این که مدام به سینهات میکوبد، قلب نیست؛ مآهی کوچکی است که دارد نهنـگ میشود.ماهی کوچکی که طعم تُنگ آزارش میدهد
و بوی دریا هواییاش کرده است :)
و اینجا در وصف قلب نوشتن که:
که این لوح، همان لوح محفوظ است؛ همان کتیبهٔ مقدسی که خداوند
تمام رازهایش را بر آن نوشته است :)))
"من جهان را دوست میدارم
میان جنگ ها
خستگی ها
درد ها
من جهان را دوست می دارم
چون هنوز
کسی به زیبایی تو اینجا هست..."
رآیحه🤍
"من جهان را دوست میدارم میان جنگ ها خستگی ها درد ها من جهان را دوست می دارم چون هنوز کسی به زیبایی
چطور میشود از قدرت کلمات نوشت؟
از کسانی که این کلمات را به تو میرسانند...
مواجه شدن با کلماتشان حسی دارد مثلِ ساعتها کنار قفسهٔ کتابها راه رفتن،
مثل عطرِ کاغذها
مثل آرامشی که گلها و گلخانههآ دارند...
مثل حس خنکی آب یک چشمهٔ زلال
مثل آرامش و سکوت جنگل
خیره شدن به ابرها و رنگِ آبیِ آسمان
محو ستارهها و آسمان شب شدن
مثل ترکیب گل نرگس و نوشیدنی محبوبت
مثل جذابیت مـآه... :)
واین کلمات دوستم، باعث میشوند به خدا بگویم:
«چجوری میشه که بعضی از بندههات انقدر لطیف و گوگولی ونازن؟»
یکبار هم فاطمه گفته بود نوشتههایم رایحهٔ صحن آزادی میدهند، اما الان فکر میکنم توصیف کاملا مناسبی است برای کلمات خودش :)
فکر میکنم کلماتم چقدرررر خوشبختند که قرار است به دفتر شعر یکی از دخترهایِ امام رضا برسند...
با اینکه کلمآت لایقی نیستند اما دختر امام رضا به خودش شباهت دارد دیگر،تو آنطور که باید نیستی، اما محبتشان به تو فرا تر از این حرفهاست؛
#پیوست:
هرچقدر من از غر زدنها گفتم امروز،پیام فاطمه پر از محبت،اُمید و حس خووووووب بود،و مثل همیشه میشد احساس کرد که کلمات از قلبش متولد شدهاند و به من رسیدهاند.
دلم میخواهد من هم یک دفتر برمیداشتم و این کلمات،و هر محبت و رزق دیگری که از طرف امام رضا میرسید را یادداشت میکردم تا هروقت دلم خواست از غمگین بشود از تراژدیهای دنیا، نگاهشان کند، بخواندشان و با خودش مرور کند هنوز آدمهایی هستند که لطافت کلمات، ادبیات وشعرها را درک کنند، محبت بلد باشند، دنبال عشق، پنآه و امید بگردند، مبتلا به نور باشند و تو را هم امیدوار تر کنند نسبت به زندگی و البته
غرق آرامش...
از حس خوب اُمیدواری نوشتن، همراه با ذوق و انگیزهٔ مضاعف.
۱۷ مردادِ ۱۴۰۴
#نشونه_هآی_امام_رضایی
رآیحه🤍
-
نآمهای از او...:)
وقتهایی که غم روی قلبت سنگینی میکند،
وقتهایی که حرفهایشان، زخم میزند به روح و جآنت،
وقتهایی که قلبت محل آرام گرفتن اندوهها میشود،
وقتهایی که خودت و دلت را گُم میکنی،
وقتهایی که زندگی یکباره برایت بیهوده و پوچ میشود،
وقتهایی که حتی خودت را هم نمیخواهی،
وقتهایی که احساست نادیده گرفته میشود،
وقتهایی که لبریز از سردرگمی میشوی،
وقتهایی که دلت از دنیا میگیرد،
وقتهایی که حس بیهودگی میکنی،
وقتهایی که ترس به قلبت هجوم میآورد،
وقتهایی که بغض توی گلویت اجازه نمیدهد حرفی بزنی،
وقتهایی که دنبال آدمِ اَمن میگردی و نمییابی،
وقتهایی که روح و جسمت در خسته ترین حالت ممکناند،
وقتهایی که اشك چشمهایت را در آغوش میگیرد،
و وقتهایی که....
به آغوشِ ما برگرد :)
که پنآهی امن تر از آن پیدا نمیکنی، برای درمان زخمهایت و برگشتن آرامش به روحت.
اصلا مگر غیر از این است که آغوشِ ما پناه حقیقی توست؟
یادت نرود که ما همیشه مراقبت هستیم، دوستت داریم
و لمس میکنیم هرآنچه که از قلبت رد میشود را.
- دلت را زنده نگه دار -
با پناهنده شدن به آغوش ما...
نگارش شده بر اساس سورهٔ حجر، آیههای 97 و 98 :)
#همه_او
غریب نه آن است که تنش در این جهان غریب
باشد، غریب آن است که دلش در تن غریب است.
و ما این چنینیم با دلی غریبه در تن خویش...
از جوانمرد پرسیدند نشان کسی که
خدا او را در بر گرفته است، چیست؟
گفت: آن که از فرق تا قدمش همه
از خدا بگوید. دستش از خدا بگوید،
پایش از خدا بگوید، نشستن و رفتن و
دیدنش از خدا بگوید، و حتی نَفَسش،
نَفَسش از خدا بگوید.
مثل مجنون که به هرکه میرسید
از لیلی میگفت، به زمین و به دریا
و به دیوار، به مردم و به درخت وبه
گوسفندان...