رآیحه🤍
آقایِ امام رضا بقولِ شاعر بیتو نامِ من اندوه است... - دلتنگومحتاجِشبهایِحرم :)
برای تنگی دل حجم شب وسیع تر است...
#عالیجناب_قیصر_امینپور
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
«ابتسمت فَمال فؤاد...»
.
رفاقت هایی هستند،به وسعتِ آسمان! همانها که بویِ نور میدهند و به لطافتِ گلبرگ های نرگساند...
رفــاقــت هایی که تا ابد ادامه دار میشوند،قلبـت را پر از حرارت میکنند و روحت را سبک تر از پرِ پروآنه ها!
رفاقتی که قلبت را زیر و رو میکند؛ و راستش آقاسیدمرتضیآوینی از آنهاست که هرچه بیشتر میشناسیش،بیشتر از خود بیخود میشوی... معنای عشق و تحول در آشنایی با او نهفته است و این سرِّ عمیق و متفاوت این رفاقت است!
رفاقتی به ژرفایِ روحِ بزرگ سیدمرتضی آوینی،خفن ترین نویسنده و هنرمندی که تابحال شناختهام!
- به منآسبت سالروز شهادت آقا سید مرتضی آوینی،با چآشنی غباری از غمِ دلتنگی که روی دریچهای از قلب نشسته است.
#سیدِ_شهیدان_اهلِ_قلم
عطرِقلبِآسمــان...
نفس میکشم.قلبم لبخند میزند.انگار عطر نرگس حس کرده باشد یا گلبرگهای نرم و لطیفش را لمس کرده. قطره های بآران یکییکی میآیند تا زمین را زودتر بغل کنند.آسمانِ امروز شاعر شده! یا شاید هم دلتنگ است؛ هرچه که هست هوایش،هوایِ بهشت است! عطر اردیبهشتِ میدهد،حسش میکنم! ولی... ولی هنوز که اردیبهشت نرسیده! چرا زودتر قلبم پر از شکوفه های بهار نارنج اردیبهشتی شده؟ بآران آرام روی شیشهٔ پنجره خودش را جامیکند،مثل دختربچهٔ کوچکی که خودش را توی آغوش مادرش جا کند.خواننده دارد میخواند:
«فکر عاقل کردنم هرگز نباش.»
و بیشتر غرق میشوم در حس وحال اردیبهشت،که تقویم میگوید هنوز نرسیده اما قلبِ من نه! صدای بآران کمتر میشود،سخت میشنومش.اما عطر بهآر را بیشتر پخش کرده توی هوا.
هنوز میخواند:
«من از این دیوانگی سر میروم.»
بآران قطع شده.فقط بآد میآید. انگار وسط قلب آسمان عطرِ بهشت پخش شده... یک عطرِ آشنا دارد،عطر آشنایِ دلانگیزی که به آدم نور میتاباند و قلب را آرام نوازش میکند.محکم وطولانی روحت را بغل میکند.اجازه میدهد از عطر بهشت تنفس کنی.بهشت! یادِ مشهد میفتم. هروقت این کلمه را میشنوم ذهنم سریع سمت مشهد میرود. دلتنگی قلبم را بیشتر از قبل مچاله میکند، دهلیز وبطن هایش دیگر دیده نمیشوند؛ سیاهرگهایش محو شدهاند و فقط یک رد کوچک از سرخرگها مانده؛ کاش بآران قطع نشده بود...
و ادامه میدهد:
«آنچه می بینم بغیر از عشق نیست، شک نکن دیوانه تر هم میشوم... »
مطمئن میشوم آسمان عطرِ آشنایی دارد،عطری که از بهشت آمده،شاعرش کرده. هوای قلبش را بآرانی کرده و نویدِ رسیدنِ اردیبهشت وشکوفه های عزیزِش را زودتر به قلبم داده...
دلم برای قطرههای بآران تنگ شده؛ مگر دلتنگی برای وقت های طولانی ندیدن، نبود؟ شاید برایِ من نه! البته من؟ یا قلبم..
راستی دلتنگی کار قلب بود دیگر، نه؟ کاش..کاش میشد عطرش را بغل کرد؛
آسمان را میگویم...
هنوز داشت میخواند:
«بی جهت نیست این همه زیباییت،هرکسی بیند تورا، مجنون شود.»
به زیبایی امروزی که گذشت فکر میکنم،به اینکه لحظه ها را گره زدی به عطرِ حرمت،به اینکه دورم و دلتنگ.نفسم بند آمده و از شدت نفس کشیدن در هوایِ غفلت وسیاهیها،دارد به سمت خفگی میرود..
فکر میکنم که قلبم، برای برگشتن به نسخهٔ اصلی خودش،نیاز دارد به نفس کشیدن کنار گنبد نورانیتان، به همانجا که شاعر گفته است:
«بگو به قدر کفایت مرا بغل گیرد
همین که در بغلش جان دهم مرا کافیست... »
و واقعا همین کــآفی بود؛ برای آرام شدن روحم.
و اینکه...
سخت دلتنگم، از اعماقِ قلبم.
دوستتان دارم و مطمئنم که همهٔ دوست داشتن ها به قلب رئوف و نورانیِ شما میرسند.شمایی که حتی برفهآ از شدت اشتیاقشان ذوب میشوند روی گنبدطلاییتان.. یا بهتر بگویم! تمام میشوند در آغوشتان؛ حقیقتا که چه سرنوشت نآب وحسرت برانگیزی..."آه آه شَوْقا اِلَی رُؤْیَتِهِ..."
دوست داشتنیترینِ قلبم... امام رضایِ جــآن!
- از پراکنده گویی هایِ یک دلِ تنگ، از وسطِ قلب ۲۳ فروردینِ مزین شده با واژه های خیس شده از قطرات بآران.