eitaa logo
『شھدای‌ِظھور🇵🇸🇮🇷』
6.2هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
6.9هزار ویدیو
24 فایل
〖مامدعیان‌صف‌اول‌بودیم . . ازآخرمجلــس‌شھــدا راچیدنــد :)💔〗 -- ارتباط با خادم : @HOSEIN_561 💛کپــے: صدقه‌جاریست . . . (: 🔴ناشناس : https://eitaa.com/Nashenas_Shohada
مشاهده در ایتا
دانلود
👥تشییع پیکر 🌷 🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
🌱در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت 💔 🌷 🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
👥تشییع پیکر 🌷 🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
💠 شهادت برادرشهیدم علی خلیلی ✍نزدیک غروب بود که تصمیم بر رفتن گرفتی؛ ۹ سال پیش در چنین ساعاتی احساس می کردم که جان از بدنم رفته و لم تحب البقا بعده... راستی راستی دوست نداشتم بعد تو زنده بمانم. همان حسی که بعد از حاج حسین همدانی و نوید صفری و حاج قاسم داشتم!! یادت می آید آن روزها ساعتها کنار مزارت می نشستم و دلم نمی آمد از کنارت بروم🍃؟! اما حالا من کجا و تو کجا.🍂.. کم کم فراموشت کردیم ولی تو در تمام این سالها حضور داشتی و دوباره ما را به یاد خودت انداختی و را به من هدیه دادی. آری؛ بهانه ای شد🌙 که مدتها شب و روز را با تو سپری کنم و دوباره زنده شوم. علی جان؛ زنده بودنت به ما سرایت کرده است و می خواهیم نوجوانان کشور عجل الله را زنده کنیم. در این مسیر همراه و یارمان باش. 🔸 🌷 🌹 شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
‌ 📸 تشییع پیکر🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
💠 شهادت برادرشهیدم علی خلیلی ✍نزدیک غروب بود که تصمیم بر رفتن گرفتی؛ ۹ سال پیش در چنین ساعاتی احساس می‌کردم که جان از بدنم رفته و لم تحب البقا بعده... راستی راستی دوست نداشتم بعد تو زنده بمانم. همان حسی که بعد از حاج حسین همدانی و نوید صفری و حاج قاسم داشتم!! یادت می آید آن روزها ساعتها کنار مزارت می نشستم و دلم نمی آمد از کنارت بروم🍃؟! اما حالا من کجا و تو کجا.🍂.. کم کم فراموشت کردیم ولی تو در تمام این سالها حضور داشتی و دوباره ما را به یاد خودت انداختی و را به من هدیه دادی. آری؛ بهانه ای شد🌙 که مدتها شب و روز را با تو سپری کنم و دوباره زنده شوم. علی جان؛ زنده بودنت به ما سرایت کرده است و می خواهیم نوجوانان کشور عجل الله را زنده کنیم. در این مسیر همراه و یارمان باش. 🔸 🌷 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR
خاطرات ناب✨ 🌷 قرار گذاشتیم باهم بریم زیارت امام رضا(علیه‌السلام)… بعد از چند روز من کارام هماهنگ شد و بلیط هم گرفتم٬ اما فقط یه دونه! بیشتر پول نداشتم٬ و قرار بود پیش عده ای از رفقا که اردو میرفتن مشهد بریم٬ وفقط بلیط رفت و برگشت از خودمون باشه. بهش گفتم هماهنگه شب راه آهن باش بچه های فلان جا که قرار بود باهاشون بریم شب حرکت میکنن٬ منم بلیط برا همون موقع گرفتم… شب زنگ زد بهم گفت کجایی یه ربع دیگه قطار حرکت می کنه؟ گفتم من گیر کردم تو برو من خودمو می رسونم… مثل اینکه فهمیده بود تو راه ،که راضی شدم اون بره خودم نرم… حالا در هر صورت صبح رسیده بودن مشهد٬ ‌ دم غروب بود که یکی از بچه های اون اردو، زنگ زد گفت: این رفیقت تا رسیدیم مشهد رفت حرم هنوزم نیومده! گفتم پیداش کن نگران شدم؛ سر نماز مغرب دیده بودنش تو حرم که گفته بود تا فلانی نیاد من نمیام بیرون حرم! از آقا خواستم… … تهران مضطرب بودم٬ فکر کردم گم شده و… گوشیم زنگ خورد٬ یکی از بچه های تهرانپارس بود٬ گفت بلیط رفت و برگشت مشهد دارم هوایی٬ دوتا! اونی که قرار بود بیاد٬ نمیاد تو اگه میای بیا… (مهمون من) دو سه ساعت بعد حرم دیدمش از حال داشت میرفت٬ تقریبا دو روز بود غذا نخورده بود؛ تا منو دید بغلم کرد و گفت ما بی معرفت نیستیم٬ دمت گرم آقا… از خوشحالی و حالی که داشت گریه‌ام گرفت احساس کردم اصلا نمیشناسمش… بعضی وقتا میگم ای کاش بود…💔 🎙به‌روایت دوست شهید 🌹شھداۍظھور ؛ @SHOHADAYEZOHOOR