رآیحه🤍
-
لبخند میزنم. اما قلبم چه؟ یعنی او هم؟
نورِ ماه از پشت پنجره چشمم را غرق آرامش میکند. و باز فکر میکنم قلبم چه؟ آرام است؟ آرامم؟
دست میکشم رو برگ پیچکها.لطافتشان تا اعماق قلبم میرسند. اما هنوز آرام نیست. تپشهای بیوقفه و سخت.دلم میخواهد بروم سمت پنجره. دلم برای ماه تنگ شده؟ حرفی داشتم؟ نداشتم؟
اصلا، میشد آدم فقط دلتنگ باشد، بدون اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد؟ نمیدانستم. خسته بودم. خسته از فکر کردن.خودم را میکشانم تا پنجره. تا آخر بازش میکنم. اتاق پر میشود از عطر گلهای شببوی حیاط. باد موهایم را بهم میریزد.حالا مثل خودم شدهاند، سخت پریشان. راهم را کج میکنم گوشهٔ اتاق. اتاق و من غرق شدهایم. در اعماق سکوت. شاید سکوت و دلتنگی. آدمِ دلتنگ، ساکت میشد؟ نمیدانستم. چند ثانیه زل میزنم به سقف. درست به ترک ریز بالای قفسه. چرا یک ترک ریز آنقدر به چشمم آمده بود؟ باز هم نمیدانستم. فقط فکر کردم، مثل قلب آدم. قلبی که از دلتنگی ترک بخورد. حتما به چشم میآید دیگر، نمیآید؟ چشم از سقف برمیدارم. پلکهایم را بهم میرسانم. صدای تپشهای قلبم به وضوح شنیده میشود.صدای نفسهایم هم. آرام، پلکهایم را ازهم جدا میکنم. فکر میکنم کاش میشد، غم را هم همینطور جدا میکردم، از دیوارههای قلبم. چند نفر از خیابان رد میشوند. از صدای ضبطشان متوجه میشوم. خواننده سکوت اتاقم را میشکند:
«درد دلتنگی مگر یک لحظه عادت میشود؟»
و صدایش غم دارد. انگار واقعا قصهٔ دلتنگی را زندگی کرده باشد.غم صدایش، غم مرا هم بیشتر میکند. صدایشان قطع میشود. سکوتم را پس میدهند. اما غم جدیدم را نمیگیرند.بیهدف دست میکشم وسط امواج پریشان موهام. حال هردومان هنوز، مشترک است. پریشان تر از پریشان. سردرگم. غمانگیز. چاره چه بود؟
بلافاصله "نمیدانم" های زیادی ردیف شدند توی ذهنم. بهشان اهمیت ندادم. از فرش نرم و امن عزیزم جدا شدم. به قصد رسیدن به میز و دفتر محبوبم.برای هزارمین بار محو جلد یاسی رنگش میشوم. هربار روحم را نوازش میکند. مثل روز اول.یک صفحه را باز میکنم.کلماتم هم خسته و دلگیرند. مثل خودم. برگههای صدفی رنگش، صورتم را در آغوش میگیرند. قلبم عمیقا درد میگیرد. و این، به معنای گریه بود. نزدیک بود اشکهایم جاری شوند روی صورت و دفترم. نگذاشتم. نه. نه. حداقل این یکبار. از آغوش برگههای دفتر، دل کندم. دستهایم را سپر کردم روی چشمها.
تکیه دادم به قفسهٔ کتابها. نگاهم از روی قفسهٔ تاریخ، فلسفه و رمانها سُر خورد و روی شعر ایستاد.اولین کتاب را برمیدارم. اتفاقی یک صفحه را باز میکنم:
"بی تو آیا چیستم؟
کوه، امّا بیشکوه
رود، امّا بیسرود
رعد، امّا بیخروش
جنگل، امّا بیدرخت
... هستم، امّا نیستم. "
کلماتش، مرا از خود بیخود میکنند. نمیفهمم چندبار دیگر میخوانمش. غمش، محکم، قلبم را بغل گرفته است و همزمان شور و شعف عجیبی به من داده.
چشمهام را میبندم. یک صفحهٔ جدید. نفسم را در سینه حبس کردهام. یک... دو... سه...
و بالاخره
لحظهٔ برخورد مردمك ها با کلمات شعر جدید میرسند:
"سهم من از تو هیچ
تو اما تمامِ من... "
قلبم را احساس نمیکنم، انگار ذره ذره آب شده. و تمام. کجا میشد پیدایش کرد؟ بین کلماتِ کتاب شعر؟ نمیدانم. اصلا چه اهمیتی داشت؟ مهم حالم بود. تغییرش. به درجهٔ شدید و جدید تری از پریشانی، غم و همزمان شور و شعف رسیده بودم. اسم این حال، دیوانگی بود، نه؟
هرچه بود، دوستش داشتم.
بیشتر، خیلی بیشتر از قبل دریای دلتنگی داشت مرا غرق خودش میکرد. غمی جدید روحم را در آغوش خود گرفته بود.
اما از این حال راضی بودم. سرخوش و دیوانه و حتی شاد!
چقدر عجیب. دیوانه وار عجیب بودم/بود.
شعر مرا به خودم برگردانده بود، مثل همیشه. توانسته بود طوفان آرام کنندهای در جانم راه بیاندازد.
کتاب شعر را رها میکنم. سرم را از پنجره میدهم بیرون . مآه، درست مقابل چشمهایم است.
محو نور و زیباییاش میشوم. تا صبح، برایش سکوت دارم. نسیمی سرد میکوبد وسط صورتم. لبخند میزنم. فکر میکنم قلبم چه، اوهم؟ آرام است؟ آرامم؟
بیهوا نویسی، ترکیبی از خیآل و واقعیت.
چهاردهم مآهِ مهر، از پاییزِ صفر چهار.
#بهحدکشندهایبنویس :)
رآیحه🤍
انجمن شاعران مرده
- گوشیم 6 درصده.
- ایشالا که شارژش زیاد شه.
- عالی.
- داشتم شعر میخوندم، یه ایده به ذهنم رسید، اینکه یه لینک بزنم تو میت، با بچهها شعر بخونیم،یدفعه از این ایدهها به ذهنم میرسه همش.
- واییییی، خیلی جذابببه که، بیا بخونیم، منم میخونم.
- جدیی میای الان؟
- منظورت چیه معلومه جدیم، مگه تو جدی نیستی؟
-چرا ولی فکر نمیکردم توهم پایه باشی.
-پس بیا.
-خب خانوم اردیبهشت چی میخونید برامون؟ دارم شبیه این جلسههای رسمی حرف میزنم.
- این کتابی که میخوام ازش بخونمو تقریبا 26 بارخوندم، خیلیاشم حفظم.
[خوندن شعر، گریه حضار از شدت شوق]
- منم دارم کتابه رو میخونم ولی اینو نخوندم هنوز واقعا به وجد اومدم الان، صبر کن منم شعر بخونم.
- صدات خیلی قشنگگگ بود.
- واقعا لطف داریی، خیلی عادیه وگرنه.
[بحثهای حاشیهای که حتی اونام جذاب بودن+نوشابه باز کردن و اینا]
- خب من صدامو قطع میکنم باز شعر بخون.
- اینبار از یه شاعر دیگه میخونم.
[و اکلیلی شدن فضای جلسه]
- منم از استاد میخونم.
- کدوم استاد؟
- منظورت چیه، ما چنتا استاد داریم مگه؟
- آها فهمیدم، استادی که شبیه معلم انجمن شاعران مرده است منظورته دیگه؟
- بله بله.
[شعر خوندن و حال خوب]
- راستی تو سعدیم میخونی؟ ینی بیا هر روز بخونیم.
- اره حتما، تازه...
[قطع شدن صدا و آزرده کردن روح جناب سعدی:/]
- ولی خیلی خوش گذشت. چقد پایه بودی.
- منم خیلی خوشحالم.
- انجمن شاعران مردهٔ دیگهای ایجاد شد اصلا امروز
- پس اسمشو همین میذاریم.
- ✨✨✨
از امروزِ خاطرهانگیز،غرق در شعر و ایجاد انجمن شاعران مردهٔ دیگه:)
18 مهرماه04.
☁️
سَبــــز بود.
اُمـیدوار
و دلتنگـ...
به رنگِ آسمان، غم و شوق.
به لطافت کلماتِ "یک عاشقانهٔ آرام"
و شاید مثل گالان اوجا در دل شب، شاعر!
مُبتلا به کلمات نهفته در آغوش کتابها؛
و از جنس لبخند میان اندوهها.
حالی آغشته به شور و شعف و همزمان دلتنگیی از جنس غم
یا غمی از جنس دلتنگی.
سرشآر از خیال و حال خوبِ پس از خواندن جملهٔ:
«عاشق، زمزمه میکند، فریاد نمیکشد...»
مثلِ سالِ بیبهار چاووشی، حاوی جنون، اشك
و دیوانگی؛
محوِ ابرها، مـآه، ستارهها.
شیفتهٔ نرگسها، بویژه نرگسهای پریشان، پریشانی حاصل از دلتنگی.. شاید نرگسهایِ عاشق!
و بیشتر از همه
دلتنگ... عمیقا دلتنگ و دلباختهٔ آسمان.
آن آسمان آشنا، آن آغوشِ همیشه پناهگاه و به شدت اَمن.
و خوشا دلتنگی برای آن آسمان...
#پیوست:
"خوش به حال من اگر
با تو به پایان برسم...🕊"
وضعیتم بعد از خوندن غزلیات سعدی>>>>>
پ.ن:
گرچه حس میکنم کاششش خیلی زودتررر شروع میکردم سعدی خوندن رو.
ولی سعدی اقا سعدی:)))))
پارسال بعد از خوندن یک عاشقانهٔ آرام مطمئن شدم نسبت به پیدا کردن نویسنده موردعلاقم
و باید بگم امشب هم همون در مورد شاعر محبوبمم تیک خوررد.
عمیقا متحول شدممم، از شدت خوب و خفن بودن و لطیییف بودن یه شاعررر.
بخش جذاب ترش هم، همشهری بودن با جنآب سعدیه(:
۱۱ آبان ۱۴۰۴، غرق در غزلیات #جنآب_سعدی🤍
رآیحه🤍
این سه دقیقه و سی و سه ثانیه ویس :)))
میدونید؟ دنیا جای خیلی عجیبیه. یه نفر میتونه با کلماتش باعث بشه تمام حسهای بد جهان رو تو خودت پیدا کنی و صد در صد حس ناکافی بودن بگیری.
و بعد یک نفر، بیخبر از همه جا، میاد و حرفهایی رو بهت میگه که تو هرچند مستقیم به کسی نگفتی، اما لازم داشتی بشنویشون.
و قدرت کلمات تا ابد؛
اثر گذار تر از این که کلمات بتونه یه نفرو نجات بده چیه؟
زنده کردن اُمید تو قلب آدما چقد ارزش داره؟
مگه خود خدا نگفته بدترین گناه ناامیدیه اصلا؟ وقتی کلمات حتی قدرت اینو دارن که ناامیدی های قلبت رو هم نابود کنن، چی باارزش تر از اونا؟
با کلمات میشه آدمها رو نجات داد، کُشت، اُمید بخشید، یا ناامید کرد. میشه عاشق شد یا متنفر، راه نشون داد، گُم شد و مثل همیشه ماییم که با "اختیار" انتخاب میکنیم جز کدوم دسته باشیم :)
شاید اُسکار عجیب ترین نعمت خدا میرسه به کلمه
عجیب وحیاتی.