رآیحه🤍
-
از پنجرهٔ اتاق زُل میزنم به بیرون. نوزادی سرش را روی شانهٔ مادرش گذاشته. مادرش راه میرود و بچه عمیقتر به خواب فرو میرود. انگار ترکیب شانهٔ مادر با راه رفتن، باعث شده حس کند توی گهواره است. تا وقتی که از دیدم خارج نشدهاند، چشم ازشان برنمیدارم. نوزاد انگار سرش روی بالشی نرم است. نگاهم را از جاده به آسمان تغییر جهت میدهم. همان لحظه چند کبوتر پرواز میکنند. یکی سفیدست و بقیه سیاه.بیشتر به آسمان نگاه میکنم. هوایش شبیه بهار است. خبری از باران نیست و من همچنان، دلتنگم. صوت استاد الف را پلی میکنم. میگویند:
«باید حواسمون به آسمانها باشه، اگر نباشه، به کارهامون روی زمین نمیرسیم، تموم میشیم...»
و حس میکنم، این یک جمله وی آی پی برای من است. انگار مخاطب خاصش من باشم. فکر میکنم. بیشتر از قبل. به اینکه جز چشم، قلب آدم هم باید از آسمان بهره ببرد. برای اینکه حرفی برای گفتن و حتی نوشتن داشته باشد. برای اینکه خاک قلبش بوی باران بگیرد، زنده شود. زیست شناسی نظر متفاوتی در مورد سیستم تنفسی انسان دارد. اما حقیقت چیست؟ جز اینکه قلب، قلب آدم باید در حوالی آسمان نفس بکشد تا زنده شود؟ تا زیر انبوهی از غفلت ها، خفه نشود. تا نمیرد..
ترسناک است، نیست؟ از این فکر خود قلب هم به لرزه در میآید. آخرین پیام کانال کنج مجنون را میخوانم و میشود تکمیل کنندهٔ پازل نشانهها، غم هم دارد. یعنی من حس میکنم دارد. غم آدمهای هم فرکانس، اما دور. من هم معتقدم که مهم قلب آدمهاست. وفاصله فیزیکی نه. اما گاهی، خود قلب هم این را قبول نمیکند.وقتهایی که شاعر در موردشان میگوید:
«گهی در اوجِ دلتنگی، به زیرِ غم فنا گَردی...»
گرچه همین غم هم خوب است. غمی از دلتنگی. که بقول کتاب سلوک توحیدی، تو را نزدیک میکند. چون غم دلتنگی برای آدمهایی ست، که محبتشان، تورا و قلبت را گره میزنند به محبتی عمیق تر. مثل واسطههایی که چندبار نوشته بودم در موردشان. تراژدی تلخ اما شیرینی است. اینکه از دور باید بعضی آدمها را دوست داشت. و غم دلتنگیشان را احساس کرد. در سکوتی که پر از حرف است. باز فکر میکنم، به غمی که آدم را زنده تر میکند.
اصلا!
داشتم به زنده شدن قلب فکر میکردم،که کلمات آشتفهام فراموش کردند. آخر حس میکنم رابطهٔ آدم با کلمات هم خیلی مربوط به آسمان است و به قلبها. خانوم نظرآهاری توی کتاب من هشتمین آن هفت نفرم نوشتهاند:
«پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر؛
هیچ نوشدارویی، شگفتتر از عشق نیست. و نوشداری عشق تنها در دست اوست.
او که نامش خداوند است.»
و انگار همه چیز دست به دست هم داده است برای غرق کردنم در نشانه ها. باز خیره میشوم به آسمان. رد غروب کم کم دارد مینشیند روی ابرها. میگویم: «غروب» و به غروب ۲۰ سالگیم فکر میکنم. سی و چند روز دیگر بیشتر از آن نمانده. و باز میترسم. یک نفر قبلا گفته بود ما دهه هشتادیها کی وقت کردیم انقدر زود بزرگ شویم؟
من اما بیشتر از بزرگ شدن، از روزهای هدر رفته میترسیدم. از قلب گره نخورده به آسمان...
از آغوشِ نوشدارویی که خانوم نظرآهاری نوشتهاند، جاماندن.
میترسیدم و دلتنگ بودم...
پیوست: دعاهایِ این پیام
و شعرِ
«چیزی نداشتم که بگویم، گریستم» ترجیحا وقتی روبه گنبد، صحن انقلاب وصف حال آدم بشود.
و کاش، کاش میشد و دست من بود که پیوست هوای بارانی را هم اضافه کنم.
سهشنبه، ۲۷ آبان ۰۴. همینهایی که نوشتم و دیگر هیچ؛
#خیلی_بیهوا_نویسی :)
رآیحه🤍
- مرا به «هیچ» خریدی به «هیچ» هم مَفروش ...
از دلتنگی زیاد مینوشت.خیلی زیاد.
از کلمات پیشنهادی همیشگی کیبورد گوشیش بود.
و مشق تکراری دفترچههآیش.
...
دلتنگی جاری بود در تمام وجودش.
حتی در بهترین لحظات عمرش،
لحظاتی که در صحن آزادی، میتوانست آزاد و رهآ بشود از هر تعلقی؛
یا لحظاتی که اشکها مجال میدادند و میتوانست بدون هیچ مانعی خیره شود به بارگاه نورآنی حضرت...
بازهم دلتنگ بود، دقیقا دلتنگ همان ثانیه، همان که در لحظه داشت زندگیش میکرد.
و حتی دلتنگ نعمتِ "نوشتن". نوشتن آنطور که باید. یکسال پیش، خودش خواسته بود. که بماند، در این مسیر. فهمیده بود، سخت است. باید زمین بخورد. خیلی عمیق. و حتی سخت تر و دردناکتر از اینها.
وسط این احساسات متفاوت، کمی، ناامیدی و شاید تردید خودش را نشان میداد. صدایش بلند نبود، اما مُدام میگفت، نکند نشود؟ و واقعا نتوانی؟ ترسیده بود.
اما...
انگار که این ترس، این تردید بعد از زمین خوردنها، خنده ها و تلخیهای این مدت، لازم بوده، که باشد.
تا فراموش نکند، قبل از این هم اگر چیزی مینوشت، از خودش نبود! چرا فکر کرده بود خودش میتواند؟ یادش رفته بود که گره خوردن قلبش به قلم هم از همان اول دست خودش نبوده...
آرام شده بود اما همچنان، دلش تنگ نوشتن بود. نمیگفت. اما نگاهش، احساسات درون قلبش، فریاد میزند.
باز هم.. بازهم فراموش کرده بود؛ کسی در جهان دارد، که هیچوقت، فراموشش نمیکند؛
احساسات ساده و به ظاهر بیاهمیتش را در آغوش میگیرد.
و یک نگاهش... یک نگاهش کافی است تا قلبش یک خانه تکانی اساسی را تجربه کند.
دلش تنگ بود، و امشب، مقدمات دلتنگتر شدن هم فراهم شده بود ...
دلتنگ
برای آسمان حــــــرمِ پنــــآه ترین آقــــای جهان.
که
پ
نون
الف
ه
همین چهار حرف ساده، شرح تمام ماجراست!
گفتم که، از دلتنگی زیاد مینوشت، خیلی زیاد...
«لحظهها را گریستم بی تو، من که هستم، که نیستم بی تو؟»
اولین بار توی گروه بچههای فارس دیدمش. دوست یکی از بچهها بود. فارسی حرف میزد. از لهجهش فهمیدم ترک آذربایجان است. تقریبا غریبه بودیم. رفاقتش با دوست شیرازیم، باعث شد هم صحبت شویم. و در طول 25 روز بیشتر شد. آنقدر بیشتر که چند روز مانده به پایان دورهمان، نگران دوباره دیدنش بودم. همینکه از مشهد میرفتیم، فاصلههامان هزاران کیلومتر میشد.
تقریبا چند ماهی میشد که از هم خبر نداشتیم. قلبم اما یادش بود. هر روز نه، ولی بیشتر روزها چرا. این هفته بیشتر یادش میافتادم. کانالش را که غرق سکوت شده بود نگاه میکردم. به 25 روز احیا، تنها خاطرات مشترکمان فکر میکردم. با دامن سبز پاستیلی تصورش میکردم، که دوباره صدایم میزند:
«ممنون که حرفامو شنیدی خواهر.»
در حال غرق شدن در خاطرات بودم که گوشی زنگ خورد. خودش بود. همان اول صحبت از دلتنگی گفتم.
«خیلی یاد اون روزا میکنم، با اینکه خیلی ازش گذشته.» او هم گفت. گفت و گفتم. از حرفهای ناگفتهٔ این مدت و حتی از این بیخبری. بعد، یکدفعه گفت:
«خیلی حس عجیبیه، از این ور دنیا با یکی که کیلومترها دورتره حرف میزنم.» انگار منتظر شنیدن همین بودم، کلماتم یکباره سرازیر شدند:
«من این حسو خیلی وقته دارم، از همون موقع که میدونستم احیا تموم بشه هرکدوممون میریم شهر خودمون، و دلم براتون تنگ میشه...»
-ان شاءالله باز همو میبینیم، بزودی. از این جمله خوشم میاد!
- منم همینطور، حس خوبیه.
- ولی من هنوز یه شیرکاکائو بهت بدهکارما!
از فکر خاطرهٔ آن عصر خندهام گرفت. هم خندیدم هم دلم تنگ شد. برای وقتی که فاطمه کتاب خداشناسی در دست وسط راهروی موسسه بود و من با شیرکاکائو نشستم کنارش. توی شهر امام رضا بودم. از نزدیک کنار دوستانم بودم، شیرکاکائو و کتاب هم. خلاصهای از خوشبختی. با همان لبخند گفتم:
«دیوونهایا،این حرفا چیه؟» او هم خندهاش گرفته بود:
«نه آخه قرار بود یبار دیگه باهم شیرکاکائو بخوریم...»
و نشده بود. حتی زودتر از موعد پایان ندیدهبودمش. از همان اول قرار بود با دلتنگی برگردم.
«خب اشکال نداره، وقتی دوباره همو دیدیم با شیرکاکائو بیا چطوره؟»
خندید و قرار شد همینطور بیاید. با شیرکاکائو!
- این روزا خیلی یادت بودم خلاصه،
تازه اگه جواب نمیدادیم بهت میگفتم.
- منم همینطور، بویژه این روزا، جوابم که میدادم حتما، ولی چیو؟
- میخواستم برم از اونجا عکس بفرستم...ولی الان میگم، هفته بعد میخوام برم کربلا، اونجا خیلی به یادم.
دلتنگی هایم برای احیا، 25 روز مشهد بودن، جای خودشان را به یک حس عجیب و غریب دادند. فراتر از دلتنگی. قلبم در نشانهباز ترین وضع خودش بود. حیرت و نشاط و غم داشتم. شوق و دلتنگی. همهٔ اینها به صدایم هم منتقل شد:
«وای، جدی؟ خیلی خوش بحالت، خوش به سعادتت. یاد منم خیلی باش اونجا.» و ی آخر "وای" را طولانی تکرار کردم.
- حتما به یادتم، برات نماز زیارت میخونم، دعا میکنم.
حس عجیب و غریبم شدت گرفت. دلتنگیم برای فاطمه رسیده بود به یک دلتنگی عمیق تر. نفهمیدم کی وقت خداحافظی رسیده بود، صدایش میپیچید توی گوشم و حس میکردم کنارم است. انگار دوباره پتو میپیچید دور خودش و توی راهرو همدیگر را میدیدیم. بعد میگفت:
«اینو سرد بخورم اوکیه بنظرت؟» و همهٔ حرفها و دغدغه های مهم و غیر مهم دیگرمان. توی همین فکرها بودم که گفت:
«خب ببخشید مزاحمت شدم، البته میدونم مراحمتما، ولی سرماهم خوردی، دیگه بیشتر اذیتت نکنم.»
لبخندم را بیشتر کردم، انگار نگاهم را میدید، گفتم:
«نه اصلا، اتفاقا زنگ زدن خیلی بهتره، حس واقعی بودن میده بهم. مزاحمت هم اصلا... از اون هشتگایی که تو کانال میزنم بود، نور، رزق لایحتسب...»
- الان واقعا ذوقیم، از اول که زنگ زدم بهت در حال لبخندم. خیلی وقت بود انقد لبخند نزده بودم.
گفتم من هم همینطور و بعد هم مکالمات خداحافظی طور. حرفهایمان تمام شد. اینبار نشد آخرش فاطمه بگوید:
«بیا بغلم خواهر.»
تک تک خاطرات را استپ کردم. جملهٔ "کربلا به یادتم" را توی ذهنم مرور کردم. پوشهٔ "مسکن الفؤاد" توی گوشیم را باز کردم. چشمم به این ویدئو خورد، مداح میخواند:
«برسون به حسین سلام منو... سلام بر حسین.» شعری که عصر اتفاقی خوانده بودم توی ذهنم قدم زد:
«لحظهها را گریستم بیتو، من که هستم، که نیستم بیتو...؟»
دفترم را باز کردم. باید متنی را مینوشتم. مداح هنوز میخواند:
«برسون به حسین،پیام منو...»
فقط میدانستم دلم، خیلی تنگ بود.
از یک آذر صفر چهآر؛ نوشتن.
رآیحه🤍
- کجا بیام؟ - از اونجایی که نوشته شهر عطر بهشت گرفته. و عطر بهشت گرفته بود :)
از هر طرف سیل جمعیت شلوغ تر میشود.هوا سرد است و بوی گلاب پیچیده. از خیابان رد میشویم. چند دقیقه که میگذرد، ماشین حامل تابوت میرسد. تابوت شهید. شهید گمنام.نزدیک تر میشود.بازهم نزدیک تر. جمعیت مثل باد از مقابلم گذشتند. هجوم آوردند به سمت تابوت. هرکسی چفیه، تسبیح و هرچیزی که داشت میداد برای تبرک. من اما فقط نگاه میکردم. غرق شده بودم در عمق کلمهٔ کنار شهید.کلمهٔ گمنام. صدای حاج حسین یکتا توی گوشم پخش میشود:
«بچهها بعضی آدما چقدر خوشگل زندگی میکنن!»
سرم برمیگردانم. از هر دو طرف شلوغ است. همهمه است. دستها بیقرار رسیدن شده بودند. رسیدن و لمس کردن تابوت شهید. هوا مست از عطر یآس و نرگس و گلاب شده بود. آسمان وابرها هم بیقرار تماشا. تماشای عاقبت بخیر شدن یک جوان ۲۲ ساله. همان شهید گمنام. همراه با جمعیت راه میروم. خیره میشوم به تابوت شهید. چشمم سمت پسربچهٔ ۶-۵ سالهای میرود. با یک دستش سینه میزد و با دست دیگر برای بقیه چفیه و چادر تبرک میکرد. چند دقیقه با لبخند محو تماشایش شده بودم. مداح روضه میخواند. طنین گریهها با هم یکی شده بود. ذهنم هنوز دنبال رد کلمهٔ گمنام میگشت. یک نفر، دلش آنقدر متصل به آسمان میشود، آنقدر عاشق میشود، که حتی نمیخواهد نام و نشانی هم از او بماند. بعضی آدمها نگاهشان به وسعت آسمان است. و دلشان هم. حیرت و حسرت باهم به قلبم میرسند. و شوق. شوق و دلتنگی. عطر هوا دلتنگیم را بیشتر و بیشتر میکند. مرا میبرد به تیرماه۱۴۰۰،مشهد. مداحیِ:
«این گل را به رسم هدیه، تقدیم نگاهت کردیم» که پخش میشود دلم بیشتر به آن شب میرسد. که شهید گمنام ۲۱ ساله بود و شهر امام رضا و شب شهادت امام جواد. بغضی فراتر از دلتنگی مهمان گلویم میشود. احساس میکنم یک بخش از قلبم را در آن شب جا گذاشته بودم. برای همیشه. و حالا. حالا دوباره داشت برایم مرور میشد. دلتنگترین بودم و در عین حال احساس عجیبی در روحم نشسته بود. همراه با جمعیت بیشتر جلو رفتیم. موفق شدم چند قدم جلوتر بروم. دستم را دراز کردم به سمت تابوت. سیل جمعیت هلم داد عقبم. دستم توی هوا جاماند. باز تلاش کردم برای جلو رفتن. و بالاخره. دستم تابوت را لمس کرد. و حرارت عشق بود که دلم را لمس میکرد. خانومِ "ف" راست میگفت. که ارزش آدمها را پول، مدرک تحصیلی، جایگاه اجتماعی، موقعیت شغلی و هیچ چیز دیگر مشخص نمیکند. میگفت فقط عشق درون قلبتان، ارزشتان را نشان میدهد. خیلی راست میگفت. مثال بارزش همین شهید گمنام بود. که هیچ چیز از او نمیدانستیم. اما همین مراسم تشیع و تدفینش توی شهرمان، قلب همه را به عشق گره میزد. حال وهوای شهر را هم به نور. چند ثانیه دستم روی تابوت ماند. بیشتر از این وقت نبود. باید میرفتم عقب. فرصت حرف زدن و مجال برای دعاهای طولانی هم نبود. فقط میشد به زبان اشک حرف زد.... بقولِ شاعر:
«چیزی نداشتم که بگویم، گریستم.»
تابوت شهید دورتر شد و دستم از آن جدا ماند. اما حرارت عشق. عشقی که از قلب شهید منعکس میشد. به من هم رسیده بود. حس میکردم در اوج پاییز قلبم پر از شکوفههای بهاری شده. شهید قرار بود بماند و برای همیشه شهر را با نور گره بزند. و فکر میکردم پارکها هم میتوانند عاقبت به خیر شوند... مثل همین پارک که قرار بود محل در آغوش گرفتن پیکر شهید گمنام شود. یا حتی مثل گلبرگهای آرام گرفته روی تابوت. هنوز هم دلم میخواست بیشتر غرق در این فکر شوم، که عشق با دل بعضی از انسانها چه میکند؟ که نمیخواهند از آنها، حتی یک نام و نشان ساده هم بماند. فقط میدانستم شهدای گمنام، بیشتر از هرکسی متوسل به حضرت زهرا بودهاند. و بیشتر از هرکسی دنبال این بودهاند که به
"الهی استعملنی لما خلقتنی له" برسند. مثلا عمر و جوانیشان خرج راه عشق شود. دل به آسمان بسپارند و آنقدر محوش شوند، که هیچ چیز، حتی نآم، از آنها نماند. و حقیقتا که دلهایشان در تمنای چه چیز بود؟ جز محو در آغوش حضرت دوست شدن؟
حسرتی است عجیب که بر دل مینشیند. کآش دستی به دریچههای قلب ماهم میکشیدند. که لبریز است از غبار هرچه، جز عشق...
کاش میشد ندای:
«شوق پرواز بده، روح زمین گیر مرا...»
سر داد. و منتظر مآند. تا لحظهٔ رسیدن کامل حرارت عشق، به قلب.
کآش قلب آدم هم عاقبت به خیر میشد و کلماتش هم. فکر میکنم کلمات و حتی شعرها هم میتوانند عاقبت به عشق، خیر و نور شوند.
اگر در راهی که باید، خرج شده بآشند. درست مثل پارک و گلبرگهای آرام گرفته ...
از امروزِ گره خورده به نـــور و عطرِ آسمان، نوشتن.
سوم آذر مآهِ صفر چهــآر.