این عکس صدا دارد.
نگاهش میکنم و صدای مباحثههای میپیچد توی گوشم. صدای:
«بچه ها توروخدا یکم آرروم تر.»
صدای خندههای تیم ندای منهاج،وقتی فهمیدند آزمون را از دست دادهاند، نمیشود کاری کرد و بازی میکردند.
صدای خودم وقتی داشتم به ض میگفتم:
«طعم این شربته واست آشنا نیست؟»
و باهم یاد نذر هیئت اعتکاف شیراز افتاده بودیم. صدای استاد باقرزاده وقتی هر لحظه نزدیک بود ماژیک پرتاب کنند.صدای داد زدن بچه ها وقتی داشتیم باهم "دیدن این فیلم جرم است" را میدیدیم.
صدای خندههایمان حین شام خوردن،انیمیشن دیدن و حتی حین جلسه با استاد عزیزی؛
صدای گریهها، روضهها، مداحیها و حتی صدای آن مولودی خواندن شب آخر،دست زدنها،شکلات پرت کردنهای بچهها.صدای گریهٔ نی نی یکی از مربیها، خندیدن بچههایی که مامانهایشان احیایی بودند، بویژه فاطمه که خیلی دوستش داشتمم(دخترکِ گوگولییییی).صدای تشویقگروههای برتر، روز اختتامیه. صدای "ن" وقتی گفت:
«بیا خوابگاه بهت داروی امام کاظم بدم.» صدای "ف" وقتی اولین بار بیشتر از قبل حرف زدیم.
صدای "ح" وقتی میگفت:
«احیا رو میشه با زندگی جلو برد بچه ها.»
و حتی صدای سکوت. سکوتی که حرف میزد.از دلتنگی میگفت.دلتنگی برای اتفاقی که دیگر تکرار نمیشد...
و بقولِ "ف" :
«همین عکس، همین کافیه، برای وقتایی که کلمه کم میاریم.»
بیا باهم این کتاب مصطفی مستور رو بخونیم.
هیچکس تا رونویسی نکرده نمیخوابه.
بدون درگیر تکنیک شدن فقط بنویس.
اگه به همهشون رسیدیم یه آهنگ میفرستم،جایزه.
هر روز برنامه همینه.
با ذوق منتظرم.
دوتا داستان چخوف رو گوش دادم، توهم گوش کن حتما.
این ترم یکم سخت تره،بیشتر تلاش کنی قطعا میتونی.
بیا اونطور که نادر ابراهیمی میگه هر روز بنویسیم،به حد کشنده.
من خیلی امیدوارم و مطمئنم میتونیم.
.
.
و بدین شکل، اونها برای همه چیز،ذوق داشتن؛
پ.ن: جذاب ترین دیالوگ هایِ ممکن(:
رآیحه🤍
-
یک نفس عمیق میکشم.ریههایم پر میشوند از عطرِ نرگسها.خیره میشوم به آسمان.حس میکنم آسمان هم مثل من است.در بهترین ورژنِ خودش.باز نرگسها را نزدیک میکنم به صورتم.دست میگذارم روی قلبم:
«فک کنم امروز خونِ حاوی عطرِ نرگس پمپاژ میکنی.» میگویم و صدای خندهام به ابرها میرسد.دست میکشم به گلبرگهای نرگس.مردمک چشمانم محو ابرها میشوند. کاش میشد ابرها را هم لمس کرد. حتما به همین لطافت بودند.به لطافت گلبرگها.دفترم را از کیف میکشم بیرون.خودکار بنفشم را برمیدارم.اولین جمله را مینویسم:
«امروز،عطر شعرها را دارد.» یک لحظه مکث میکنم.یک قطره بآران نشسته کتار شینِ شعرها.لبخندم کش میآید.دفترم را رها میکنم.یک قطرهٔ دیگر مینشیند روی لیوانِ شیرکاکائو.از جایم بلند میشوم.بآران شدت میگیرد.دستهایم را باز میکنم. رو به ابرها.انگار میخواهم بغلشان کنم.مثل دیوانهها بلند بلند میخندم.انگار ابرها هم مرا میشنوند.بیشتر نگاهم میکنند.قطرههای بآران صورتم را بیشتر نوازش میکنند.عطر نرگسهآ،لطافت گلبرگهاشان،آغوشِ کوچکِ قطرات بآران،نوازشِ نسیمها،شیرینیِ کاکائو،ظرافت ابرها و همه دارند قلبم را لمس میکنند.یک لمسِ عمیق.از آنها که آدم را زنده میکنند.به وسعت یک رؤیا زیبآیند و به اندازهٔ آغوشِ آسمان، امن.امن و لطیف.
از غرق شدن در خیآلها نوشتن.
سیام تیرمآهِ 1404
پ.ن1: عکس از کانال حامین مدیا،مربوط به یه شهرِ رؤیآیی،که تا حالا نرفتم..
پ.ن2: تمرین امشبمون پر از حس خوب شد و جدید بود،برای همین اینجا هم فرستادمش:))
رآیحه🤍
- بس است صحبت دنیا؛ کمی از نجف بگویید. :)
میبرد هوش از سرِ ما عطر ایوان نجف ..
همین اسکرین شآتِ ساده،حالم را کاملا عوض کرد.این قآبِ به ظاهر ساده،اما پر از حرف.پر از عمیقترین کلمآت.پر از حسِ مفید بودن.پر از محبت،ذوق! و پر از عطرِ شعر.و واقعا چقدر خوب.چقدر خوب که مشکات هم مثل من برای همه چیز،ذوق داشت.بقولِ خودش:
« چقدر جذاب که رفیق آدم نویسنده باشه و استادمون هم یکی باشه. قرار باشه یه مسیرو بریم.»
چقدر خوب که میشد با تکیه بر
"زل بزن در چشمم و شعری برایِ من بخوان، تا کمی دیوانهات را شعر درمانی کنی"
حالمان عوض شود. چقدر خوب که هنوز آدمهایی مثل مشکآت بودند. مبتلا به جزئیات، شعر، اُمیدوار و دارای قابلیتِ خوب کردن حالِ بقیه.
فارغ از این رفاقت، خیلی خوشحالم که مشکات بزودی قرار است معلم شود؛ وقتی آدمهای مبتلا به ادبیات معلم شوند،قابلیت این را دارند که جهآن را جای متفاوت تری کنند، برای زندگی، برای امیدوار ماندن و دُچار شدن...
از حالِ خوب نوشتن، با حضور شعر و مشکآت.
یکم مردادِ 1404،در ذوقی ترین ورژن ممکن.