنچنان تنگ ، که زخم هایم مرهم بگیرند که اشک‌هایم در آغوش‌تان محو شوند ؛ - عکس از پروفایلِ نورآیِ نورانی :)