eitaa logo
『شھدای‌ِظھور🇵🇸🇮🇷』
6.1هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
6.9هزار ویدیو
24 فایل
〖مامدعیان‌صف‌اول‌بودیم . . ازآخرمجلــس‌شھــدا راچیدنــد :)💔〗 -- ارتباط با خادم : @HOSEIN_561 💛کپــے: صدقه‌جاریست . . . (: 🔴ناشناس : https://eitaa.com/Nashenas_Shohada
مشاهده در ایتا
دانلود
📕برشی از کتاب بابک در جیب پیراهنش دست می‌کند. کوچکی را درمی آورد و زیر لب صلوات می فرستد و لايش را باز می‌کند: ‌ - به خاطر وجود و درایت ایشونه. رضا، این آرامش و امنیت ،این غروری رو که من امشب ازش حرف میزنم، بودن این هستیم؛ همه ما. علی پور خم می‌شود روی . تصویر ، زیر نور اندک ماه🌕 روشن می‌شود. - خیلی دوست دارم آقا ارادتم رو به خودش بدونه. میخوام بفهمه یکی از هاش من ام و برای خوشحالی و سربلندی خودش و کشورش🇮🇷 هر کاری میکنم. رضا می‌بیند که چه طور سریع قطره اشک💧 گوشه ی چشمش را پاک می‌کند؛ اما خودش را به ندیدن میزند و خیره می‌شود به چهره ی مردی که سرانگشتان در حال نواختن اوست. 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
‌ با هر کسی رفیق‌ بشوی، شکل‌ و فرم‌ آن‌ را میگیری فکرش‌ را بکن...🌱 اگر با شھدا رفیق‌ شَوی چه‌ زیبا‌ شکل‌ میگیری(: 🌷 🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
‌ 🔰 🌟«یک روز قبل از اعزامش رفت مسجد و با همه نمازگزاران خداحافظی کرد و حلالیت طلبید. به همه گفته بود میخواهم بروم خارج از کشور. آن موقع همه ی مردم فکر میکردند میخواهد برود آلمان، چون من و برادرش خیلی اصرار به رفتنش داشتيم! اما بابک به جای آلمان سوریه را انتخاب کرد. 🎙راوی: پدر شهید 🌷 🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
‌ 🔹خاطره روز آخر🍃 امروز مرور آخرین روز رفتن بابک بی‌تابم می‌کند. روز آخر اعزام ،با عجله از بیرون به داخل خانه آمد و رفت طبقه بالا سمت اتاق خودش؛ اتاقی که پر بود از عکس شهدا . چند لحظه‌ای نگذشت که با عجله از اتاق خارج شد و سریع بیرون رفت. من در خانه بودم که از مادرش پرسیدم: بابک در دستانش چه داشت؟ مادرش گفت: یک کوله‌پشتی. تا این را گفت: متوجه شدم که کارهای اعزامش ردیف شده است. به برادر و عموهایش زنگ زدم و آنها به خانه ما آمدند. بابک کوله‌پشتی را به دوستش داده و گفته بود: شما برو من خودم را می‌رسانم . برگشت خانه و میان مهمان‌ها نشست. آنها به بابک گفتند: بابک جان خواهش می‌کنیم نرو. گفت: من تصمیم خودم را گرفته‌ام. اگر نروم کی باید برود. من در گوشه‌ای نشسته و همه این توضیحاتش را می‌شنیدم . نه ایشان به خودش جرئت داد به من نزدیک شود و نه من به خودم جرئت دادم بروم و خداحافظی کنم. هر دو حرف‌های دلمان را نگفته می‌شنیدیم . به هم نگاه می‌کردیم اما نمی‌توانستیم با هم حرف بزنیم. برادرم گفت: برو با پدرت خداحافظی کن. گفت: عمو جان من داخل بروم ، بابایم بلند می‌شود صورتم را ببوسد که می‌ترسم همین باعث شود تا از من بخواهد که نروم.اگر ایشان به من بگوید نرو دیگر پاهایم نمی‌رود . می‌ترسیدم، پدر بودم با زحمت بچه‌ها را بزرگ کرده بودم. می‌دانستم که اگر به بابک بگویم نرو، نمی‌رود. او را با حقوق کارمندی و زحمت و نان حلال بزرگ کرده بودم. دلم می‌سوخت اما راهی بود که خودش انتخاب کرده بود. من را خیلی دوست داشت. خانواده می‌گفتند: کاش می‌گفتی نرو. او هم نمی‌رفت. گفتم: من چه حقی داشتم بگویم نرو. مثل پروانه دیوانه‌وار دور شهادت می‌چرخید. وقتی می‌دیدمش گویی مهیای جشن عروسی شده ، چه حقی دارم بگویم. بابکم تحصیلکرده است می‌دانم با شناخت، راهش را انتخاب کرده است. حال و هوای آن روزهای بابک برایم عجیب نبود. با دیدن بابک تجربه جنگ تحمیلی و حال و روز شهدا باز هم برایم مرور شد . به برادرانش گفتم این رفتن دیگر بازگشتی ندارد، این آخرین بار است که او را می‌بینید با برادرتان وداع کنید .💔🍃 🎙راوی: پدر شهید 🌷 🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
🎞🍃 🎙دوست‌شہید : بابڪ‌همیشہ‌تکہ‌کلامش‌بود "فداتـم"😅 همیشہ‌بہ‌من‌این‌حرف‌رو‌میزد! آخرین‌باری‌کہ‌دیدمش‌یک‌هفتہ قبݪ‌ازرفتنش‌بہ‌سوریہ‌بود!🌱 من‌خبرنداشتم‌قراره‌بره این‌حرفشو‌همیشه‌یادمہ‌،گفت "فداتـم!"🥺 ورفت ... فدایـی حضرٺ‌زینب(سلام الله علیها)شد ♥️.. 🌷 ‎‎‌‌‎ 🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
‌ ✍پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله): ‌ محبوب ترینِ مخلوقات پیش خدا، جوان خوش سیمایی است که جوانی و زیبایی اش را برای خدا و در راه فرمانبری از او بگذارد. خداوندِ بخشنده به وجود چنین جوانی پیشِ فرشتگان می بالَد و می فرماید:"این،بنده‌ی حقیقی من است!" ‌ 📚میزان الحکمه: ح ۹۰۹۶ 🌷 ‌🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
‌ همرزم شهید نوری به نقل از فرمانده گردان: نصفه شب ،بابک ، فرمانده گردان رو از خواب بیدار می کنه میگه من فردا شهید میشم ، به خانوادم بگو حلالم کنن. فرمانده میگه حرف الکی نزن. برو بزار بخوابیم. میخوابه و خواب می بینه که بابک شهید شده و از خواب می پره. پیش خودش میگه نکنه فردا شهید بشه. نقشه میکشه که صبح به راننده پشتیبانی بگه به یه بهانه ای بابک رو با خودش ببره عقب و یه جایی جاش بزاره. دوباره میخوابه. صبح از خواب بیدارش می کنن و میگن باید آتش بریزیم رو سر دشمن و .... تو این شلوغی ها نقشه اش یادش میره. چند ساعت بعد بچه ها شهید میشن. فرمانده گردان تازه یاد حرف های شب قبل بابک و خوابش و نقشه اش می افته.💔 🌷 🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
✨کرامات شهید 🎙خواهرشهیدبابڪ‌نورۍ: هرسال‌بابڪ‌ شبای‌ یلدا میومد خونہ‌ برام‌ یہ‌ هدیہ‌ای‌ باآجیل‌ومیوه‌🍎 واینامیاورد،بعد میگفت‌ بیابریم‌ خونہ‌مادربزرگ ،دورهم‌باشیم میرفتیم‌خانہ‌مامان‌بزرگم. اونجا فامیلا دورهم‌ جمع‌ میشدیم بعدشهادتش،من‌فکرمیکردم‌دیگہ‌ بابڪ‌نیست‌💔 قرارڪی‌بیاد؟! خیلی‌ ناراحت‌بودم‌ وافسوس‌ سال‌های‌ قبل‌رومیخورم...😔 تا اینکہ‌ روز یلدا رفتہ تو خواب‌ دوستش‌ گفتہ‌: "برای‌ خواهرم‌ الهام‌ عیدی‌ ببر نزارچشم‌ بہ‌دربمونہ‌.الهام‌منتظره..!"🥺 📿 🌷 🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
برای شهید گریه نکنید! این ها از چشمه ی جاودانگی نوشیده اند با اطمینان در جاده پا نهاده اند عزم شان راسخ است ... و در بی انتهایی مطلق زندگی میکنند برای شهدا دل نسوزانید آنها با بال هایی از پاکی پر زدند تا در باتلاق زمین دست و پا نزنند برای شهدا گریه نکنید و فکر نکنید که آنها حیف و فنا شده اند آنها در جاودانی مطلق میغلتند و ما همان کبک هایی هستیم که سرمان را زیر برف کرده ایم زین پس برای خودمان گریه کنیم که گذشته را تباه و آینده را فراموش کردیم. ..}• 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
🎙آراز (خواهرزاده‌شهید): با مامانم‌ رفتیم‌ بیرون! دیدم‌عکس‌بابڪ‌دایی‌همہ‌جا‌ هست.. گفتم‌: "مامان‌مگہ‌ بابڪ‌‌دایی‌ چیزیش‌شده؟!" گفت‌: :نہ؛آخہ‌خوب‌جنگیده‌‌براهمین‌عکسشو‌ همہ‌جا‌زدن.." شب‌‌بابڪ‌‌دایی‌اومد‌بہ‌خوابم‌ سرمزاربودیم :) گفت‌‌: "آراز‌ من‌دیگہ‌اینجام‌ هروقت‌دلت‌تنگ‌شد‌‌بیا‌پیشم.." گفتم‌‌: "بابڪ‌‌دایی‌ تو کہ‌ مُردی" ‌گفت:‌ "من‌ شهید‌ شدم‌ نمردم‌ کہ‌ آراز :)"❤️ 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
‌ 🔹آخرین حرفهای بین من و بابک 🌷 🎙راوی: پدر شهید آن روز وقتی بابک تماس گرفت، من از تهران داشتم برمی گشتم رشت که بروم مشهد. بابک تا شنید من می خواهم بروم مشهد گفت آقا جان قول بده من را دعا کنی. من گفتم : پسرم ، قربانت بروم ، قربان صدایت بشوم تو باید من را دعا بکنی ... گفت نه آقا جان قول بده ... هردو از هم التماس دعا داشتیم و این شد آخرین حرف های بین من و بابک. نکته جالب اینجاست که بابک همان روز از من خواست که از دوستان شهیدم بخواهم شفاعتش را بکنند و این اتفاق یک جور عجیبی افتاد و بعد از شهادتش من اصلا خبر نداشتم که مزارش را کجا در نظر گرفته اند، اما وقتی که برای تشییع او رفتیم دیدم که خانه جدید بابک درست کنار بچه های عملیات کربلای دو و کربلای پنج است که همگی دوستان و همرزمان من بودند و در جبهه شهید شدند . دیدم بابک با دوستان من همجوار شده. همان موقع به او گفتم بابک جان، بابک زیبای من دیدی خدا خودش تو را به خواسته ات رساند...خودش آرزویت را برآورده کرد؛ تو باعث افتخار من شدی. 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR